مردی كه اكنون آثار گذشت ایام بر چهره اش نشسته است ،تنها و بیگانه با همه كس در گوشه ای از اروپا نشسته و تلاش می كند به گذشته پر رنج خود نیندیشد.آخرین تلاش او زندگی او كه كنار كشیدن از مجاهدین بود. ، جایگاه وی در مجاهدین باعث می شود تا از صحبتهای پراكنده او ،ناگفته های بسیاری در باره این گروه بشنویم.با احترام به آنانی كه اگر آرمانخواهی متعهدانه و انقلابی را از دست دادند ،اما شرافت زندگی در عزلت و تنهایی را بر ادامه خیانت ترجیح دادند.
زمینه های تأسیس سازمان
بیائید از آغاز شروع كنیم ،از هر جا كه بخاطر دارید،در مورد زمینه های تشكیل مجاهدین صحبت كنیم و آنچه در این مورد لازم است.
در این زمینه، بیشتر بحثها به صورت تئوری است. مجموعاً یكسری دلایل را خودمجاهدین آورده اند . یك سری دلایل نیزصاحب نظران اضافه می كنند. از جمله دلایلی كه آورده اند اینكه شرایط سیاسی و اجتماعی ایران بگونه ای بوده كه با توجه به بلوك بندی شرق و غرب، خود به خود این انگیزه در كسانی كه به اصطلاح ـ كله شان بوی قرمه سبزی می داد ـ ایجاد می شد. در آن شرایط یك مقدار مِد بود. مِد بودن این مسئله، خیلی به تأسیس چنین گروهی كمك می كرد. اما این كه گروهی با آرمانهای اسلامی و با گرایشهای اسلامی تأسیس بشود، جای بحث داشت.
بلوك شرق روی خیلی از كشورهای جهان سومی كه با غرب مشكلاتی داشتند تأثیر گذاشته بود. تقریباً در همه كشورها حضور این جنبشها را به شكل ضعیف یا قوی می بینیم. در مجموعه كشورهایی كه رژیمهایشان گرایش به غرب داشتند یا متحد بلوك غرب محسوب می شدند، مخالفین عمدتاً به شوروی گرایش پیدا می كردند و در این گرایش هم ـ البته بدلیل مِد روز بودن ـ یك مقدار به مبارزه مسلحانه گرایش پیدا می كردند. روی همین اصل به نظر من یكی از دلایل و محركهای تشكیل چنین گروهی، بلوك شرق بود. دلیل دیگر، نهضت فسلطین بود كه از نظر اسلامی شدن جنبشها، خیلی مؤثر بود. من فكر می كنم اینكه خط مبارزه مسلحانه در مسلمانها پیش رفت؛ الهام گرفتن از جنبش فلسطین باشد. جنبش مجاهدین خیلی الهام گرفته از «الفتح» بود.
یكی دیگر از دلایلی كه از همان ابتدا مطرح بود مطالعه بر روی جنبشهای گذشته بود. در مورد جنبشهای گذشته یك سری ضعفها را برشمرده اند كه حنیف نژاد و دیگران در زندان به این ضعفها رسیده بودند. یكی از ضعفهایی كه ذكر كرده بودند، این بود كه جنبشهای گذشته، مكتبی نبوده است و چون این جنبشها اغلب جبهه ای بوده یك مقدار كه پیش می رفته و موقع برداشت محصول می رسیده؛ اختلافات اجازه نمی داده كه جنبش به شكوفایی برسد و نتیجه نهایی اش را بدهد.
دلیل دیگری كه ذكر كرده اند این است كه رژیم شاه، دست به سلاح برد. در هر مقطع در پایان كار، شاه به شیوه مسلحانه به مبارزین پاسخ می داد. به این خاطر این گرایش در مجاهدین پیدا شد كه زور را فقط با زور می شود جواب داد. این گرایش و زمینه فكری آن چیزی را كه بعداً بصورت جنبش مسلحانه تئوریزه شد، فراهم كرد. نه اینكه بحث فقط زور در مقابل زور باشد. بعداً كه تئوریزه شد، چیز دیگری از آب درآمد و تبدیل به جنگ چریك شهری شد كه مختصاتش را از جای دیگری گرفته بود و الهام گرفته از آن منابع اطلاعاتی بود كه عمدتاً متأثر از جنبش كوبا بودند. تئوری این گرایش را از كتابهای مائو گرفته بودند. ولی قبل تر به این رسیده بودند كه یكی از دلایل شكست جنبشهای گذشته، برتری تسلیحاتی رژیم بوده است. گاهاً می بیند كه گرایشی وجود دارد كه انسان به دنبال تئوریزه كردن آن می رود. اینجا هم گرایش زور در مقابل زور در ابتدا وجود داشت كه بعداً بدنبال تئوریزه كردن آن رفتند.
یكی دیگر از دلایلی كه برای تأسیس سازمان عنوان كرده اند این است كه تا به حال مبارزات، حرفه ای نبوده است. یعنی عناصر مبارزه، عناصر حرفه ای نبوده اند. سازمان این هدف را داشت و بدنبال این رفت كه مبارزه را اساساً حرفه ای كند. حرفه ای به آن معنا كه فرد مبارز، شغلش مبارزه باشد نه اینكه شغلی داشته باشد و دركنارش مبارزه هم بكند. اگر مبارز در این تشكیلات به دنبال شغلی می رود، آن شغل در خدمت مبارزه است نه مبارزه در كنار شغل.
اینها مجموعه دلایلی است كه سازمان برای تأسیس تشكیلات آورده و من فكر می كنم دلیل اولی كه ذكر كردم، عمده باشد. یعنی بیشتر مِد بودن كار÷ مبارزه مسلحانه و كار متشكل به این شكل، موجب این جهت گیری بود. دلایل دیگر هم بیشتر نتیجه محصولاتی است كه بلوك شرق در سطح جهانی و جنبش فلسطین در سطح خاورمیانه به كشورها و جوانها داده بود.
سؤال اینجاست اگر گرایش شرقی است چرا این وسط مائوئیسم در سازمان اینقدر جا افتاد ؟
عناصر اولیه سازمان، آدمهای مسلمانی بودند و یك مقدار از اینكه بطور مستقیم سراغ نویسندگان شرق بروند، پرهیز داشته اند. بدلیل این حساسیتی كه به نویسندگان شوروی داشته اند؛ وقتی به سراغ مطالعه رفتند، به مرور به چپ÷ چینی گرایش پیدا كردند. در ابتدا هم بجای اینكه به سراغ اصول و روش پنهانكاری و شیوه مسلحانه بروند، در موازات یا پیش از آن، به سراغ منابع چینی رفتند. لذا وقتی وارد مبارزه شده و این اندیشه ها، واردشان شد؛ تأثیرات خودش را گذاشت و بعداً انحرافات ایجاد شد. حنیف نژاد و بدیع زادگان و بقیه اعضای اولیه مؤسسین، به غیر از نیك بین ـ كه می گفتند چپ بوده ـ بقیه همه مسلمان بودند.
البته نیك بین اول مسلمان بوده و علم مبارزه را هم اول او مطرح كرده است.در همان زمان هم بین اینها تقسیم بندی شده بود كه هر كس، چه زاویه ای را مطالعه كند. یك نفر بیشتر در جنبه های مذهبی كار می كرد و یك نفر در رابطه با شكل و نوع مبارزه. خود این مسئله باعث می شدكه ذهن فرد در یك زاویه خاصی شكل بگیرد. این تقسیم بندی بعداً در گروههای مطالعاتی هم درست شد. نیك بین بیشتر مطالعات اقتصادی داشت.
این گروههای مطالعاتی بعد از جداشدن نیك بین، رسمیت پیدا كرد. اما قبل از جداشدن نیك بین هم چون تعدادشان خیلی كم بود، باز این تقسیم بندی كاری شده بود كه چه كسی چه چیزی را مطالعه كند. ناچار او چه كتابهایی را باید بیشتر مطالعه می كرد ؟ چون سروكارش با كتابهای چپی بود، در نتیجه ذهنش بیشتر در همان قالب شكل گرفت. ممكن است چیزهای دیگر هم روی او اثر گذاشته باشد، ولی چون خودش ظاهراً آدم مذهبی بوده و این كتابها را هم خوانده بود، تا حدی به پوچی رسید و یك بی تفاوتی بر او حاكم شد كه گرایشش را در چند ماه بعد، نشان داد كه چطور آدمی است. ولی حنیف نژاد همه مطالعاتش در زمینه مذهبی بود در همین جبهه هم جلو رفته و كارهایی را انجام داد.
ظهور جریان چریكی در ایران، غیر از حزب ملل و جاما ـ كه حركت مسلحانه را پذیرفته بودند اما مثل چریكهای فدایی و مجاهدین، سیستماتیك نبودند ـ درست همزمان است با ماجرای تشكیل سازمان انقلابی حزب توده. من از نظر منابع مطالعاتی تاحدودی متصل به آن می دانم. این گروهها درست زمانی تشكیل می شوند كه گرایش به چین، در كنفدراسیون پیدا می شود و این گرایش حتی در مطبوعات و نشریات ایران هم، انعكاس پیدا می كند. مثلاً زردهای سرخ در همین زمان، ترجمه شده است. كتابهایی هم كه حق شناس از آنجا می فرستد، بیشتر كتابهایی است كه توسط آنها وارد چرخه مبارزات شده است. نظیر كتابهای لئوشائوچی و مائو. اینها نمی توانند با هم بی ارتباط باشند.
من یادم است كه در سال 42 كنفدراسیون از رژیم شاه و وضعیت اجتماع یك تحلیلی داشت كه در آن گفته بودند كه مبارزه مسالمت آمیز دیگر جواب ندارد و سیستم یكسره پلیسی و سركوبگرانه شده است و بعدها حنیف نژاد عین همان تحلیل را داد و بعنوان 15 خرداد نقطه عطف ارائه نمود.
اصلاً این طور به نظر می رسد كه بعد از یك نوع اتحاد و همزیستی مسالمت آمیز بین شوروی و آمریكا، در تمام دنیا چپی كه محافظه كار بود، روسی شد. چپی كه افراطی بود مائویی شد. شما در هیچ حزب كمونیستی در هیچ جای دنیا نمی بینید كه انشعاب بوجود نیامده باشد. در همه دنیا انشعاب بوجود آمد. تأثیرات عمده این تحول در آمریكای لاتین بیشتر بود. بعضی جاها اصلاً ضد انقلاب روی كار آمد و بعضی جاها هم این دو حزب در مقابل هم ایستادند و كار خودشان را انجام دادند. در ایران حزب توده به خاطر محافظه كاری كه داشت، گفت باید همین راه را برویم. اما چپی كه جدید و افراطی بود و غالباً هم آدمها و نیروهایش جوان بودند، همه از گذشته خودشان انشعاب كرده و بیرون آمدند. این افراد بیشتر به چینی ها و آمریكای لاتینی ها گرایش داشتند.
اما سه چهار ویژگی مشترك را در اینها می بینیم. عناصر اولیه هیچ كدامشان غیر مسلمان نبوده اند. یك سری ویژگیهای مشترك دارند. اول اینكه همه شان دانشجو هستند و بچه هایی هستند كه بالاخره از تیپهای روشنفكرند و وابستگی به بازار ندارند. اكثراً هم به قشرهای ضعیف جامعه وابسته اند.
یكی دیگر از ویژگیها این است كه همه شان جوانند. مؤسسین و عناصر بعدی غالباً جوان هستند. البته الان یواش یواش دارند پیر می شوند. ولی مجموعه شان را كه نگاه می كنی؛ یك ویژگی بارزشان همین جوان بودن است. جوان هم شور و حال دیگری دارد. چسبیده به زمین نیست. می تواند تهاجم كرده و تحرك داشته باشد. این ویژگی خیلی كمك می كند به اینكه به سراغ كار مسلحانه برود. این در تأسیس سازمان خیلی مؤثر بود. یكی دیگر از مشخصه ها كه من دیده ام بحث خود شخص حنیف نژاد است. شما اگر حنیف نژاد را نگاه كنید می بینید یك ویژگی مهم داشت و آن نفوذ شخصیتی و كلامی اش بود. این ویژگی حینف نژاد ـ كه در شخصیت رجوی هم هست ـ هم در تأسیس سازمان و هم در هدایت سازمان، نقش داشته است.
جدا شدن نیك بین خیلی نمی توانسته تأثیر بگذارد. كما اینكه وقتی كه نیك بین مشكل پیدا می كند، اوست كه می بِرد و جدا می شود. هر جا و در هر مرحله ای حنیف است كه دارد سازمان را جلو می برد. یك فرد است. چرا ؟ سازمان تا ضربه 50 دچار هیچ مشكلی نمی شود، چون یك كاریزما بالای سرش هست. زمانی كه این از بالای سر تشكیلات برداشته می شود، تشكیلات دچار انشعابات صد چندانی می شود كه بعداً دیدید،همزمان با جریان شهرام ،خیلی از بچه های مذهبی هم از سازمان جدا شدند كه خیلی هاشان در زندان با خودمان بودند و بعضی الان در ایران كاره ای هستند. واقع امر این است كه آن سازمان، یك بار نابود شده است. آن چیزی كه در زندان ادامه پیدا كرده دقیقاً یك فرقه ای است كه رجوی بالای سرش آمد. این هم به این خاطر كه رجوی شخصیتی مثل شخصیت حنیف نژاد داشت.
بهمن بازرگان می گفت رجوی قبل از زندان، فرد مطیع و فرمان پذیری بود. ولی در زندان، بعد از پس زدن بهمن از ماجراها و ماندن رجوی بعنوان تنهافرد مركزیت؛ میدان برایش باز می شود و البته استعدادهای شخصی او هم دخیل بوده است. همین استعدادها را حنیف هم داشت و شاید بعضی جاها در حنیف قویتر بود.
رجوی در درگیریهای بیشتری بوده و در جریان تجربیات و مباحثات و مسایل مختلفی قرار داشته است. حجم تفكر و حجم آدمهایی كه دور حنیف نژاد بودند، این قدر نبود. خیلی كم بود. در نتیجه او اصلاً فرصت آزمون را پیدا نكرد. ضمن اینكه در همان ویژگیهایش خیلی آدم تشكیلاتی فوق العاده ای نبود.
جالب اینجاست كه رجوی هم تشكیلاتی نیست. شما به نسبت ابریشمچی نگاه كنید. ابریشمچی آدمی است بسیار تشكیلاتی و آچار فرانسه است ولی مسعود این ویژگیها را ندارد.
بعضی ها می گفتند در برخی جلسات كه سئوال و مسئله و ابهامی پیش می آمد، حنیف نژاد یك جمله می گفت و از جلسه بیرون می رفت و مسئله اعضا حل می شده است. در واقع مسایل فكری را با اتوریته روحی حل می كرد. همین اشاره دارد به اینكه بعضی وقتها مسایل فلسفی و ما بعدالطبیعی پیش می آمد و او در می رفت و می گفت الان وقتش نیست.روشی كه این مشكلات را هم به جا گذاشت.
این روش حنیف نژاد یك مقدار هم متأثر از این بود كه خیلی پاسخ جدی برای این مسایل نداشت.كلا سطح سواد و دانش افراد در حدی نبود كه بتوانند چیزی بگویند و مشكل را حل كنند. می گفتند “برایمان اولویت ندارد.”
ظاهراً هم اولویت نداشته، اصلاً وقتی صحبت این شد كه چه چیزی اول تدوین بشود. روی تحلیلی كه كرده بودند ـ كه مبارزات گذشته ایدئولوژیك نبوده ـ گفتند اول باید ایدئولوژی تدوین شود. بعد وقتی دنبال تدوین ایدئولوژی رفتند، جمع زیادی از نیروها گفتند ما از مطالعه كردن و دور هم نشستن و جلسه چیدن خسته شده و باید به فكر مبارزه باشیم. گرایش بعضی آدمها به بی تفاوتی و نق زدنهایشان سبب شد كه موضوع تدوین ایدئولوژی به كناری گذاشته شود و تدوین استراتژی در اولویت قرار گیرد. سال 48 و 49 تقریباً به این گذشت كه استراتژی تدوین شود. نشست تبریز یا نشستهایی كه در تهران بود، سبب تدوین استراتژی شد.
البته قبل از اینكه عبدی كنار برود این مسئله بوجود نیامده بود. كنار رفتن عبدی و نق زدن آنها در سال 46 شروع شد. بعضی علت ضربه را هم همین می دانند. این مسئله سبب شد كه سازمان بگوید باید سریعتر استراتژی مان را روشن كنیم.
شاید منظورشان از اینكه مبارزه مسلحانه از ضرورتها بیرون آمد همین بود؟
می دانید اصلاً مبارزه مسلحانه در دهه 40 تعمیق پیدا نكرد بلكه یك جریان سكتاریستی بود و اصلاً زمانی كه مشی مسلحانه شكست خورد، نطفه انقلاب در میان مردم منعقد شد.
در هر جامعه ای به دنبال ستاره گشتن و به دنبال قهرمان گشتن خیلی جالب است. در جامعه ما در یك برهه و دوره ای، افرادی كه از رژیم ناراضی بودند و برای رژیم مشروعیتی قایل نبودند؛ دوست داشتند كه به شكلی یك بلایی بر سر رژیم بیاید. سازمانها كه فعال شدند، چون رژیم را بزرگ هم می دیدند، فكر می كردند اگر یك نفر شاه را بكشد، خیلی خوب می شود. علت فعال شدن سازمانهای چریكی هم یك مقدار این بود كه سازمانها دوست داشتند این كار توسط آنها انجام شود. این به آن معنی نیست كه مردم به این مسئله گرایش فوق العاده پیدا كرده باشند. به معنی این نبود كه اگر در خیابان یك نفر چریك پیدا شود، مردم از او حمایت می كنند و پول و جا به او بدهند. این طور نبود.
از پلیس بیشتر حمایت می كردند تا ازچریكها !
اما سازمان كه خیلی اصرار دارد بگوید انقلاب را مشی مسلحانه آنها پیروز كرد و اصلاً مدعی رهبری انقلاب هستند؟
بچه هایی كه در زندان بودند خوب می دانند كه هیچكس انتظار شورش پراكنده را هم نداشت چه برسد به انقلاب ،به قول خودمان دو دسته بودند كه می گفتند رژیم شاه حالا حالاها ماندنی است ،یكی ساواكی ها و یكی هم مجاهدین وچریكها در زندان!
در مورد كسانی كه در زمان شاه دردرگیریها كشته یا اعدام شده اند چیزی حدود 5 درصد فارغ التحصیل دانشگاه نبوده یا لیسانسشان را نگرفته اند. بقیه یا دانشجو بوده اند یا فارغ التحصیل دانشگاه. تك و توك پیدا می شود كه كارگر یا بازاری كشته شده باشند. خود همین 95 درصد چه حجمی از قشر خودشان را تشكیل می دهند. فكر می كنم این تعداد چیزی حدود 2 درصد از كل دانشجویان آن زمان است. یعنی در حدود 2 درصد از قشر روشنفكر تحصیل كرده داخل مبارزه بوده اند. این نشان می دهد كه به هیچ وجه مبارزه مسلحانه تعمیق پیدا نكرده بوده است. دهه 30 را نگاه كنید. اصلاً شعار «مرگ بر شاه» وجود ندارد. «مرگ بر مصدق» وجود دارد اما «مرگ بر شاه» وجود ندارد. براندازی رژیم شاهنشاهی مطرح نیست. موقعی انقلاب پیروز می شود كه شكست الگوی مجاهدین ، رخ می دهد. از نظر من به یك علت واضح جامعه شناسانه كه عبارت از گسترش طبقه متوسط شهری و گرایش این طبقه به اندیشه های محافظه كارانه بود.
آنچه بیشتر در فراموش شدن و بن بست خط سازمان مهم بود مسئله مذهبی بودن مردم و تغییر ایدئولوژی سازمان بود كه با عنوان انشعاب از آن یاد می شود.
گزارشاتی كه هر روزه از نهادها و انجمن دانش آموزی می آمد از این جدایی بین سازمان با توده ها خبر می داد.
یادم است در گزارشی نوشته بودند درهمان ابتدای سال 58 ، "در دبیرستان به علت تبلیغ آرم سازمان با مشكل مواجه شدیم. بر سر ما ریختند ما را زنند كه “این داس چیه.” ما هر چه قسم خوردیم كه ما مسلمانیم، كسی گوش نمی كرد. توی دانشگاه هم با سایرین دعوا می كردیم كه اینها مسلمانند.
بعد از ضربه 54 ذهنیتی در جامعه مبارز مذهبی ایجاد شده بود كه اصلاً سازمان مجاهدین مذهبی را از ماركسیستها تكفیك نمی كردند و خیلی هم در پراكندن یك سری باورها در جامعه نقش داشتند. شما می بینید سازمان بعد از انقلاب برای معرفی خودش «امام اعظم، خمینی اكبر» را خرج می كند.
آن چیزی كه آنها می گفتند «مشی ما مسلحانه است و حمله مسلحانه می كنیم»، عامل جذب هوادار نبود. عامل چیز دیگری بود. من معتقدم در مقطع انقلاب هم اگر بعضی از روحانیونی كه سوابقی از آنها در جامعه بود ـ مثل آقای لاهوتی و گلزاده غفوری و شیخ علی تهرانی ـ و یك سری عناصر سابقه دار و معتبر مثل طاهراحمد زاده از سازمان حمایت نمی كردند، دوباره مطرح نمی شد.
اگر در اول انقلاب سازمان را حتی با سوابق زندانش معرفی می كردند، سازمان در همان اول انقلاب، مرده بود. جوانها هم خبر و اطلاعات كافی نداشتند. زمانی هم كه جوان به یك سمتی برود اگر اطلاعات را بعد از پیدا شدن گرایش به دستش بدهند، دیگر فایده ندارد. دیگر فایده نداشت حتی اگر به او می گفتند “رجوی كافر است” می گفت “خوب كافر است، چی میخوای بگی ؟”
زمینه های ورود به فاز نظامی
اگرادعا کنیم که همین چالش باعث تصمیم سازمان برای اتخاذ روشی آنتاگونیستی با انقلاب شد بیراهه نگفتیم.
- دقیقاً به چه اشاره می کنید؟
مرزبندی مذهبی تشکیلات با مردم و روحانیت!
- هضم این کمی مشکل است ،انشعاب قبل از انقلاب اتفاق افتاد و گروهی که رجوی آن را رهبری می کرد انشعاب را محکوم کرد ،چگونه این ادعا را می کنید؟
شما این حرف را می زنید چون از نزدیک در جریان وقایع نبودید روحانیتی که داشت از سازمان حمایت می کرد و بسیاری از آنها خوشحال بودند که جوانان مبارز و مسلمانی به میدان آمدند و حتی همین روحانیت کانالی برای جمع آوری کمک بازار برای سازمان بود،از انشعاب سرخورد و از این گروه مایوس شد،انتظار آنها هم این بود که این عمل چپی ها در تمامیتش محکوم شود ،اما سازمان با تاثیری که از مسعود دراین قضیه گرفت آمد و گفت این یک حرکت چپ نمایانه و اپورتونیستی بوده است و حاضر نشد آن را در کلیتش محکوم کند،درست است که تعدادی از بچه های همین تشکیلات تغییر موضع داده بودنداما حقیقت این است که آن حرکت و در آن شرایط از یک استالینیسم ناب در آمده بود،چپی های دیگر هم بودند همین بلا رابر سر یک گروه چریکی مسلمان می آوردند و همان موقع هم مرزبندی خودشان را داشتند از چریکهای فدایی اش بگیر تا حزب توده و سایرین اما باقی مانده بچه های مذهبی بجای مرزبندی با چپی ها با مذهبی ها و نیروهای اجتماعی مرزبندی کردند!و این یک فاجعه بزرگ بود.گر چه در آن روزهادر زندان خیلی هم بخاطر این مواضع بخودمان می بالیدیم اما در آن شرایط انتظار تفوق چپ را بیشتر داشتیم و صحت تحلیل های آنها را پذیرفته بودیم و هیچ اهمیتی هم نمی دادیم که طرف مذهبی تبدیل به یک رقیب و یا حتی دشمن شود.انقلاب عکس تمام انتظارات را عملی کرد و جریان روحانیت که تا دیروز سازمان شکل گرفته توسط رجوی آن را به هیچ می انگاشت رهبری انقلاب را در دست گرفت ،این واقعیتی است که همه کسانی که آن موقع در زندان و در جریان تحولات بودند بخوبی می دانند و امروز بیهوده سعی می کنند تا به گونه ای دیگر وانمود کنند.
خواهی نخواهی این رقابت به سطح جامعه کشانده شد و محور این چالش عدم مرزبندی سازمان با چپ بود ،چپی که بعد از خیانت 54 و حتی پس از انقلاب نیز سازمان حاضر نشد آن را نقد کند چه رسد به اینکه یک مرزبندی اصولی با آن داشته باشد.
- اما مسعود در بسیاری از مقاطع انتقادات و مرزبندی هایی نسبت به چپ داشت و بعدها شاید این عمیق تر شد؟
من هم آنها را می دانم ولی هیچکدام از خاستگاه اسلام نبود ،انتقاداتی که مسعود و سازمان به آنها داشتند در حقیقت آموزش چپ به آنها بود و در طیف چپ قرار داشت و این مسئله ای نبود که از نگاه تئوریسین های روحانیت مخفی بماند.
راستش مسعود حتی آنها را به چپ بودن نیز قبول نداشت.
- حالا تاثیر این جریانات را برای ورود به فاز نظامی چگونه می بینید؟
فاز نظامی عکس العملی بود نسبت به تحقیری که سازمان در جریان انشعاب شد.
وقتی دیدند که بسیاری از حرفهایی که می زدند غلط از آب در آمد و دست بر قضا رقیب کامروا شد سازمان دچار یک سرخوردگی عجیب شد.با همه چیز با یک حقد و کینه تنظیم می کرد و انگیزه وردودش به هر مسئله ای جلو افتادن از دولتمردان بود و پایه فعالیتهای سیاسی خود را بر روی در آوردن قدرت از دست رقیب متمرکز کرده بود و اصولاً دستگاه سازمان با قدرت طلبی کوک شده بود.
اگر یادتان باشد سازمان تحرک زیادی کرد که حتی مسعود بتواند شهردار تهران بشود و بحث راه کار دادن برای ترافیک تهران نیز مربوط به همین دوران بود،یعنی حتی به شهرداری هم راضی بود و بعد که همه چیز را از دست داد مدعی شد که ما اصلاً رهبر بودیم و باز به همان تحلیل ها که ریشه در بینش چپ داشت رو آورد!
با این مجموعه تحولات كه ریشه هایش را گفتم،سازمان کمربندهایش رابرای رویارویی قهرآمیز بست.
وقتی که انبار سلاح بخارایی کشف شد سازمان فهمید که طرفش آنچنان هم حواسش پرت نیست و به روشهایی دیگر رو آورد.
یادتان هست محمود احمدیان نزدیك 27 نقطه بدنش را سوزانده بود و اعلام هم كرده بود و آمدند نوار ویدئویی از این كار او گرفتند و گفت من خودم این كار را كردم . اینها نقاط برجسته ای است كه باعث می شود سازمان را به كثافت و لجن بكشاند. تشكیلاتی كه هر كاری را برای رسیدن به هدف، مباح می داند ازاین مسایل فراوان پیدا می شود نباید غفلت كرد كه سازمان چنین كارهایی انجام داده است. یا كسی بدنش را سوزانده یا خودش را توی زندان می كِشد بخاطر اینكه فردایش بگویند چون شكنجه اش كرده بودند، مِرد.
من از شما سئوال می كنم چه چیزی حزب الهی چماقدار را درست كرد ؟
سازمان.
كتك زدن حزب الهی به یك مجاهد، نتیجه سیاست پیچیده مجاهدین بود.
من معتقدم بخشی از كارنامه جمهوری اسلامی را در ارتباط با سازمان، خود مجاهدین ایجادكردند.بسیاری از حركتهای جمهوری اسلامی ، ناشی از همین حركتهای سازمان بوده است.
قانونمندی هم داشت ،به یک نمونه از این عمل و عکس العمل که در سالهای قبل با آگاهی و تئوری مشخص و آشکارا دنبال می شد اشاره می کنم. ببینید تشكیلات می گفت : “آدمی كه هوادار سازمان است نباید آزاد و ول بگردد. یا باید به كنج قبرستان برود، یا به زندان برود و یا باید اینجا(عراق) بیاید.” وقتی كه این بایدها را می گذارد یعنی چه ؟ چرا ؟ برای اینكه می گوید : “اگر آدم صاف صاف توی جامعه بگردد، یعنی مبارزه مِرده است، یعنی سازمان مِرده است. این، مبارزه را قفل می كند. ما باید كاری كنیم كه یا رژیم این را بكشد یا به زندان بیندازد.” می آید تحلیل می كند : “ما اگر تیمی را برای عملیات می فرستیم كه در شهر ترور كند،رژیم به سراغ زندانیهای آزاد شده می رود و آنها را جمع می كند.” یعنی او مطمئن است كه واكنش این است و رژیم را وادار به این واكنش می كند. پس خیلی جاها رژیم را آگاهانه به این واكنشها وا می دارد. چه نفعی برایش دارد ؟ منافع خارجی دارد. می آیند می گویند رژیم این قدر زندانی دارد، فلان قدر هم اعدامی ، … ، رژیم هم بالاخره یا باید افراد تیم عملیاتی را زندانی كند یا بگوید برو مبارزه ات را بكن. مبارزه اش را كه تحمل نمی كند، می آید یا زندانی اش می كنیم و یا اعدام. سود این كار را چه كسی می برد ؟ رژیم همان كاری را می كند كه سازمان می خواهد و سازمان اینجا نسبت به این مسئله، آگاه است و رژیم را وادار به عكس العمل می كند.، كه به هر حال برایش تبعات منفی دارد.
یکی از کارهایی بسیار ظریفی که سازمان در آن مقطع انجام داد ،همان قضیه معروف کار کردن بر روی بنی صدر برای شقه کردن حکومت بود.از لحاظ سیاسی این قضیه توانست در همان مقطع دستاوردهایی برای سازمان داشته باشد.
من نمی خواهم روی توجیهات سیاسی این کار که بارها صحبت شده است توقف کنم ،گر چه هدف شقه کردن حکومت که انگیزه این کار بود محقق نشد و یا موفق نشد،اما از نظر اخلاقی می خواهم بگویم تا چه اندازه به روشهای نامعقول دست می انداختند و همه اینها برای یک لجاجت بچه گانه بود .
سازمان یک عنصری را هم که خودش قبول نداشت و در نشستهای درونی تعبیرات بسیار منفی از وی می شد و مسائل خصلتی و شخصی وی را بررسی می کردند جذب کرد و دست هم را گرفتند و برای ماه عسل به پاریس رفتند ،رفتنی که دیگر برگشتنی نداشت!
- راستی چرا فرانسه و چرا خروج از آن ؟
رجوی وقتی از ایران فرار كرد به هر حال باید یك جایی می رفت. آن جایی كه می رفت باید محیطش را برای خودش می خرید و خودش را در آن محیط جا می انداخت. با همه اینها همان جا هم عواملی نمی گذاشتند كه در آنجا حل بشود. در هر حال می رفت و در معادلات قرار می گرفت. یک انتخاب انگلیس بود و یک انتخاب هم فرانسه. این دو تا، مخاطب اصلی سازمان بودند.
اما اینکه چرا فرانسه ؛ باید بگویم بخش عمده آن مربوط به ارتباطی بود که فرانسه با عراق داشت و سرمایه گذاری که در جنگ بر روی عراق کرده بود و البته آن هم مربوط می شود به سیاستهای کلان تر فرانسه در خاورمیانه ،سیاستهایی که شاید بخش اعظم آن بر علیه سازمان عمل کند.
اما در مورد قضایا پشت پرده و افرادی که در این انتخاب تاثیر گذار بودند و میزان نفوذ برخی از سرویسها ،چند و چون دقیق آن به چند تن از اعضای اصلی سازمان و نیروهای خارجی محدود شده است و ترجیح می دهم در حال حاضر بر روی آن صحبت نکنم.
اما در مورد اخراج و یا رفتن مسعود از فرانسه به عراق باید بگویم یك سری مسایل هست كه روی تشكیلات تأثیرگذار است و بعضاً خود تشكیلات هم نمی داند. مثلاً بده بستانی بین ایران و فرانسه هست كه در نهایت به اخراج رجوی منجر می شود. اینجا دو نظریه پیدا می شود. یك نظریه این است كه رجوی بود كه به عراق رفت. یكی هم اینكه رجوی را ناگزیر به عراق بردند. اینها كل مباحث را تحت تأثیر خودش قرار می دهد. در حالی كه اگر با آن سازمان كنترل كننده و پلیس فرانسه صحبت كنید می بینید كه پلیس این اطلاعات را دارد ولی شخص رجوی ندارد و نمی داند برای چه این طور شده است. هیچ جا هم صدایش در نمی آید و رجوی هم نمی داند. ولی تأثیرات این قضایا روی سازمان می آید.
بچه هایی كه در مركزیت سازمان بوده و جدا شدند، فرانسه و انگلیس را خیلی در این مسئله دخیل می دانند. از زمانی كه رجوی از فرانسه خارج شد، بحث نیروهای كردستان پیش آمد. آن زمان بخش نیروهای توی عراق از دست رجوی در رفته بود. بعد از برگشت رجوی، ارتش درست كردند كه همه تشكیلات را زیر تیول خودش بگیرد. همان موقع در بیانیه دولت آمریكا آمده بود كه برگشت رجوی از پاریس به بغداد، در یك هم پیمانی صورت گرفت كه میان ایران و فرانسه شده بود. بیانیه دولت آمریكا هم این خط را داده بود. مجاهدین هم می گفتند این برای فرانسویها خیلی بد است كه در بیانیه دولت آمریكا هم این مطلب عنوان شود. ولی این بحث هم بود كه فرانسویها، امكان عراق را در اختیار سازمان قرار دادند تا این كه از فرانسه بیرونشان كنند.
در مورد چگونگی رفتن رجوی به عراق یا اینكه مجبور شد فرانسه را ترك كند، آن زمانها اختلاف نظر وجود داشت. این طور نبود كه رجوی قبل از آن كه به عراق برود، خط مشی اعلام كرده باشد. رجوی با استیصال و مشكلات به عراق آمد و حتی زمانی كه می خواست سفر كند، ترس این را داشت كه هواپیما را بزنند. این مشكلات را هم داشت. اصلاً وقتی از فرانسه رفت، اخراجش به شكل خیلی ذلیلانه ای بود.
شاید آنچه كه در بیانیه دولت آمریكا آمده بود بیشتر برای این بود كه به فرانسه، مصونیت بدهند.
تا آن زمان رجوی توی محیط قرار نگرفته بود. وقتی توی محیط قرار گرفت گفت مركز دنیا عراق و جنگ است. تا آن موقع سرمایه گذاری لازم را روی جنگ نكرده بود.
اگر ماهیت سازمان را بشناسیم می دانیم كه سازمان اساساً معتقد به جنگ بوده است. حتی زمانی كه آكسیون هایش كامل نبودند، همه شان از این اسلحه های چوبی می گرفته و می دویدند. بحث اصلی شان هم براندازی از طریق جنگ مسلحانه است.
- اگر ما قضیه را عادی فرض كنیم؛ كه رژیم فشار آورد فرانسه رجوی را اخراج كرد، رابطه فرانسه و عراق كجای این فرض است؟
همانطور که گفتم آن را باید بسیار فراتر از مسئله سازمان و مربوط به ارتباط آن روز فرانسه با عراق و منافعش در خاورمیانه دید و البته نباید مواضع اتحادیه اروپا در مورد ایران در آن زمان را نیز نادیده بگیریم.
عراق ،جنگ و صلح
این گفتگو قبل از حمله آمریکا به عراق صورت گرفته و اخبار و تحلیلها مربوط به آن زمان می شود، گر چه بسیاری از آنها اکنون موضوعیتی ندارد اما از آن جهت که اکنون نیز مجاهدین از تاکتیکهایی که در این بحث یاد شده برای بحرانی کردن روابط ایران بهره می جویند آورده می شود.
س: از مجموعه تحولات و رویدادهای دو دهه گذشته اینطور بر می آید که جنگ عراق با ایران بهترین امکان را برای سازمان فراهم آورد و سازمان محور تلاشهایش را روی بهره برداری ازآن گذاشت و تا جایی که امکان داشت بر روی برد عراق سرمایه گذاری کرد.اگر پس از جنگ هم عراق نمی بود سازمان نمی توانست ادامه حیات دهد،اما همان زمان هم می شد فهمید که عراق یک جاده یکطرفه است و حتی مهدی ابریشمچی گفته بود اگر ما بیش از یک سال در عراق بمانیم برای همیشه سوخته ایم ،بحث این است که جدای از دیپلماسی پنهان سازمان با عراق ،چرا سازمان به حرف هیچکس توجه نکرد و با تمام قوا وارد این معادله شد؟
ج :سازمان هیچ چاره ای نداشت جز آنکه برای تحقق شعارسرنگونی قهر آمیز یکظرف مناسب پیدا کند و هیچ تفاوتی هم برایش نمی کرد که چه ظرفی باشد،5 سال جنگ چریكی شهری و ترور و بمب گذاری به سازمان جواب نداد، در نتیجه مجاهدین با عراق جمع بسته شدند.امکانات و پشتیبانی عراق می توانست تمام ضعف ها و کاستی های سازمان را بپوشاند بطوریکه سازمان در محافل اروپایی می گفت ما برای اینکه به مرز ایران نزدیک شویم و بتوانیم بهتر به ایران ضربه بزنیم عراق را انتخاب کردیم و هیچگاه صحبت از این نبود که چه امکاناتی را از عراق دیافت می کنیم. دراینجا تهدید عراق همراه مجاهدین برای ایران قویتر شد. سازمان نقش ستون پنجمی خودرابرای صدام باتمام توان ایفا كرد.جاسوسهای معتبروارزشمندی برای حزب بعث عراق بودند.
سازمان با تمامیتش وارد این عرصه شد و هر کاری که از دستش بر می آمد انجام داد و هرگز نمی تواند موقعیتی بهتر از زمان جنگ برای خودش درست کند.
وقتی كه قطعنامه 598 از سوی ایران پذیرفته شد، سازمان به بن بست خورد.از همان زمان صدای درهم شکستن استخوانهای سازمان به گوش رسید.
سازمان هم خیلی زود این را فهمید ،اما صدام هم زرنگتر از آن حرفها بود که یک امکانی را مثل مجاهدین براحتی از دست بدهد و دوران قفل خوردن بر دست و پای استراتژی سازمان آغاز گردید!
سازمانی که تمام حیثیت خودش را در گرو این گذاشته بود که رژیم دو روز هم نمی تواند بدون جنگ به حیات خود ادامه دهد،چند سال پس از پذیرش قطعنامه با کمال شرمندگی دیگر نمی توانست راجع به این موضوع صحبت کند و مرتب گزیدگی اش از این مسئله بیشتر می شد!
خلاصه پس از چند سال بالا و پایین کردن به این تحلیل رسیدند كه رژیم برای حفظ خودش، آتش بس را انتخاب كرده است و شرایط «نه جنگ و نه صلح» برایش بهترین شرایط است و ما باید كاری كنیم كه از این شرایط دربیاید. یا باید از ظل جنگ بیرون بیاید یا از ظل صلح. هنوز هم كه هنوز است دارند همین حرف را می زنند.
س :قبلاً كاربرد جنگ را برای ایران، چه می گفتند ؟
ج: می گفتند كاربرد جنگ برای ایران این است كه همه معضلات و نارسایی های خودش را می پوشاند، سرپوش اختناق است، سرپوش سركوب است، … همه اینها را می گویند. بعد می گویند اینها به جنگ كه نتوانستد ادامه دهند. پس به شرایط «نه جنگ، نه صلح» تن می دهند. صلح هم نمی توانند بكنند، چون صلح سمشان است و … فلان و این حرفها. خوب، اینها كه ش÷ر و و÷ر است. برای چه ؟ برای اینكه اگر جنگ كاربرد اجتماعی دارد، برای خیلی از افراد الان جنگی نداریم. از 100 نفر آدم بپرس، هر 100 نفر می گویند : “ما كه جنگی نداریم. با كی جنگ داریم !؟” یعنی اگر از 70 میلیون بپرسید، هر 70 میلیون به شما «صلح» را جواب می دهند. جنگی وجود ندارد. اگر بنا باشد جنگ یك كاربرد داشته باشد و آن كاربرد اجتماعی اش باشد؛ پس الان جنگی وجود ندارد و حرف سازمان هم بیخود است. یعنی خیلی پرت است ! هزار خانی می گوید من بالای سر یكی از اعضا رفتم، داشت سنگر می كôند. گفتم : “داری چكار می كنی؟” گفت : “دارم سنگر می كôنôم.” گفتم : “ سنگر برای چه ؟” گفت : “برای اینكه ایران و دشمن و …” از این حرفها. گفتم :“بكôن، ولی هیچ خبری نخواهد شد.”
در راستای همین تحلیل،رسیدند به اینکه شرایط نه جنگ و نه صلح را بر هم بزنند و هدف خطرناكی را در عرصه عراق دنبال می كنند. در عراق سازمان به دنبال استراتژی جنگ دوم است.
این بر می گردد به این كه رجوی از قبل گفته بود : ما باید منتظر جنگ دوم شویم.
س :جنگ دوم با چه كسی؟!
ج: جنگ دوم با عراق!رجوی می گوید جنگ دوم با عراق، اجتناب ناپذیر است و روی تابلو هم همین را كشید. مثلثی را كشید كه جنگ، صلح و نه جنگ نه صلح؛ سه وجه این مثلث اند. او گفت : ایران و عراق در شرایط نه جنگ نه صلح بوده و ما باید كاری كنیم كه اینها به سمت جنگ بروند. جنگ دوم، اجتناب ناپذیر است ولی ما فقط باید زمان آن را جلو بكشیم.
پیش از این هم این مطلب را گفته و هنوز هم می گوید : نه صدام با ایران كنار می آید و نه برعكس ایران با صدام. در این حالت وظیفه ما چیست؟” در این بحث، كه بحث اجتناب ناپذیری جنگ دوم ایران و عراق است می گویند : “ایران وعراق در یك نقطه وارد جنگ می شوند. ما باید این نقطه را به ضلع جنگ نزدیك كنیم و به آنچه واقع خواهد شد، سرعت بدهیم و اگر این جنگ دوم قرار است 5 سال دیگر رخ بدهد، باید زودتر اتفاق بیفتد.”
تحلیل این بود كه سازمان در «دوران راهگشایی» قرار گرفته است .بدین معنی که پس از اینکه از فعالیتهای مریم در اروپا نتیجه نگرفت و آن نتیجه ای که می خواست با کاندیداتوری یک زن برای رئیس جمهوری بدست بیاورد ناکام شد تمام تلاشش رابر روی قضیه جنگ و بحران سازی و ایجاد تشنج در روابط عراق با ایران متمرکز نمود که عنوان دروان راهگشایی به آن دادند و هدف آن درگیر نمودن رژیم در یك عملیات مرزی است.
مسعود تا امروز می گفت :“ جمهوری اسلامی اگر صلح را قبول كند، این صلح طناب دارش خواهد شد.” ولی حالا آمده است حرفش را عوض كرده است و می گوید : “اگر رژیم وارد جنگ بشود، می بازد و اصلاً 2 روز هم طول نمی كشد. رژیم قرار نیست بجنگد، قرار است شكست بخورد. ما تاكتیك كارمان این است.”
بعد از این تحلیل سه راه را برای این هدف پیشنهاد کرد و در سه بِعد، سازمان کار تشکیلات را شروع كردند. یكی با دولتهای منطقه ، یكی با سرویسهای جاسوسی منطقه و یکی هم با عراق شامل دولت و ارتش عراق.
در مورد دولتهای منطقه به بچه های روابط و بخش خارجی خط دادند که “بایستی برویم و در منطقه از طریق مذاكره، كار سیاسی بكنیم.” قبلاً می گفتند باید در اروپا كار سیاسی كنیم ولی حالا می گویند باید با اعراب منطقه، كار سیاسی كرده و بگوییم آقای كویت! صدام حسین عددی نیست؛ نترس! آنچه برای تو یك دشمن بالقوه به حساب می آید، ایران است. با امارات متحده عربی در مورد جزایر سه گانه مذاكره كرده و یك سری اطلاعات و حتی نوارهایی را كه از داخل ایران تخلیه كرده اند، برده و برای سرویس اطلاعاتی آنها گذاشته اند و گفته اند : “جمهوری اسلامی می خواهد شما را از یك سری از جزایر بیرون كند و آن جزایر را تبدیل به پایگاه نظامی كند.” در این میان طرحهایی هم از طرف خودش ساخته و جعل کرده و گفته است : “جمهوری اسلامی می خواهد در تمام این جزایر بمب بگذارد، كه اگر شما آنها را اشغال كردید ..” و از این حرفها. در عرصه خارج كشور و خصوصاً منطقه فعالیت می كنند. فشارشان بر روی اردن هم زیاد است و به عنوان عقبه عراق به اردن فشار می آورند.
این نوع کار باعث می شد که اگر آنها از جانب ایران احساس خطر می کردند ،خودشان مستقیم وارد جنگ نشوند بلکه از صدام با آن روحیاتی که داشت برای جنگ با ایران انگیزه بدهند و از وی حمایت کنند و در نتیجه راه سازمان هم باز شود!
راه دوم سازمان برای كشاندن موقعیت میان ایران و عراق به جنگ این است كه می گویند : “باید با سرویسهای اطلاعاتی منطقه، خصوصاً مخابرات و استخبارات عراق كار كنیم. با توجه به این كه سرویسهای اطلاعاتی در كشورهای عرب، تعیین كننده اند و این تعیین كنندگی در عراق بیشتر است، چون اصلاً حكومت دست اطلاعاتی هاست.” در ضمن سازمان متوجه یك مسئله است و آن این كه اطلاعاتی های همه جای دنیا، همان طور كه سیاسیون یك كشور اختلاف دارند و با هم صحبت می كنند، با هم مشكل دارند و آنها می خواهند از این تضاد استفاده كنند و بدین وسیله همه را تحریك به جنگ با ایران كنند.سازمان می خواهد مذاكرات، نه تنها پیرامون روابط سیاسی، كه حتی در مورد آزادی اسرا هم به نتیجه نرسد. می گویند نباید بگذاریم هیچ نتیجه ای از این مذاكرات گرفته شود.
سومین راهی كه برای دستیابی زودتر به جنگ دوم میان ایران و عراق پیشنهاد می كنند، كار بر روی نظامی ها و دولت عراق است. در این راستا روشی که برای دستیابی به جنگ دوم ارائه می داد این بود که “باید به شدت در میان بعثی ها و افرادی كه در عراق تصمیم گیرنده اند، گرایش جنگ به وجود بیاوریم و بگوییم جمهوری اسلامی دارد نقشه ای برای حكومت صدام می كشد و می خواهد صدام را سرنگون كند.”
به موازات آن در مرز، ایجاد اغتشاش می كردند .مسعود تحلیلش این بود كه : “وقتی ما به مرز می زنیم، بین نظامی های ایرانی و عراقی تنش مرزی ایجاد می شود و ایران مجبور است بالاخره جواب خمپاره ما را بدهد. بعد عراقی ها می گویند چرا این كار را كردی و بحران در مرز پیش می آید.” در واقع می خواهند ایران را به این نقطه برسانند.
به یكی از اعضا یك كلاشینكف، یك كلت و یك نارنجك می دادند و می گفتند : “تو برو سپاه را از هر رده شناسایی كن و ببین كجاست و بیا.” این حرف الكی است. می خواهند در مرز درگیری شده و او كشته شود. یك نفر از ایران به تركیه آمده بود كه به عراق بیاید. وقتی در تركیه با سرپل سازمان تماس گرفته بود به او گفتند آقا جان تو “برو ایران از مرز عراق بیا،” طرف گفته بود : “خوب از همین جا می آیم.” گفته بودند : “نه، باید بروی از مرز ایران بیایی.” همه این كارها را كردند، كه در مرز، درگیری شود. بحثشان این بود كه ایران بالاخره در یك نقطه با ارتشی های عراق در افتد.
در حال حاضر به شدت در پی نتیجه رساندن این سه محور اساسی اند و در مورد جنگ دوم هم فقط می خواهند زمان را جلو بكشند.
مسعود حساب چند مرحله بعدش را هم می کرد و تحلیل می داد كه : “اگر صدام بخواهد با رژیم بجنگد به دنبال عنصر خارجی می رود. آمریكا و كشورهای اروپایی ممكن است به دنبال صدام، به عنوان یك حاكمیت صاحب توپ و تانك و نفت بیایند، اما شاید به پشتیبانی از من نیایند چون من فقط یك مریم رجوی را دارم. اگر غربی ها متوجه این مطلب شوند كه ایران خطرناك است و صدام هم قابل حمایت است، شاید به پشتیبانی از صدام برخیزند.”
در مورد صدام، رجوی معتقد است كه صدام دیوانه است. صدام زمانی به كویت حمله كرد كه اوج دوران محبوبیت او در میان اعراب بوده و قطعنامه هم پذیرفته شده بود. وقتی صدام به كویت حمله كرد رجوی در یك نشست گفته بود : “مردكه، دیوانه است!” و واقعاً هم با احتساب به دیوانگی صدام، دل به جنگ بسته اند. اعتقادشان بر این است كه صدام كسی هست كه دوباره با ایران درگیر شود. با بررسی شخصیت صدام به این نتیجه رسیده اند. اعتقادشان بر این است كه اگر ایران را مشكل صدام كنند، خود صدام راهش را پیدا می كند. اساساً صدام آدم قابل اعتماد و تحلیلی نیست.تو هیچ وقت نمی توانی بگویی چون صدام در حال حاضر اینطور است، فلان كار را نمی كند. او ممكن است در ضعیف ترین شرایط، قوی ترین كارش را صورت دهد و در اوج قدرتش ضعیف ترین كار را. صدام تحلیل بردار نیست. مجاهدین به همین مسئله رسیده اند و می گویند : “صدام، آدمی نیست كه بتوان طول و عرض او را فهمید. این ما هستیم كه تعیین كننده ایم. هرچه بیشتر هنرنمایی كنیم، مسئله جنگ بیشتر جا می افتد.” به دلیل همین تحلیل است كه هر طور هست باید خطر ایران را در منطقه، جا بیندازند. این آخرین وضعیتی است كه سازمان دارد.
در راستای همین برنامه ریزی بر محور راهگشایی از سال 76 نیروهای اروپای سازمان همه، حتی الامكان به عراق برگردانده شدند و به این نیروها گفته اند : “تا سرنگونی، بر نمی گردیم.”
همه این نیروها را دوباره در چارچوب تشكیلات انداخته اند . از همه این افراد رضایت كتبی هم گرفته اند كه تا زمان سرنگونی در عراق بمانند. گر چه امكان دارد همین خط، بعداً عوض شود و این افراد را به اروپا برگردانند.
سازمان می خواهد به هر نحوی كه شده ایران را با عراقی ها گلاویز كند و در پی این هدف، مرز را شلوغ می كند. تز «دوران راهگشایی» در سازمان همین است كه خودش می خواهد راه خودش را باز كند.
این شیوه پیش رفت تا وقتی كه عراقی ها با ایران شروع به گفتگو كردند. تا اینجا سازمان موفق نبود.
در این فاصله ضربات زیادی خوردند. برگزاری كنفرانس اسلامی در ایران و سفر عرفات در جریان كنفرانس اسلامی به ایران، برای سازمان اتفاق ناخوشایندی بود. بعد از كنفرانس اسلامی در عرض یك ماه، دو بار وزیر امور خارجه عراق به ایران رفت و همین مسئله برای مجاهدین مشكل زا بود. وقتی وزارت بازرگانی رژیم در بغداد نمایشگاه بگذارد برای آنها ایجاد مشكل می شود. سفر تیم فوتبال ایران به عراق و تیم عراق به ایران و برگزاری مسابقه فوتبال برای آنها ناگوار است. روابط ایران با عربستان كه در سطح عالی برقرار شده و احوالپرسی خاتمی از فهد و تشكرات متقابل، موجب باخت سازمان شد.
رجوی با کنار هم گذاشتن مجموعه این شرایط می گفت : “بعد از تدارك برای سرنگونی، ما یك عملیات نهایی داریم. یك امید قوی به سرنگونی رژیم برای ما هست.” خیلی امیدوار بود، چون همه چیز را نمی دانست. حالا رجوی را ترس برداشته كه شاید دارد ناكام می شود...
انقلاب ایدئولوژیک، مانیفست فرقه
س:درست در همان زمانی که سازمان از تبدیل شدن به سیستم فراگیر با رویکرد سیاسی بین الملل سخن می گفت و می توان از سالهای 61 تا 64 به عنوان اوج دیپلماسی سازمان نام برد ،شاهد رویکردی درون گرایانه و منحصر به فرد با گرایشات فرقه ای تحت عنوان "انقلاب ایدئولوژیک" هستیم ،شما از نزدیک آن روزها را دیدید،به نظر شما چه زمینه ها و دلائلی توجیه کننده این رفتار بود؟
ج:بهتر است بدانید که بعضی از چهره های شاخص سیاسی که در زندان شاه از نزدیک با سازمان آشنا بودند ،قبل از فاز نظامی و در سال 59 پیش بینی شان این بود كه سازمان تبدیل به یك فرقه می شود! پیش بینی این بود كه اگر این سازمان تحت فشار قرار بگیرد و نتواند با لیبرال ها كنار بیاید، ناگزیر خواهد شد كه توی لاك خودش فرو برود و تبدیل به یك فرقه مذهبی بسته و محدود بشود. در تابستان 59 این پیش بینی روی محور رجوی تأكید می كند. این در حالی است كه رجوی در آن زمان بیشتر به همراه خیابانی مطرح بود و به جاهای مختلف می رفتند و به عنوان رهبر كاریزماتیك شناخته نشده بود.
پایه این پیش بینی کنار نیامدن و فی الواقع موفق نشدن در اتحاد با لیبرالها بود و می بینیم که مقدمات انقلاب ایدئولوژیک هم زمان با اختلافات و رفتن بنی صدر بود.
شاید علت اصلی اش این بود که سازمان روی وجه بین المللی بنی صدر خیلی حساب می کرد و مسعود بارها می گفت که بنی صدر در دنیا خیلی اعتبار دارد ،شاید همین باعث یک سرخوردگی عمیق شد و مسعود بدنبال اثبات برتری خودش بر آمد.این مسئله از سال 63 به این طرف، قابل مطالعه و اثبات بوده و سند زنده اش هم هست. سازمان از 63 به این طرف تبدیل به یك فرقه شده و دیگر سازمان نیست. حیات و ممات این فرقه مشروط و منوط به یك سری پارامترهاست كه ضایع شدن هر یك از این عناصر، به معنی سقوط تشكیلات است. یكی از آن عناصر، شخص رجوی است. مسعود کاری کرد که بدون وی یقین بدانید كه تشكیلات یك روز هم نمی ماند.
رجوی یك كار خیلی زیركانه كرد.بعد از ماجراهایی که با مریم داشت به معترضین خودش گفت باید من را محاکمه کنید! اعضای مرکزیت آن زمان آمدند مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی را در جایگاه متهمین گذاشتند و محمد حیاتی دادستان شد ،مهدی ابریشمچی هم که شاکی بود و مركزیت هم به عنوان هیئت منصفه نشستند. گفتند این آقا ترتیب این خانم را داده است. ما هم از شما دعوت كردیم كه بیایید و نظر بدهید. بلند شدند و داد و بیداد كردند. یكی گفت باید اعدامش كنید. یكی یك چیز دیگری گفت و خلاصه به تعداد افراد، نظریه پیدا شد. سازمان متلاشی شد. یعنی یك بار رجوی سازمان را نابود كرد. در این بحثها یك سری از افراد گفتند : “اگر مسعود برود، سازمان از بین می رود. پس می آییم قضیه را ماستمالی می كنیم.” رجوی گفت : “شما تصمیم گیرنده اید كه دنبال سازمان هستید یا دنبال رجوی؟ من راه خودم را می روم.” البته نا گفته نماند که همین افرادی هم که طرف مسعود را گرفتند بطور سنتی اصلاً تحت تاثیرش بودند،همین عباس داوری و محمود عطایی و چند نفر دیگری هم بودند که گریه و ناله برای مسعود راه انداختند ته÷ این جلسه چه شد؟ اول گفتند رجوی صداقت دارد و بارك ا.. جوانمرد است و … یواش یواش گفتند ما دنبال رجوی می رویم. یعنی یك بار همه ی مركزیت، بین سازمان و رجوی، رجوی را انتخاب كردند. این هم که شما شنیدید بعضی ها که خیلی هم از ابتدا با استحکام جلوی مسعود در آمده بودند بعد به سجده افتادند و پای مسعود را بوسیدند مربوط به همین جلسات بود.
بعد گفتند حالا كه رجوی همه چیز را گفته و همه چیز را بالا آورده است، حالا شما بیایید بالا بیاورید.همین هم حرف مسعود بود که توی دهان آنها گذاشت. در نشستهای بعدی یكی یكی اعضا را آوردند و نشاندند و گفتند : “حالا كه رجوی همه را گفت، شما بیایید بگویید.” ادامه همین بحثها و فرم فرقه ای اش را امروز در غسل هفتگی و دیگ و ... می بینید.كار ظریفی كه رجوی كرد این بود كه همه چیز را به خودش گره زد. یعنی یك بار، سازمان را جلوی اینها پرپر كرد.
اینجاست كه نقطه مشترك با سال 53 دارد. زمانی كه هویت افراد از سازمان شكل گرفته و هر فرد با سازمان و رده تعریف می شود؛ اگر این رده را از بین ببرند، فرد به نقطه پایانی خودش می رسد. رجوی یك بار همه اینها را در كویر رها كرد و گفت : “شما هستید و خودتان". دیدید سازمان بدون من معنی ندارد؟ اگر من كنار شما بنشینم، شما معنی می دهید.” به قول شریعتی “یك جلویش تا بی نهایت صفرها.” رجوی هم گفت : “اگر من كنار شما بنشینم، شما معنی می دهید. حالا هر صفر، این مجموعه را 100 می كند، 1000 می كند. وقتی من حذف شوم شما همه تان صفر هستید. یك میلیون صفر هم كنار هم باشید، هیچ فرقی نمی كند.” وقتی این كار را كرد، سرنوشت سازمان را به خودش گره زد. شما بروید مطالعه كنید، از آن به بعد رجوی همه چیز سازمان شد. اگر رجوی را از این تشكیلاتی كه به این نقطه رسیده، حذف كنید؛ چه اتفاقی می افتد؟ تشكیلاتی نمی ماند.
س:مکانیسم اولیه برای تسری این امر به پیکر تشکیلات چه بود؟
ج:نكته مهمی كه در مورد انقلاب ایدئولوژیك هست این است كه انقلاب را از رأس شروع كردند. بعد از مرحله اول كه ازدواج مسعود و مریم بود، دیدند اگر مسئله آناً و یكهو علنی شود، تبعات منفی دارد. مراحل بعدی را ابتدا در رده اول مطرح كردند كه اگر جواب مثبت گرفت، در رده دوم مطرح كنند و اگر در رده دوم جواب مثبت می داد مسئله را در بدنه نیروهای داخل عراق انتقال می دادند. اگر در این مرحله هم جواب مثبت می گرفت، نوارهای ویدیویی اش را به اروپا می فرستادند كه فقط ببینند. البته این نوارها را بعداً محرمانه كردند. چون عده ای بعد از ازدواج مریم و مسعود آمدند و گفتند ما سردردمان خوب شد، كمر دردمان خوب شد، … و اینها مطالبی بود كه همه را مسئله دار می كرد و اگر ذهنشان ، به قول خودشان ، نمی كشید (!) وا می زدند.
كاری كه رجوی بر روی تشكیلات انجام داد این بود كه همه سلولها را بر می داشت و سلولهای رجوی را به جای آنها می گذاشت. در نتیجه آن عضو اصلاً مثل رجوی فكر می كرد و دیگر لازم نبود كه به او بگویی كه چطور فكر كند. این مطلب از زرنگی های رجوی بو كه او خودش را در میان اعضا، تكثیر می كرد. رجوی نیامد به اعضا آموزش بدهد، چون ممكن است یك محصل چیزی را از معلم بپرسد كه او بلد نباشد و بفهمد كه این معلم، ضعیف است. اما كار تشكیلات اصلاً به این شكل نبود؛ به تك تك این اعضا القا كرد كه اگر از من ایراد گرفتید به خودتان فحش داده اید. آن بیچاره هم برای این كه به خودش ایرادی وارد نباشد، به او ایراد نمی گرفت و با خودش می گفت : “هرچه را من نفهمیده ام به خاطر خنگی خودم است!” حتماً جریان آن خیاط را شنیده اید كه لباسی دوخت كه كسی نمی دید! حكایت انقلاب ایدئولوژیك هم همان است؛ همه از ترس آن كه به حرامزادگی متهم شوند می گویند : ”به به! چه لباسی!”
ابریشمچی می گوید : “راه رفتن ما معنی نمی دهد. دیده اید بچه ای را كه روی پای پدرش می ایستد و پدرش را می گیرد و پدرش پا بر می دارد و بچه را راه می برد؟ ما مانند آن بچه هستیم كه داریم روی پاهای مسعود راه می رویم.”
آن اعترافها و گریه ها و زاری ها بیشتر به خاطر همین مسئله است. در واقع به این خاطر بود كه از زیر فشار بیرون بیایند. به هر حال در آن شرایط روی اعضا فشار وجود داشت. به عبارتی موجب تثبیت آنها در تشكیلات می شد.
س: پوشهای تئوریک برای این قضیه چی بود ،چطوری این ماجراها تئوریزه شد؟
ج: مسعود در بحث انقلاب ایدئولوژیك ادعا دارد از جهات مختلف ایدئولوژیكی، خطùی، تشكیلاتی و خصلتی، در سراسر سازمان و عموم كادرها و اعضای آن می بایست یك دگرگونی بنیادی ایجاد نماید. به عبارت دیگر انقلاب ایدئولوژیك بایستی عناصر دنیای كهنه را در كلیه زمینه های زیرین در همه منهدم سازد. در زمینه ایدئولوژیك هرگونه عنصر شرك آمیز÷ مادون توحید (به همان معنی که در ایدئولوژی سازمان نهفته است)را كه در دوگانگی و حمل تناقض و بالاخص خود به خودگرایی و به طور خاص الخاص در انكار رهبری ذی صلاح و عدم تنظیم رابطه با آن تجسم می یابد. یعنی در یك كلام، رهبری!” می خواهد ببیند انقلاب ایدئولوژیك در زمینه طبقاتی چه باید بكند؟ “هرگونه عنصر و روحیه استثماری، بالاخص عنصر بورژوازی …” مôخلص كلام این كه انقلاب ایدئولوژیك می آید كه روحیه استثماری را از تو بگیرد و عناصر بورژوازی را از تو خارج كند كه بِخل و كینه نداشته باشی. همه این حرفها در بحث تأثیر طبقاتی انقلاب ایدئولوژیك مطرح است. “در زمینه استراتژی هرگونه عدول از قیام و مبارزه مسلحانه، در قبال خط بورژوا و رفورمیست سیاسی كارانه …” یعنی اینكه : “شما اگر به دنبال استحاله چی ها رفتی باخته ای. ما مشی مسلحانه داریم.” انقلاب ایدئولوژی می خواهد اینها را جا بیندازد : “در تشكیلات و سبك كار، نفی هر گونه لیبرالیسم و عملكرد بورژوازی، و دو گانگی فرد و جمع. در زمینه خصلتی و فردی نفی هرگونه خودخواهی و خود كم بینی.” در واقع انقلاب ایدئولوژیك می آید كه روی تو اثر بگذارد و عقاید و فكر تو را از این حالت بیرون بیاورد. به عبارتی انقلاب ایدئولوژیك مانیفست تبدیل این گروه به یك فرقه است. بعد از انقلاب ایدئولوژی سازمان واقعاً تبدیل به یك فرقه شد و رهبری جمعی آن هم به رهبری فردی تغییر كرد.
س:مریم چه نقشی در این ماجرا داشت؟
ج :در یكی از نشستها رجوی می گوید : “اصلاً شما در یك قبر هستید. بدتر از قبر هست؟ سنگی هم بر روی این قبر هست. ما مریم را فرستاده ایم كه این سنگ قبر را كنار بزند و شما از درون قبر كه در آن خوابیده اید، نوری را ببینید. آن نور مسعود است. ببینید فاصله تان چقدر شده است! او رفته است و نور شده است در حالی كه تو درون قبر هستی و یك سنگ هم روی تو قرار داد. چه كسی ایثار كرده و این سنگ را كنار زده است؟ مریم. پس اگر می خواهی بیرون بیایی باید از این روزنه استفاده كنی و كمك مریم را بگیری و خودت را بیرون بكشی. رسیدن تو به من كه غیر ممكن است! غیر ممكن است به نور برسی، اما همین كه از درون قبر بیرون بیایی باید كلاهت را به هوا بیندازی.” بعد كم كم این مسئله باز می شود.
این حرف مسعود بود ،اما وقتی از نزدیک وارد ماجرا می شدی می دیدی که مریم است که با شدت تمام و بدون در نظر گرفتن هیچ امتیازی برای سایرین از مسعود تعریف می کرد ،کاری که هیچکس در آن شرایط نمی کرد.
مریم خیلی صریح می گفت که من همه چیزیم را از مسعود دارم و شما هم همینطوری هستید ،حالا اگر نمی فهمید شما مقصرید نه مسعود.
کدامیک از مردانی که برای خودشان سابقه و تجربه داشتند حاضر بودند به اینجا برسند ،البته از زن بودن مریم که بگذریم.
در جریان انقلاب ایدئولوژیك یكی گفته است : “ من از مسعود به مسعود رسیدم” اما انقلابش تأیید نشده است. گفته اند : تو باید مریم را درك كرده و از مریم به مسعود برسی.رجوی با طرح مسئله رهبری خودش بر سر نیروهای سازمان منت گذاشت و گفت : حریف ما چه دارد كه ما نداریم؟ همه گفتند : رهبری. گفت : همان است دیگر! من باید این بیچارگی را قبول كنم و رهبر بشوم. به خاطر اینكه با طرف مقابل برابر باشیم. حالا او رهبر دارد، ما هم داریم.
من وقتی می خواهم با او مقابله كنم نباید چیزی از او كم داشته باشم. در اینجا آمد و بر سر نیروهایش منت گذاشت و همه گفتند : بابا، چه ایثاری دارد می كند! این آدم آمده و در جایگاهی قرار گرفته كه دلش نمی خواسته است. پس اگر آقا به ما امر و نهی می كرد باید چیزی هم به او بدهیم!
س:واکنشهای شخصی بچه ها چی بود ،همه این قضیه را جدی گرفتند؟
ج:در روابط و ابتدا اینطوری هم نبود ولی کم کم همه چیز به این منوط شده بود كه در این انقلاب شكست نخورند و باصطلاح آن را بگیرند! چطور می فهمیدند انقلاب را گرفته ای؟ می پرسیدند : “گرفته ای؟” می گفت : “گرفته ام.” می گفتند : “فایده ندارد.” بعضی هایشان در این مرحله برای اثبات تحول خود ،سرهایشان را به دیوار می زدند.
یكی از بچه ها خصوصی به من می گفت فلانی “ من دیدم دارم از قافله عقب می افتم. داخل آسایشگاه نصفه شب بلند شدم و گفتم :“من همین الان انقلاب را فهمیدم.” همه آمده بودند و می گفتند : “چقدر نورانی شده ای!” جالب این است كه خود او می گفت من تا صبح احساس می كردم كه نورانی شده ام! بعد از این كه ماجرا را برای من گفت مرتباً به من می گفت : “ اینها را برای كسی تعریف نكن. حدùاقل نگو كه من گفته ام.” درست مانند دروایش كه در خلسه فرو می روند و همه آرزو و آمالشان آن كسی می شود كه رو به رویشان ایستاده است، همین كار را می كردند. همان شخص می گفت : “بعد از آن، همه دیدند و از من یاد گرفتند؛ هركس دنبال جایی می گشت سرش را به آنجا بزند.” همین فرد تعریف می كرد كه فردی بالای دیوار می ایستد و می گوید : “من می خواهم خودم را بكشم چون تا به حال زمینی و مادی فكر می كردم.” این كار را می كند تا به او می گویند : “انقلابت پذیرفته شده، بیا پایین، بیا پایین.” و همه جمع می شوند كه او را راضی كنند از دیوار پایین بیاید. آخر كار می گویند : “تو را به مسعود قسم می دهیم!” آن وقت پایین می آید. چون مسعود را قسم خوردند پایین آمد! به خاطر این كه این حرفها را بپذیرند و بتوانند گرمای 55 درجه عراق را تحمل كنند چنین جنگولك بازی راه انداخته اند. اگر نه دیوانه نبوده اند كه آنجا برای رجوی و صدام بایستند. اینها عددی نیستند كه برایشان این كارها را بكنند. هر كس از اینها كه توانست از حصار فكری كه برایش ساخته اند، عبور كند و بیرون بیاید؛ بلادرنگ بریده است.
البته من چیزهای دیگری هم شنیده بودم بخصوص در فرانسه که بودم یكی از دختران که هوادار تشکیلاتی بود می گفت : “ما همه می خندیدیم و می گفتیم اولاً مریم، مهدی ابریشمچی كچل را داد و به جای آن مسعود را گرفته كه خوش تیپ است. این از جهت جنسی مسئله است. مسئله دوم این است كه به هر حال رده مهدی ابریشمچی پایین تر از مسعود بوده و او رفته با مسعود ازدواج كرده است. این چه ایثاری است كه مریم كرده است؟! ما هم حاضریم از این ایثارها بكنیم! ما هم حاضریم شوهر كچل مان را كنار بگذاریم و به جایی برویم كه غذای بهتر و رده بهتر و شوهر خوش تیپ تر هست!” عیناً این عبارات را گفت و در پایان گفت :“ این كه دیگر ایثار نیست كه مریم را چماق كرده و توی سر÷ ما می كوبند و می گویند مریم چیزی را فهمیده و شما نفهمیده اید.
”البتهً آنها استعداد سكسولوژی بیشتری داشته اند. یكی از مسایل این است كه عكسهای سال 67 مریم را هنوز پوستر می كنند. آیا این دلالی سكس نیست كه هنوز عكسهای قدیمی مریم را چاپ می كنند؟ اگر مریض نیستید عكسهای جدیدش را پوستر كنید. نمی خواهند شكستگی های بعدی او را نشان دهند.
یكی از دخترهایی كه در روابط سازمانی هم بوده اما بیشتر به عنوان یك فرد غیر سازمانی مطرح است به دیدن مریم رفته و برگشته بود و با مریم عكسی هم دارد. می گفت : “ما از ناهار تا شام با او بودیم و یك سری زنهای دیگر هم از جاهای مختلف دنیا بودند. در این فاصله سه بار لباس غذایش را عوض كرد. لباس ناهار مریم با لباس عصرانه و شام كاملاً فرق داشت.” همین خانم می گفت : “من وقتی این مردها را دیدم كه با پاپیون ایستاده و جلو مریم تعظیم می كنند، به یاد امپراتوری های روم می افتادم.”
این مال همین زمانی بود که مریم باصطلاح رئیس جمهور بود و دوباره به اروپا آمده بود ،می خواهم بگویم که هنوز پس از گذشت این سالها فقط آن حصار فکری سازمان در عراق است که به این قضیه جدیت می دهد و اگر طرف در آن شعاع نباشد تمام است ،چون اصالتی ندارد،واقعی نیست.
س:بهرحال به نظر می رسد با توجه به همه این واقعیات جا انداختن و فراگیر کردن انقلاب ایدئولوژیک در تشکیلات کار دشواری بوده است،اینطور نیست؟
ج:رجوی وقتی می خواهد یك خط را در تشكیلات جا بیندازد، ابتدا از آدمهای محرم خودش شروع می كند و تجربه جلسه را نگاه می كند. اگر جا افتاد، هفته بعد در یك دور دیگر این افراد را می آورد و رده بعد را هم اضافه می كند. در مرحله بعد به مسئولین دركمیسیون خط می دهد كه بروند و این خط را در لشكر جا بیندازند. وقتی همه اینها را قبلاً مطرح می كند، همه شنیده اند و برایشان مسئله غریبی نیست. اگر آن خط به خوبی جا افتاد حتی در اروپا هم نوار ویدیویی اش را برای تماشا در اختیار هواداران قرار می دهند ولی كسی حق كپی گرفتن از نوار را ندارد.
به عنوان مثا ل نشست معاصی را به رده های پایین تر منتقل نكردند. هوادار مگر چه باید بگوید؟
قصدشان از نشست معاصی، بیشتر رده های بالا بود؛ چون پایینی ها چیزی برای شكستن نداشتند. حالا تمام رده های بالا به جهت نواری كه از آنها گرفته شده از سازمان می ترسند. مسئله این است كه در این نشستها هر چه فرد÷ گناهكار، گناهش را بیشتر و بزرگتر مطرح می كرد، معلوم بود انقلابی تر است! یكی از كسانی كه از او اعتراف گرفته بودند می گفت به همین دلیل بوده است كه خیلی ها به كار نكرده اعتراف می كرده اند. حتی كسانی اعتراف می كردند كه به مادرشان تجاوز كرده اند ! این طور انعكاس می داده اند كه وقتی شخصی اعترا ف می كند، نشان می دهد كه سازمان را قبول كرده است كه این حرف را هم می زده است بد نیست یک شمای کلی از این بحثها و آنچه به عنوان مانیفست فرقه یاد کردید به خوانندگان بدهید!
در انقلاب طلاق، تعریف خاصی از طلاق می دهند. “طلاق نباید از روی استیصال، یعنی برای تجارت، یعنی برای رهایی خود و برای دستیابی به رده و غیر باشد. بایستی طلاق مثل طلاق مریم بوده و در ذهن خودتان باید مثل مریم باشید.” در جریان انقلاب طلاق، زنان «عفریته» و مردان «ملعون» نام گرفتند . یك سری شعارهایشان را می خوانم : مریم مسعود را شناخت و پلی شد برای دیگرانی كه می خواهند مسعود را بشناسند ـ مریم تفسیر كننده مسعود است و برای این كار پیوند عقیدتی به وجود آورده است ـ مریم از تمایلات خود به تمامی می گذرد تا با فدای خود، مسعود را به دیگران بشناساند
دیگر، نشست امام زمان بود كه در آن مسئله اتصال مسعود به امام زمان (عج) جهت كسب الهام مطرح شد. نشست حایل در همین راستا بود كه در آن پیوستن مسعود به نور مطرح می شد و این مسئله عنوان می شد كه : “شما باید مریم را بشناسید وعینك بزنید تا بتوانید نور را نگاه كنید.” مبحث دیگر، انقلاب «تنگه و توحید» بود كه بعد از ماجرای «فروغ» مطرح شد كسر رهایی هم در انقلاب ایدئولوژیك مطرح می شود كه : (رهایی = رهبری/ عدم حمل تناقض) نشست معاصی است كه در آن اعتراف به گناهان مطرح می شود. در همین مجموعه، انقلاب طلاق مطرح می شود كه در آن طلاق اندیشه مرد عنوان می شود و می گویند : “باید با مریم به خلوت مسعود بروید.” این عناوین و عبارات را می گویم چون نقاط كلیدی سازمان است. در همین انقلاب طلاق روی تابلو نوشته شده بود : “مسعود بدون مریم، كشك است.”
در انقلاب طلاق «تیز شدن رهبری» و «برداشتن پرده زن و بچه جهت نزدیك شدن به رهبری و وصل نبودن به دنیای قبل» مطرح است كه گفته شد. محرمیت شماره 1 : هر زنی كه در تشكیلات است در حوزه رهبری است. محرمیت شماره 2 : هر زنی حتی در بیرون تشكیلات و یا در خاطرات، نباید تو را به دنیای گذشته متصل سازد. تا اینجا مسایل درونی بود.مسایل بیرونی سه تاست : پذیرفتن زن، به قدرت رسیدن زن و باور مردها كه با زنها برابرند. قبولاندن زنان به مردان در شورای رهبری در راستای همین تئوری است. بند «ر» بند ریاست جمهوری است. كاكل و سرآمد شورای رهبری انتخاب از زنان است.
رجوی می گوید : “بهترین مقام را در تشكیلات، مردها دارند زیرا از زنها اطاعت می كنند.” به عبارت دیگر می گوید : “هر قدر مقام زنها در سازمان بالاتر رود، به همان اندازه مردها رشد می كنند.” منظور او این است كه قبول زنها شرط است : «شرط رشد مرد، قبول زن است.»درنشست معاصی یك كار روانشناسی هم كرده بودند كه از همه این اعترافات فیلم گرفته بودند.نوار اعتراف هر كس را به خود او دادند وگفتند برو در اتاق بنشین و 15 بار اعتراف خودت را ببین كه یقین كنی خطاكار هستی.” می خواستند برای اعضا ملكه شود كه واقعاً آن خطا را مرتكب شده اند.
بعد از اینها مسئله انقلاب فردیت پیش آمد. فرقش هم با نشست معاصی دراین بود كه در نشست معاصی، فرد به گناهش اعتراف می كرد و مسعود مردها را می بخشید و مریم زنها را. اما در انقلاب فردیت بخشش در كار نبود. به فرد می گفتند: باید خودت بروی و جبران كنی؛ به ما ربطی ندارد. به یكی ازهواداران در آلمان گفتند : چه كسی كراواتی را كه زده ای به تو داده است؟ گفته بود : مجاهدین. گفتند : كت و شلواری كه داری، پولش را چه كسی داده است؟ گفته بود : مجاهدین. گفتند : تو كی بودی؟ گفته بود : من یك آدم لخت و پتی مزخرف بودم كه هر چه دارم از صدقه سر تشكیلات است. هر فردی موظف بود این دوره را بگذراند.فردیت : «فرد با فرد، و فرد با خودش تكلیف خودش را مشخص می كند تا با رهبر چفت شود.»
انقلاب دیگری هم به نام انقلاب طلاق و كرسی وجود داشت. شاخص طلاق و كرسی این بود كه عنصر باید در تمام لحظات آمادگی و مسئولیت پذیری تام و تمام دفاع از انقلاب داشته باشد و در حیطه كار و مسئولیت، مسئولیت پذیر باشد.غیر از اینها نشست دیگ بود. البته در جریان این نشست من آنجا نبودم و از بچه هایی که آمده اند شنیده ام ، می گفتند باید در دیگ ذوب بشویم تا از نو ساخته بشویم. این هم یكی از نشستها بود. البته نشست حوض همان نشست دیگ است كه در عراق این طور از آن نام می برده اند. می گفتند “كسانی كه در عراق هستند پاك تر هستند و فقط یك حوض برایشان كافی است، اما كسانی كه در اروپا بوده اند چون اروپایی شده اند باید ذوب شوند و بجوشند!” یكی از مسایل مربوط به انقلاب ایدئولوژیك، برهم زدن تشكیلات اروپا از جهت لباس، رده تشكیلاتی و غذا خوردن است.
حالا یک اصطلاحی هم برای خودشان درست کردند بنام «ابجد شرف» در بحث انقلاب ایدئولوژیك، كه انقلاب را به بندهای الف، ب،ج، د، ش، ر، ف تقسیم كردند.به این معنی که از بند الف (طلاق ) شروع شد و به فردیت ختم گردید و در آخرین بحثشان بحث همردیفی (بند«ه ») نسرین و مریم بود که فهیمه را بعداً پایین آوردند. در این بحث مسعود گفته است : “مریم مجاهدین را متولد كرد، نسرین آنها را به بلوغ می رساند.” همردیفی نسرین و مریم، بند «ه » بود. بین خود مجاهدین این طور مصطلح است كه می پرسند : “تا كدام نشست بودی؟” جواب می دهد : “تا بند ش.” از این شما می فهمی كه مابقی بندها را نبوده است. به عنوان مثال یكی ازكسانی كه با من حرف می زد می گفت : “الف و ب و ج و د را بودم و بقیه اش را نبودم.” به این معنی است كه بعد از این نشستها مسئله دار شده است و اجازه رفتن به بقیه نشستها را نداشته است. در حقیقت مشخص كننده آن است كه در كدام رده تشكیلاتی قرار دارد.
س:سازمان در مورد فهیمه اروانی یک وقتی خیلی سروصدا راه انداخت بعنوان جانشین مریم و نمونه تکثیر شده او ،و لی بی سرو صدا او را از صحنه بیرون کردند ،این ماجرا چه بود؟
ج:در مورد فهیمه، ما باید ببینیم فهیمه چرا به داخل تشكیلات آمد. من قبل از طرح این مسئله، یك نمونه را لازم است بگویم. به خانمی كه مسئول دفتر ابراهیم ذاكری بوده و از تشكیلات بریده است، گفتم : “تو كه یك هوادار ساده بوده و اصلاً در سال 62 از كشور خارج شده ای، چطور به جایی رسیدی كه مسئول دفتر ابراهیم ذاكری شدی؟” داستانی را تعریف كرد كه بد نیست در اینجا نقل كنم. گفت : “زمانی كه من در ایران ازدواج كردم، 17 ساله بوده و خانواده ام خیلی فشار آوردند كه باید با پسرخاله ام كه من از او تنفر داشتم، ازدواج كنم. من با او كه هوادار سازمان بود ازدواج كرده و به هر حال هر دو در سال 62 از ایران رفتیم. ما از ایران رفتیم و من با اینكه از این مردیكه خوشم نمی آمد ولی مجبور شده بودم با توجه به اینكه یك بچه هم داشتیم، به هر نحوی كه شده با او كنار بیایم. در عراق، مانند ایران خانواده ای نبود كه فشار بیاورد و من هم حاضر بودم كسی به عنوان مرد بالای سرم نباشد ولی این هم نشد. در محیط ایران نمی توانستم از دست شوهرم خلاص شوم اما در آنجا شروع كردم از شوهرم به بالا، گزارش نوشتم.
” این موضوع مربوط به چه سالی است؟ سال 64. در ادامه همین قضایا تعریف می كرد : “یك گزارش به رجوی نوشتم و در آن گزارش نوشتم : شوهر من دارد از من انرژی می گیرد. آن نیرویی را كه باید روی سازمان بگذارم و برای سازمان كار كنم، باید صرف دوست داشتن و تر و خشك كردن و آشپزی برای او كنم. من اینها را نوشتم كه شاید مفùری باشد و از دست شوهرم خلاصی پیدا كنم. از این قضیه گذشت و موقع انقلاب طلاق بود. من همین طور كه در جلسه توجیهی انقلاب طلاق نشسته بودم دیدم رجوی اسم من را صدا زد. من احساس كردم وقتی رجوی كسی را صدا می زند خیلی مهم است. رجوی گفت : كجا نشسته ای؟ بلند شدم و گفتم : بله، شوهر من از من انرژی می گیرد و نمی گذارد برای تشكیلات كار كنم. اگر مردی انرژی زن را بگیرد و نگذارد آن انرژی علیه رژیم آزاد شود، خوب است؟ همین نامه و این صحبت من، باعث ارتقای تشكیلاتی من شد.”
توجه كردید؟ در واقع رجوی با خودش می گفته است : “این شخص قبل از اینكه ما انقلاب طلاق را مطرح كنیم، موضوع را درك كرده است.”
چرا رجوی فهیمه را رشد داد؟ بعضی می گفتند : چون دایی او در سازمان ملل در آمریكا بوده است، می خواسته اند از دایی او استفاده كنند. این یك فرض بود. فرض دیگر این بود كه بعد از مریم، در زیبایی اول است و این مسئله می توانست عامل مؤثری باشد. فهیمه وقتی كه در تشكیلات آلمان بوده است نامه ای به مسئول تشكیلاتی اش ـ زهرا رجبی می نویسد و این نوشته به دست تشكیلات پاریس می رسد. پاریس نوشته را به عراق می فرستد. وقتی رجوی این نوشته را می خواند می گوید : این شخص را بیاورید كه من او را ببینم. فهیمه را به عراق می برند و رجوی مدت زیادی درباره این قضیه با فهیمه صحبت می كند و طبیعتاً جاذبه ای هم در چهره فهیمه بوده كه رجوی را جذب كرده است. بعد از این قضایا در نشستی كه موضوع رهایی زن در آن مطرح می شود، فهیمه را به عنوان شخصی كه پیش از طرح بحث در تشكیلات، موضوع را فهمیده است معرفی می كنند.
همان طور كه می دانید در جریان انقلاب طلاق، فهیمه اولین كسی بود كه شوهرش را طلاق داد. شوهر فهیمه، علیرضا پور نظری است كه از سازمان جدا شده و در آلمان دارد زندگی خودش را می كند. بچه این دو نفر، پیش علیرضاست. در این فاصله سازمان حتی یك بار شیشه های خانه اش را شكست و ماشینش را آتش زد، برای اینكه از بچه دست بردارد. چون علیرضا شوهر فهیمه بود، هرگونه حركت علنی او علیه سازمان، خیلی برای سازمان گران تمام می شد. علیرضا هم پیش سازمان ملل رفت و به آنها هم حرفش را زد. نكته ای كه در این میان وجود داشت این بود كه یك بار فهیمه از عراق به آلمان آمده بود. پدر و مادر فهیمه در آلمان زندگی می كنند. وقتی به آلمان رفته بود به پدر و مادرش گفته بود : “بروید بچه را از خانه علیرضا بیاورید كه او را ببینم.” سازمان ماجرای این دیدار را فهمیده بود و به فهیمه گفته بودند : “در این وضعیت كه در بحبوحه انقلاب طلاق است، نباید هنوز آن قدر مادی باشی كه بگویی بچه ام را بیاورید كه ببینم!” در ضمن در آلمان با علیرضا تلفنی صحبت كرده بود و این مسئله را هم سازمان متوجه شده بود و دیده بودند فهیمه آدمی نیست كه به او اطمینان كنند به همین خاطر یك دفعه رده تشكیلاتی فهیمه را پایین آوردند كه دیگر مطرح نباشد و بتوانند بعداً به راحتی او را كنار بگذارند. به قول رجوی، مجاهدین افرادی را در تشكیلات رشد می دهند كه عنصر خارجی نباشند. می گویند : “آن آدمهایی كه در خارج از كشور به ما وصل شده اند، آدمهای خارجی هستند. این افراد یك روز آمده اند، یك روز هم بیرون می روند. كسی محرم ماست كه فهمیده است خانه تیمی یعنی چه و آتش سوزی و تیراندازی را دیده است.” فهیمه از آن آدمهایی نبود كه سابقه قبلی داشته باشد. آدمی بود كه سازمان او را بزرگ كرده بود.البته مریم هم مشکلاتی با او داشت!
در مورد «همردیفی مهوش سپهری با مریم رجوی»هم مسعود از آن رندیهای خودش به خرج داد و در این مورد گفته است : “ما توانستیم مریم را تكثیر كنیم و ثمره سه سال بند ف (فردیت)در این بند است و بایستی به یك ماده تبدیل شود.” در اینجا بند «ه » (همردیفی) را ایجاد كرد. رجوی می گوید : “ بند فردیت 3 سال ما را در خودش نگاه داشت. ماحصل این 3 سال بند «ه » بود كه ما بالاخره توانستیم یك نفر از آن میان بیرون بكشیم.” منظورش از آن یك نفر مهوش سپهری است. رجوی زرنگ است. یك عنصر را تا هنگامی بزرگ می كند كه به عنوان خطری برای خودش مطرح نباشد. او احساس كرد گفتن اینكه «رئیس جمهور عزیزم، به تهران می بریمت» دارد مسعود رجوی را تبدیل به یك عنصر دست دوم می كند. چاره ای كه اندیشید این بود كه شخص دیگری را آورد كه به مریم بگوید : “خیلی اینجا یكه تازی نكن! منم كه همردیف ندارم؛ شما همه تان همردیف دارید.”
س:حالا واقعاً این بحث طلاق در کلیتش جا افتاده است .ما می بینیم که هنوز تناقضاتی بنام ازدواج و طلاق و یا موارد خود ارضایی و گرایشات دیگر وجود دارد،حقیقت این مسئله چیست؟
ج:بعداز انقلاب طلاق همه مجرد زندگی می كننداین البته درعراق است ولی در اروپا اینگونه نیست اعضای سازمان در اروپا بطریقی مشكل جنسی شان را حل می كنندمثلا سیدالمحدثین معشوقه دارد. دو نفر فرانسوی هستند و اصلاً با دختر ایرانی نمی پرد. دو زن فرانسوی پیدا كرده و مشكلش را حل می كند. اما كسانی كه در عراق هستند دچار نوعی فشار روحی در زمینه مسایل جنسی هستند. كسانی كه در اروپا هستند به هر حال راهی پیدا می كنند.رجوی چند سال از مریم دور بود .سال 71 تا 74، سه سال و خرده ای. در این مدت مشكل جنسی اش را بادختران زیباروی مجاهد رفع می كرد. اصولاكسی كه به خلوت مسعود راه داده می شد، افتخار می كرد كه با مسعود بوده است.” در مورد خود مریم هم همین طور است. مریم رجوی مسئول دفتر رجوی در اِور پاریس بود. می گویند مسئله از تهران وجود داشته است. ولی در آنجا ساختمان رجوی جدا بود و با اینكه مریم همسر مهدی ابریشمچی بود و بچه هم داشتند، گاهی دو هفته مریم از آن ساختمان بیرون نمی آمد. ساختمانی هم در پشت ساختمان رجوی قرار داشت كه كسی اجازه ورود به آن را نداشت. فردی در یكی از نشستها بلند می شود و می گوید : “من از این ازدواج خیلی خوشحالم. چون شایعاتی مبنی بر رابطه مسعود و مریم بوده كه حالا ازدواج كرده اند و راحت شده اند.” وقتی این حرف را می زند رجوی خیلی عصبانی می شود. این حرف را نباید بزند. او فكر كرده خیلی گل گفته كه این حرف را زده است. همان جا مهدی ابریشمچی اشاره می كند كه : “این مردكه را خفه كن كه دیگر از این حرفها نزند.”
بیانیه آمریکا ،انتهای راه
س: آنطور که اطلاع داریم ،بیانیه آمریکا در مورد سازمان که در سال 1373 صادر گردید و در کنگره هم قرائت گردید ،ضربه کاری و شکننده ای برای آن بود؟
چرا آن این همه اهمیت پیدا کرد بطوری که منشاء تغییرات اساسی در روابط سازمان شد ،مگر قبل از آن و مثلاً در زمان ریگان آمریکا چنین موضعگیریهایی نداشت ؟ با توجه به اهمیت موضوع در مورد ماجراهای قبل و بعد از آن که جسته و گریخته شنیده ایم،توضیح دهید !
ج:برای بررسی این موضوع و نگاه سازمان به آن باید مقداری به عقب برویم و به سال 70 برگردیم. در واقع باید به بعد از عملیات «فروغ» برگردیم و از آنجا شروع كنیم.
فعالیت سازمان به دو دهه اول و دوم تقسیم می شود. سازمان دهه 60 را با یك خطù مشی خاص در فاز شكست خورده نظامی پشت سر گذاشت.در آغاز دهه هفتاد و در نشست عاشورای سال 70 رجوی یك مبحث ایدئولوژیك را طرح كرد که سرفصل جدید استراتژی سازمان در این سالها شد.من اینجا در پرانتز این مطلب را بگویم كه رجوی برای هر حركت سیاسی و هر تغییر خط سیاسی اش ابتدا یك بستر ایدئولوژیك می سازد، اذهان را آماده می كند، همه را درگیر پیچ ایدئولوژیك می كند، بعد خط عوض می كند. می داند كه اگر از اول بخواهد مشی را عوض كند و ایرادی بگیرد؛ در واقع به ایدئولوژی ایراد گرفته است. به همین خاطر است كه ابتدا بستر ایدئولوژیك آن را می سازد.
در عاشورای سال 70 نشستی گذاشت كه قیام اباعبدا.. الحسین (ع) را تفسیر كند. چندین ساعت سخنرانی است كه جنبه ایدئولوژیك دارد و بحث می كرد چه شد كه امام حسین آن نقطه و آن زمان را برای قیام انتخاب كرد. در آخرنشست و در جمع بندی گفت : “می دانید چرا امام حسین شكست خورد؟ به خاطر این كه همه قوایش را روی مسایل ایدئولوژیك گذاشته بود و عنصر خارجی را فراموش كرده بود! الان ما در شرایطی هستیم كه عنصر خارجی به مراتب بیش از زمان امام حسین تأثیرگذار است.” اینجا بود که تا حدی افكار را برای رفتن به سمت عنصر خارجی آماده کرد. در ادامه همین بحث گفت : “تبلور عنصر ایدئولوژیك ما ارتش آزادیبخش است كه اینجاست. ما باید به دنبال مشروعیت سیاسی باشیم و باید به دنبال عنصر خارجی بگردیم.”
وقتی در سال 67 عملیات «فروغ» شكست خورد، سازمان تا سال 70 یك بحران در خطù مشی داشت و نمی دانست چه كار كند. از طرفی به هر حال قطعنامه 598 توسط ایران پذیرفته شده بود و صحبت از مذاكره با عراقی ها بود و عراق سازمان را قفل می كرد، از طرفی اگر كار سیاسی نكنند چه كار كنند؟ سازمان در تنگنا گرفتار آمده بود. در تشكیلات یك مشكلات اساسی پیش آمد مبنی بر این كه آیا ما جنگ مسلحانه را ادامه بدهیم؟ عده ای گفتند : “ولو این كه عراقی ها بگویند نه؛ ما یك عملیات عاشورای 2 انجام می دهیم و به مرز می زنیم، هر طور شد شد!” من به خاطر دارم كه در آن مقطع وقتی عملیات ایذایی انجام می دادند و لوله های نفتی را منفجر می كردند.
مسعود بنی صدر كه از عناصر خارجی سازمان بود به كسانی مثل ابراهیم ذاكری ایراد می گرفت و می گفت : “الان فضای دنیا عوض شده است. رژیم هم كه به سمت صلح آمده و قطعنامه را پذیر فته است. ما مگر نگفته بودیم صلح طناب دار رژیم است؟ خوب بگذارید بمیرد. دیگر درد سر ندارد! بگذارید بمیرد.” شمس حائری در تكه های اول كتاب «مرداب» می گوید : “رجوی فشار می آورد كه كافی است ما رژیم را وادار به صلح كنیم. وقتی صلح را قبول كرد، خود به خود می میرد.” این بحث در تشكیلات هم پیش آمده بود. در نهایت نشست عاشورا جوù را عوض كرد. رجوی صراحتاً این مطلب را عنوان كرد كه شكست امام حسین(ع) هم به این خاطر بود كه عنصر خارجی را مد نظر قرار نداد و ما باید الان به دنبال آن عنصر برویم. این طور شد كه فضای سازمان به نسبت قبل خیلی عوض شد.
س:تعریف رجوی از عنصر خارجی چه بود؟
ج:عنصر خارجی مسئله ای است كه در نشست عملیات فروغ هم عنوان می كند، می گوید : “ما اسلام آباد و كرند را گرفتیم اما یكی نیامد از ما حمایت كند، یكی نیامد به ما بگوید دستت درد نكند، یك خبرگزاری حتی این مطلب را عنوان نكرد.” می گوید : “اگر تو حمایت خارجی را داشته باشی، 50 درصد كمتر انرژی می گذاری چون او راه را برایت باز می كند.” در این مورد مثالهای تاریخی می آورد و می گوید : “آمریكایی ها در فلان جنگ، پشت فلان شخص ایستادند و راه را برایش باز كردند و او را هِل دادند. خوب، چرا ما این كار را نكنیم.” . اینها راه است دیگر! تو باید كاری كنی كه بخشی از راه را هم آنها برایت باز كنند.” به این می گویند «عنصر خارجی».
هدف از كسب حمایت عنصر خارجی این بود كه در عرصه بین المللی جا بیندازند كه “ما آلترناتیو هستیم.” البته با همه این تلاشها بعداً بیانیه دولت آمریكا در آمد كه در آن اشاره كرده بود كه اینها آلترناتیو نیستند. ایراد آنها به مجاهدین خلق این است كه پتانسیل مطلوب را برای آلترناتیو شدن ندارند و نمونه هم می آورد كه : “هم توده مردم در داخل ایران از شما حمایت نمی كنند، هم پایگاهتان در عراق است.” علی ایحال آنچه كه سازمان در نشست عاشورای سال 70 در جمع بندی به آن رسیده بود این بود كه : “ما باید برویم و برگه مشروعیتمان را در عرصه بین المللی بگیریم، بعد بیاییم و به كار نظامی بزنیم.” با این حساب كار نظامی مسكوت ماند و استتار شد.
س:سازمان برای دریافت حمایت عنصر خارجی چه تمهیداتی انجام داد؟
ج: در این مرحله دو كار مهم داشتند. اول این كه وارد جامعه ایرانی های خارج كشور بشوند تا آنها مجاهدین را ساپورت كنند. دیگر اینكه خود خارجی ها را وارد قضایا كنند.خیلی از نیروهای زبده تشکیلاتی را به اروپا آوردند. از مراكز مربوط به سازمان هر كدام را كه بوی زِهم مجاهدین می داد تحدید كردند، مثلاً دفاتر انجمنهای دانشجویان مسلمان را كه یادآور مجاهدین خلق بود بستند و تیزی اش را گرفتند.برای ورود به میان ایرانیهای خارج کشور، ابریشمچی می گفت : “مسیر و جاده اصلی ما هنر است و ما باید از موسیقی استفاده كنیم.” به این خاطر بود كه یکباره با این شكل و شمایل خواننده ها را آوردند. گفتند باید از همین طریق به غربی ها ثابت كنیم كه آنچه در مورد ما فكر می كردند، نیستیم.
یك سری فعالیتهای سیاسی را هم به موازات آن شروع كردند که از جمله مهمترین آنها نامه ای است که سید المحدثین به كنگره آمریكا نوشت كه می شود گفت یك «غلط كردن نامه» به دست آمریكایی ها داد. از نکات برجسته نامه این بود که : “زمانی كه آمریكایی ها در ایران ترور شدند رجوی در زندان بود و ضاربین آنها از اپورتونیست ها بودند . تاکید کرده بود مجاهدین قبلی هم خیلی با حالا فرق می كرده اند. من جمله این كه ما الان شورا داریم. این همه نماینده داریم (روزی كه این حرف را زده دویست و چند نفر باصطلاح عضو شورا بودند!) این نشان دهنده دموكرات بودن ماست. ما در شورا چندین جامعه اصناف داریم. چریكهای فدایی داریم، چپ داریم، راست داریم، زن داریم، زن غیر مجاهد داریم.ظاهرآ هشترودی را مثال زده بود. در آن نامه مختصراً بافتی از شورا را برای آمریكایی ها تعریف می كند.
س:در نگاه اول به نظر می رسد که این چرخش از لحاظ تشکیلاتی ضربه بزرگی برای سازمان بود ،چون در صدد بود تا تمام مفاخر ضد امپریالیستی اش را انکار کند،شما اینطور فکر نمی کنید؟
ج:چرا،همینطور است. اگر بخواهیم به تفصیل به این مسئله بپردازیم، نكات ظریف و ریزی دارد و به نظرم جالب است. حتی اگر بخواهیم از دیدگاه روانشناسی به این مشی نگاه كنیم، قاعدتآ رجوی فكر این را می كرد كه ورود به این عرصه، استحاله نیروهایش را در پی دارد. با این همه، ریسك را پذیرفت كه وارد این عرصه شود.به علت احتیاجی که داشت ،دیگر در شرایط عراق نمی شد هیچ کاری کرد،قفل شده بود.
وانگهی این شیوه، بسته بودن تشكیلات را هم مخدوش می كند. وقتی شما بخواهید در یك تشكیلات چریكی، روابط تبلیغاتی و دیپلماتیك داشته باشید این مشكل را دارید. در زمینه استحاله نیروها من برای شما فاكت می آورم.یكی ازمسئولان دردیدار با خواهرش، كه در زمان فرار او به نوعی سمپات سازمان بوده، به خواهرش می گوید : خبر داری؟ وی احساس می كند خبر مهمی شده كه او در جریان نیست. می گوید : نه. چی شده است؟ می گوید : بôه چطور تو نمی دانی؟ مرضیه به ما پیوسته. خواهرش گفته : مرضیه كی بود؟ فكر كرد اسم مستعار یكی از آدمهای تشكیلاتی بوده است. گفت : همان مرضیه كه ترانه می خواند. خواهرش گفته : إ همان پیرزنه را می گویی؟ می گوید : به كوری چشم رژیم یكشب تا صبح می زدیم و می رقصیدیم. الهه هم با خواهرش آمده بود، جایت خالی ! بگذار رژیم دلش بسوزد.
كسی كه سیانور زیر زبانش بوده، می خواهد دل رژیم را بسوزاند كه ما اینجا تا صبح رقصیدیم. آن احمق اگر می فهمید كی بوده و حالا به كجا رسیده باید گریه می كرد. این همان عاملی است كه موجب شد سازمان دیگر نتواند نیروهایش را جمع كند. طبیعی بود وقتی می خواهد وارد این بازیها بشود فكر 40 – 30 درصد افت نیرو باشد. كما این كه كسانی را كه برای كنسرتها به اروپا آورده بودند وقتی گفتند برگردید گفتند : ما فكر می كنیم اگر در تشكیلات اروپا كار كنیم مؤثرتر هستیم و خیلی هاشان دیگر حاضر نشدند به عراق برگردند!
اگر موافق باشید به ادامه تغییرات بپردازیم!
تغییرات شاخص این حركت÷ رفورمیستی سازمان و به حساب رجوی كارهای ملی سازمان این بود كه شیر و خورشید را به پرچم برگرداندند و سرود «ای ایران» را به عنوان سرود ملی انتخاب كردند. تغییر دیگری كه دادند این بود كه گفتند : “ما محدودیت و ممنوعیت برای ورود به شورا نداریم. هركس با رژیم، مخالف است می تواند بیاید و هر كس به رژیم در مقطعی وا داده است، نمی تواند بیاید.” بعضی آدمها را مستثنا كرده است. مثلاً گفته است توده ای ها را چون یك زمانی به رژیم واداده اند نمی پذیرند. ولی اگر كسی از آن میان فرار كرده بود و به خاطر جنگ آمده بود پذیرفته می شد. می گفتند : “ما فقط محرمها را گزینش می كنیم. بقیه می توانند در هر لایه ای وارد شوند و فعالیت كنند.” از زمانی كه به خارج كشور آمدند به دنبال جذب نیرو بوده و به همین خاطر می خواستند بوی زِهم خودشان را بگیرند. آخرین حركتی كه برای گرفتن بوی زِهمشان كردند تعطیلی نشریه «مجاهد» بود. رجوی خیلی صدمه خورد تا در÷ مجاهد را ببندد. البته مدتی «ایران زمین» را به موازات «مجاهد» چاپ كرد تا ایران زمین جا افتاد. بعد در پوشش یك فراخوان صوری به همه گفت كه باید به عراق بیایند و ظاهراً حتی نشریه مجاهد را هم تعطیل كرد كه نیروهای نشریه هم به عراق بروند. در صورتی كه در آن مقطع اصلاً الزامی برای برگشتن نیروها به عراق وجود نداشت. همه اینها بلوف بود تا در نشریه مجاهد را ببندند. چون می خواستند به آمریكایی ها بگویند كه ما حتی این یك حلقه دیگری را كه مانده بود و اسم «مجاهد» روی آن بود، تعطیل كردیم.
س: امیدها و چشم اندازهای تحولات بین المللی برای سازمان در آن شرایط چه بود؟
ج:سازمان وقتی در سال 70 این خط را پیش گرفت كه وارد معادلات بین المللی شود، دو پدیده به كمك او آمد. فروپاشی بلوك شرق و روی كار آمدن دموكراتها در آمریكا.
این دو پدیده فوق العاده فضا را برای سازمان هموار كرد. از طرفی اینها تصمیم گرفته بودند كه به دنبال عنصر خارجی بگردند و از طرفی طبیعتاً در عرصه ای كه شعار حقوق بشر حاكم است و دیوار برلین فرو ریخته و اتحاد جماهیر شوروی هم در كار نیست و دنیا تك قطبی شده، اینها فهمیدند كه باید به نحوی با این وضعیت كنار بیایند. راه حل مسئله این است كه بروند و سركلاس درس آنها بنشینند. نامه سیدالمحدثین به نمایندگان کنگره آمریكا در ابتدای ورود سازمان به این فاز اعلام آمادگی برای ورود به این مدرسه بود. سازمان شدیداً تلاش می كرد كه افرادی مثل جعفرزاده، مسعود بنی صدر و سیدالمحدثین در داخل فضای سیاسی آمریكا قرار بگیرند. بعضی ها ورود سازمان به آمریكا را نوعی خودزنی تلقی كردند. همان نامه در واقع یك نوع خودزنی بود. گفتند : “آقا، ما نبودیم” حالا دیدند اگر می خواهند بروند و سر آن كلاسها بنشینند، باید بهایش را هم بپردازند. از طرفی كنسرتها برای جذب جامعه ایرانی ها شروع شد. لباس نظامی مریم را درآوردند و یك لباس رئیس جمهوری بر تنش كردند و اصلاً شكل و شمایل كار، عوض شد. شدت این تغییر به طوری بود كه گفتند : اگر در جایی عكس مریم را با لباس نظامی دیدید، پول بدهید بخرید و پاره اش كنید. یعنی این موضوع تا این حد برایشان مهم بود.
یکی از امتیازاتی که سازمان در آن شرایط خیلی روی آن حساب می کرد امید به پیروزی دمکراتها در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و بخصوص کلینتون بود که نهایتآ در سال 71 با پیروزی وی دموكرات ها در آمریكا بر سر كار آمدند.شما نمی دانید که در روابط خارجی سازمان چه خبر بود،برای آن لحظه شماری می کردند ،بعضی از بچه های سازمان با "ال گور" معاون کلینتون ارتباطاتی داشتند و ظاهرآ با هم همکلاس بودند به همین خاطرخیلی امیدوار بودند تا از این موضوع بتوانند بهره برداری کنند و یادتان هست شبی که کلینتون روی کار آمد شیرینی دادند و مسعود به وی تبریک گفت!
برگ برنده دیگری كه برای فشار آوردن به جمهوری اسلامی در اختیار سازمان قرار گرفت این بود كه وارن كریستوفر وزیر امور خارجه شد. در جامعه آمریكایی ها معروف بود كه كریستوفر یك عناد شخصی نسبت به ایران دارد. او در زمان گروگانگیری معاون وزیر امورخارجه آمریكا بود و در رأس این ماجرا قرار داشت و در واقع بیشترین تودهنی را خورده بود و حالا به نحوی می خواست تلافی در بیاورد. با توجه به این مسایل و این كه شعار كلینتون حقوق بشر بود، مجاهدین در این فضا، خوب می توانستند دست و پا بزنند و هول سازمان را برداشت. احساسشان این بود كه دنیا كه تك قطبی شده است. كلینتون هم كه ایران را قبول ندارد، ما هم كه چهره عوض كرده ایم؛ پس تا فرصت هست برویم و آن برگه مشروعیت را از آمریكایی ها بگیریم. در آمریكا 600 ملاقات سیاسی كردند تا نمایندگان كنگره آمریكا را راضی كنند كه دولت آمریكا را وادار به اظهار نظر در مورد مجاهدین كنند. در واقع خودش شمشیر را از غلاف بیرون كشید و فكر می كرد این شمشیر سر رژیم را می زند و به نفع اوست. بعد فهمیدند كه اشتباه كرده اند.
نمایندگان كنگره به وزارت امور خارجه آمریكا نوشتند و سئوال کردند كه موضع دولت آمریكا نسبت به مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت چیست؟ در حقیقت می خواستند از او استعلام كنند و راه را برای حمایت از سازمان باز کنند. این نامه را ابتدا به خود كلینتون دادند و كلینتون به وزارت امورخارجه داد و خواست یك گزارش تنظیم كرده و به او بدهند. كریستوفر مسئولیت این كار را به یك هیئت تحقیقاتی داد و این تحقیق 180 روز طول كشید. درآن مقطع یك تعداد آمریكایی به قرارگاه اشرف رفت و آمد می كردند .
در اروپا كسانی بودند كه از سازمان جدا شده بودند. آمریكایی ها به سراغشان رفته بودند یا به ایشان تلفن زده بودند و گفته بودند می خواهیم با شما صحبت كنیم. تمام جداشده ها را به سفارتخانه های آمریكا در آلمان و بلژیك فراخوانده بودند كه با آنها مصاحبه كنند و آنها هم رفته بودند و هر چه می دانستند گفته بودند. ماحصل همه این فعالیتها آن بیانیه معروف دولت آمریكاست و در واقع گزارش وزارت امورخارجه به كنگره است كه در آذر 73 (اكتبر 94) دادند.آمریكایی ها یك كار تحقیقاتی خیلی دقیق صورت داده و مثلاً آورده اند كه از فلان تاریخ تا فلان تاریخ به چه تعداد ترور اعتراف كرده اند. معلوم است كه دقیقاً تمام برنامه های رادیو مجاهد را گوش داده اند تا اینها را درآورده اند.
در رفرنس اصلی بیانیه كه به زبان انگلیسی است بخشی از منابع را كه سكرت نبوده، در پایان كتاب آورده است. در میان آن منابع نشریات و رادیو سازمان بوده و آدمهایی هم كه قبلاً با سازمان بوده اند نام برده شده اند. مثلاً با (عبدالكریم) لاهیجی خیلی حرف زده اند. چون وی عضو شورای ملی مقاومت بوده است. با (ابوالحسن) بنی صدر صحبت كرده اند. اسم بنی صدر را نیاورده ولی با او صحبت كرده اند. با بعضی از جداشده هایی كه سابقه مبارزاتی در پیش از انقلاب دارند، مثل هادی شمس حائری صحبت كرده اند. آمریكایی ها رفته اند و تك تك با بچه های سازمان صحبت كرده و وضعیت عراقشان را دیده اند. در آن بیانیه آورده اند :“تاكنون هیج دولتی بجز دولت توتالیتر صدام حسین، از اینها حمایت نكرده است.” این نتیجه تحقیقاتشان است. در طول تحقیقات، سفرای فرانسه، آلمان و سوئیس در تهران موظف بوده اند كه حمایت مردم را از سازمان بفهمند. البته اگر از خود این سفرا می پرسیدند می توانستند جواب دهند. بالاخره سیاسی اند و می دانند چه كسی در ایران جایگاه دارد و چه كسی ندارد. با این حال تیمهایی در این سفارتخانه ها تشكیل شده بود كه در میان مردم رفته و دیده بودند اینجا حتی آن عده كه نظام را قبول ندارند، حاضر نیستند كه مجاهدین بیایند و در رأس حاكمیت قرار بگیرند. افراد دیگری هم مانند گالیندوپل هم كه به ایران رفته بود، مأموریت داشتند با كسانی مثل ابراهیم یزدی، و آن زمان بازرگان در مورد سازمان صحبت كنند كه دیدند اینها هم كه اپوزیسیون داخل كشور هستند و جزء روشنفكرها محسوب می شوند، با سازمان مشكل دارند. از هر دری كه آمده بودند دیده بودند كسی حاضر نیست برود و در حیاط خلوت سازمان قرار بگیرد و آن حیاط خلوت مال خودشان شده! فقط كسی كه از خودشان و در آن روابط است آن سیستم را قبول دارد، هیچ آدم بیرونی، گرایش به سازمان ندارد. خلاصه بیانیه دولت آمریكا به این شكل درآمد ،این نتیجه آن،180 روز است.
بیانیه دولت آمریكا، نه تنها كمر سازمان را بلكه كمر اپوزیسیون را شكست . چون آمریكایی ها خطù بطلان بر روی اپوزیسیون ایران كشیدند. بحث آمریكایی ها از زمان جرج بوش (پدر)همین بود كه اپوزیسیونی كه در درون خودش درگیری داشته باشد، اصلاً آلترناتیو بودنش مطرح نیست. این یك مطلب است. یك مطلب دیگر این است كه قوی ترین اپوزیسیونی كه در خارج از كشور تصویر شده بود، مجاهدین و شورای ملی مقاومت بود كه جایگاه مردمی ندارد.
گفتند اصل اپوزیسیونتان هم كه این است! پس دیگر اصلاً ! می گفتند چپ كه در كل عرصه بین الملل شكست خورده است. سلطنت طلبها هم كه هدف اصلی انقلاب ایران بوده اند و اساس انقلاب در تنش با اینها صورت گرفته، مجاهدین هم كه مورد قبول توده نیستند. با توجه به اینها روی تمامی اپوزیسون خطù بطلان كشیدند.
س:با توجه به این موضوعات که بیان شد ،می شود گفت که این بیانیه نقطه پایانی بر استراتژی عنصر خارجی بود.عکس العمل و وضعیت سازمان در زمان اعلان این بیانیه چه بود؟
ج: واكنش به بیانیه دولت آمریكا مجاهدین یك كتاب به نام «دموكراسی خیانت شده» چاپ كردند. این كتاب در واقع تفصیل نامه سیدالمحدثین است. در این كتاب تمام آن بیانیه را تکرار و هر خط آن را 10 خط جواب داده اند. با این حال این كتاب هیچ اثری نگذاشت و بعد از چاپش هیچ اتفاقی نیفتاد. در سال 73 بلافاصله بعد از چاپ بیانیه دولت آمریكا،كتاب دموكراسی خیانت شده را اول به انگلیسی و بعد ترجمه اش را با همان طرح جلد و همان رنگ در آوردند و راه افتادند به تمام هواداران دادند كه حفظ كنند تا در برابر هر كس كه قرار گرفتند، بتوانند جواب دهند. دیده اید آیین نامه رانندگی را باید هر كس جمله به جمله حفظ باشد؟ كه مثلاً اگر بنویسد “گردش به چب ممنوع است” چون “است” را نوشته آن افسر غلط می گیرد چون باید بنویسد “گردش به چپ ممنوع”! دقیقاً همین طور این كتاب را به هواداران و اعضای روابط خارجی می دادند و می گفتند : “برو توی این اتاق، شب بیا بیرون! باید 10 بار بخوانی تا حفظ شوی!” معلوم بود كه خیلی ضربه سنگینی بوده است.
سازمان از کانالهای مختلف در جریان این تحقیقات قرار گرفت .پیش از آن كه بیانیه دولت آمریكا بیرون بیاید، مهدی ابریشمچی یك تفسیر و تحلیل از این تحقیقات داد که البته نشان می داد مسعود هم چنین نظری دارد و گفت: برای ما سه حالت بیشتر وجود ندارد. یا این بیانیه علیه ما و به نفع رژیم است، كه بعد از آن ما باید به آخر صف برویم. یا این بیانیه علیه ما است اما رژیم جایی در آن ندارد، كه در آن صورت ما بایستی به دنبال راهكارهای جدیدی برویم. اما اگر این بیانیه به نفع ما بیرون آمد (این نكته خیلی مهم است!) خود آمریكا می داند چطور ما را در ایران جا بیندازد و حتی ممكن است به صدام فشار بیاورد كه قفلی را كه به مرزها زده است بردارد. آن دیگر مشكل ما نیست؛ مشكل آمریكایی هاست. بچه ای كه وقت مدرسه رفتن او رسیده است ممكن است كه خودش هم راغب نباشد كه بگوید بابا، بیا اسم من را در یك مدرسه بنویس و حتی شاید از مدرسه فراری هم باشد و آن پدر است كه باید یك مدرسه خوب پیدا كند و پول بدهد و اسم بچه اش را بنویسد تا بچه اش سر كلاس بنشیند. دقیقاً این مثال را می آورد. در ادامه تحلیل می گفت : آمدیم بیانیه را در محكومیت ما و رژیم دادند و حالت وسط پیش آمد و در مورد رژیم بگویند ما نظرمان در مورد رژیم همان چیزی است كه قبلاً گفته ایم ورژیم را تروریست می دانیم. در این صورت باز هم ما وقت داریم. چون هنوز كلینتون و شعارهای حقوق بشری هست و شواهد و قراین نشان می دهد كه در چهار سال دوم هم رئیس جمهور خواهد شد. اگر چنین شد می رویم تلاش می كنیم كه نظر آمریكایی ها را برگردانیم.الآن هم دهه هفتاد به پایان رسید و ظاهرآ آمریکایی ها تصمیم ندارند تا در مورد سازمان نظرشان را عوض کنند و پروژه حمایت "عنصر خارجی" به اینجا رسید که می بینید،در واقع سازمان نتوانست مشکل اصلی اش را با غرب حل کند،مشكل سازمان با غرب عمدتاً این است كه پایگاهش در عراق است و مشی مسلحانه را دنبال می كند.
اسرائیل ،سرزمین موعود
س:با توجه به وضعیت قفل شدگی که سازمان در عراق پیدا کرده بود ،بیانیه آمریکا می توانست بمثابه پایان کار سازمان محسوب شود ،اما می بینیم که سازمان همیشه در ادعاهایش می گوید ما از بین نمی رویم و عملاً هم بعد از بیانیه آمریکا نابود نشد ،با اینکه همانطور که اشاره شد ،تمام توان خود را بر روی جلب نظر عنصر خارجی گذاشته بود،این را چگونه می توان تحلیل کرد؟
ج:با توجه به وضعیت آن روز سازمان ،دو مسئله را باید از هم تفکیک کرد تا موجب اشتباه برداشت نشود و در حقیقت ماهیت شعارهای سازمان را بهتر درک کرد.آنچه که باید تفکیک شود ،دو مسئله "بود و نبود" و " اکتیو و پاسیو " بودن است.بالاخره سازمان در کلیتش با حضور در عراق و جمع بسته شدن با صدام توانسته بود مسئله بودن خود را حل کند ،صدام از هیچ حمایتی از مجاهدین دریغ نمی کرد،مسعود هم خیالش از این بابت راحت بود ،اما وضعیت عراق پس از برقراری آتش بس برای سازمان بمنزله "ایزوله " شدن بود.
کلی تر اگر نگاه کنیم ،اساساً بعد از رفتن رجوی به فرانسه، خط مشی سازمان با عنوان دیپلماسی انقلابی،که از پایه های اصلی آن خود مسعود و دکتر کاظم بودند شتابی فوق العاده بیشتر از این مرحله داشت. اصلاً با بعد از آن قابل مقایسه نیست. حركت سازمان، چه از بعد تبلیغاتی، چه از جهت جنگ روانی و چه از جهت برخوردهایی كه با شخصیتها می كند، در سالهای 60 تا 64 اصلاً با حركتهایی كه در طول سالهای دهه هفتاد كرده است قابل مقایسه نیست. فکر می کنم در مورد این شرایط و قفل شدن سازمان پیش از این صحبت کردیم ،اما آنچه باعث شد تا به سمت جلب نظر عنصر خارجی بروند ،مجموعه ای از تحلیل شرایط ،رهنمودهای مشاورین خارجی سازمان و دیدگاهی در استخبارات عراق بود که تئوریزه شده آن را مسعود در نشست عاشورای سال 1370 ارائه کرد.
س:می شود این سه عنصر،تحلیل سازمان ،رهنمودمشاورین خارجی و دیدگاه اطلاعات عراق را باز کنید؟
ج:ببینید! تحلیل سازمان در مورد فعالیت دیپلماتیک شامل دو مرحله است. یكی قبل از فروپاشی شوروی و یكی بعد از آن. اوایلی كه از ایران رفته بودند یك شوروی را توی دستشان داشتند. وقتی كه تشكیلات توی فرانسه بود، بعضی از نیروهایش در دوره می دیدند؛ مثل علی حسنی یا فرهاد الفت. اصلاً فرهاد الفت را به معرفی كرده بودند. آن زمان خیلی برایشان مهم نبود كه غربی ها چه می گویند. این اقدام پس از فروپاشی شوروی بود.اگر نگاه کنیم ارتباط با احزاب و شخصیتهای سوسیالیست و چپ وجود داشت ولی بعد از فروپاشی شوروی گفتند دنیا تك قطبی شده و ما باید راه خودمان را پیدا كنیم. گفتند ما در مجموعه جهانی، اگر زودتر از رژیم جای خودمان را پیدا نكنیم؛ اوت می شویم.
بعد از فروپاشی شوروی ، مقدار انرژی كه در جهت تماس با آدمهایی از اسرائیل، انگلستان، آمریكا، فرانسه و جاهای دیگر می گذارند زیادتر است تا مثلاً كره شمالی یا آلمان شرقی،در حالی که پیش از آن ارتباطهای زیادی با آنها داشتند.شرایط جهانی بستر کلی این تحلیل را می سازد،حالا برخی از اشخاص در پارلمانهای کشورهای غربی،بخصوص آمریکا و انگلستان و بعضی از حقوقدانها که بعنوان وکلای سازمان در آمریکا و اروپا فعال هستند و همچنین رابطهای چند سرویس اطلاعاتی،رفتن به سمت آمریکا را به سازمان پیشنهاد دادند.اشخاص تندرویی هم در کنگره آمریکا (که انگیزه های مختلفی هم برای حمایت از سازمان داشتند)از دولت کلینتون موضعگیری در باره مجاهدین خواستند.
این دسته اخیر هم وضعیت کلی جهانی را می دیدند و هم ادامه حضور سازمان در عراق را خطرناک می دانستند و بعضی حتی با کلیت کار نظامی مخالف بودند و معتقد بودند باید ارتش جمع شود.استخبارات عراق و بطور کلی رژیم صدام ،خواهان حضور سازمان در عراق بود و بعنوان یک کارت بازی در روابط با ایران از آن استفاده می کرد ،و خیلی محترمانه به رجوی گفته بودند:"اخ المسعود ،تو مهمان مایی ،چه بخواهی ،چه نخواهی!"آنها با فعال شدن سازمان در صحنه بین المللی موافق بودند و یکی از دلائل آن هم این بود که بعضی از پیغامها را از طریق سازمان رله می کردند و به گوش مخاطبینشان در غرب می رساندند ،که در راس آن تلاش برای برداشتن تحریمهای سازمان ملل علیه عراق بود، اما با خروج وسیاسی شدن سازمان مخالف بودند.
برآیند و تلفیق این سه نظر رجوی را به این نتیجه رساند که ناگزیر حضور در عراق را بپذیرد اما بدنبال عنصر خارجی هم برود با این توجیه که ما تمام اعتبارمان به ارتش است و اگر هم بخواهیم توجه آمریکا را جلب کنیم به این نکته است که ما توان نظامی برای حمله به ایران را داریم و یک سازماندهی بالای نظامی داریم!دقیقاً تاکید بر نکته ای که بعنوان پاشنه آشیل سازمان عمل کرد ،به اینصورت که آمریکایی ها با نگاه فراگیری که داشتند ،گفتند اولاً این سازمان در عراق تحت حاکمیت صدام قرار دارد و بخاطر هم پیمانی نظامی با صدام مورد تنفر مردم ایران می باشد و بصورت مضحکه ای گفتند که نیروی نظامی آن در برابر ایران مانند یک پشه است!در اینجا (هم با اشاره همان مشاورین و برخی کانالها که سازمان در جامعه آمریکا پیدا کرده بود) فهمیدند كه اشتباهشان این بوده كه مستقیم به سراغ آمریكایی ها رفته اند.
س:منظورتان این نیست که یک کشور دیگر باید واسطه بین سازمان با آمریکا می شد؟
جشوری که هم نقش واسطه را بازی می کرد و هم خودش بعنوان عنصر خارجی حمایت کننده می توانست عمل کند!
س: کدام کشور؟
ج:اسرائیل!
س:این انتخاب و ارتباط کمی پیچیده و عجیب است ،اینگونه نیست؟
ج:خیر،بهیچوجه.وقتی ناگزیری همه شرایط را می پذیری. یك موقع اگر می گفتی سازمان با صدام متحد خواهند شد می گفتند : اینها؟ با عراق؟ نه بابا، غیر ممكن است با عراق ساخت و پاخت كنند. یك وقت اگر می گفتی اینها برای آمریكایی ها كنسرت خواهندگذاشت، همه می خندیدند. اسرائیل خانه آخرشان است چون پرتنش تر از اسرائیل با ایران، وجود ندارد. یك مسئله مهم اینكه مجاهدین درشرایط زمانی و مكانی مختلف، همه چیز را تغییر می دهند. در واقع مثل چینی ها، استراتژی مشخصی ندارند كه همان را دنبال كنند. به راحتی خط عوض می كنند و در درون تشكیلات بعد از هر تغییر خط، كاری می كنند كه همه اعضا فكر می كنند همین خط درست است و گویی هیچ خطù دیگری پیش از این وجود نداشته است. این ارتباطات که اصلاً جزو خط نیست ،بلکه از عوامل حیاتی است و در چارچوب دیپلماسی پنهان سازمان جای می گیرد و قرار هم نیست کسی را برسر آن توجیه نماید.
س:چه شد ،آیا رفتند؟
ج: سازمان باید می رفت و راه دیگری نداشت ،خود رجوی فهمیده است که مجاهدین هیچ وقت برای رژیم خطر نیستند. برای این كه خطر بشوند باید الزاماً با یك قدرت دیگر جمع بسته شوند. در زمان جنگ چریكی شهری هم كه مجاهدین باصطلاح به خودشان متكی بودند، بحثشان این بود كه : “وقتی ما داخل كشور را بی ثبات كردیم، حاكمیت بی ثبات می شود. وقتی حاكمیت بی ثبات شود، عنصر خارجی امیدش را از این حاكمیت از دست می دهد.یعنی بدنبال عرضه سازمان به یک قدرت خارجی بودیم .در آن شرایط می گفتندما آن قدر به امنیت داخلی ضربه می زنیم تا حكومت، تôرôك بردارد. درست مثل زمان شاه ے.
وقتی عنصر خارجی اعتمادش را به حاکمیت از دست داد، می آید كه ببیند چه كسی این بلوا را درست كرده است و ما را پیدا می كند.در این تحلیل بعنوان نمونه به جریان انقلاب اسلامی اشاره می کردند و می گفتند: زمانی آقای خمینی به اوج رسید كه دیگر امیدی به شاه نبود و آمریكایی ها دویدند و آمدند به اپوزیسیون ایران حق دادند، اصلاً آمدن بختیار هم در همین راستا بود. تحلیل مجاهدین در دوران جنگ چریكی شهری بعد از انقلاب این بود.
همین كاری كه الان در مصر دارند می كنند.حتی در حال حاضر اپوزیسیون مصر و مخالفین حسنی مبارك در آمریكا دفتر دارند، در صورتی كه مصر یك رژیم كاملاً وابسته به آمریكا است. آمریكایی ها از الان این فكر را كرده اند كه اگر حسنی مبارك نبود و شخص دیگری آمد، اپوزیسیون مصر را ما در اختیار داشته باشیم.اما با صدور بیانیه متوجه شدند که عنصر خارجی را اشتباه گرفتند،شاید هم آنها را به آن سمت هل می دادند.
سازمان فهمید که دچار یك اشتباه در دیپلماسی سیاسی شده و متوجùهش كردند و گفتند : “ آن انرژیی را كه شما گذاشتید تا نظر آمریكایی ها را جلب كنید، باید بر روی جلب توجه یهودی ها می گذاشتید كه یهودی ها واسطه شما با حاكمیت آمریكا شوند. اگر یك یهودی قصد كند كه از سازمان پشتیبانی كند و به آمریكایی ها بگوید كه از مجاهدین حمایت كنید، آمریكایی ها غلط می كنند «نه» بگویند!” صراحتاً خود آمریكایی ها این مطلب را به مجاهدین رسانده بودند.سازمان با تمام وجودش این حرف را گرفت و خودش هم شواهد و استدلالهایی برای صحت آن یافت ،از جمله به ارتباط عرفات با اسرائیل اشاره می کرد.
الگوی اصلی سازمان، عرفات است و در روابط سازمان هم این مطلب را جا انداخته اند. می گویند : “ما به اسلحه یوزی، اوزی می گفتیم؛ عرفات به ما یاد داد كه اسم آن، یوزی است. حالا ما به دنبال بزرگتر از او كه نیستیم. او نشسته و با اسرائیلی ها حرف می زند. زمانی كه او هواپیما می دزدید ما بچه بودیم.” ببینید! دارد الگو را وارد می كند. می گوید : “بالاخره اسرائیلی ها زمینها را به دست عرفات دادند كه در آن حكومت كند. حالا ما هم با هركس كنار می آییم كه آن یك تكه زمین را از ایران بگیریم. من یك تكه زمین می خواهم كه كرسی ام را در سازمان ملل بگذارم و مانند عرفات بروم و با كلینتون مذاكره كنم و دیگر نروم برای یك امضا گرفتن، پشت در كاخ سفید بنشینم.”
مجاهدین از اردنی ها درس گرفتند. اردنی ها در جریان جنگ خلیج فارس از صدام حمایت كردند. رابطه شان را با آمریكایی ها از دست دادند. وقتی كه عراق شكست خورد، شاه حسین مانده بود كه چه كار كند. در این موقعیت، به بهانه عمل و مریضی به آمریكا رفت و با یك سری از شركتهای یهودی قرارداد بست. این شركتهای یهودی در مقابل قراردادی كه با اردن بستند موظف شدند یك سری لابی به نفع شاه حسین در كاخ سفید انجام دهند. همان طور كه می دانید شركتهای تبلیغی آمریكا در دست یهودی هاست و تجارتهای كلان هم می كنند. به طوری كه بر روی اقتصاد آمریكا تأثیر گذارند.تمام كمپانی های آمریكایی در آفریقا در دست یهودیهاست. خلاصه مجاهدین از این ماجرا درس گرفتند. این بار به سراغ آمریكایی ها نرفتند. به سراغ سناتورهای یهودی و شركتهایی رفتند كه یهودی ها در آمریكا تشكیل داده اند. این كار را قبلاً سلطنت طلبها كرده بودند.
كسی به معین خواننده گفته بود : “چرا در كنسرتی كه یهودی های ایرانی برگزار كرده اند، می خوانی؟” گفته بود : “در آمریكا این بحثها وجود ندارد. تو اگر می خواهی نان در بیاوری و عارف و الهه هم نشوی، باید در كنسرت یهودی هم شركت كنی.” آنجا اصلاً نردبان ترقی این است كه به یهودی ها حال بدهی! علی ایحال سازمان به دنبال این رفت كه از طریق یهودی ها روی آمریكایی ها اثر بگذارد و آنچه را باید به دست بیاورد. و به شدت دنبال قضیه را گرفت.نتیجه این تلاشها منجر به برگزاری یک ضیافت در هتل شرایتون واشنگتن شد!
س:آیا در مورد کم و کیف این ضیافت اطلاعی دارید،می شود توضیح دهید؟
ج: در سال 74 در هتل شرایتون واشنگتن، سازمان ترتیب یك مهمانی را داد كه تمام صاحبان صنایع و شركتهای یهودی آمریكا را به اضافه سناتورهای یهودی به آن مهمانی دعوت كردند. آن مهمانی چنان مجلل بود كه خدا می داند خرج این مهمانی چقدر شده بود! در طول مهمانی هم سخنرانی های طولانی ترتیب داده بودند كه در آن در مورد مخالفت ایران با جریان صلح وتحت فشاربودن اقلیتها در ایران و… سخنرانی شد. در مورد اخراج بهایی ها از ایران، آمار داده بودند و همه این ارقام و آمار را در بولتن های خیلی شیك و رنگی به زبان عبری در اختیار مهمانان قرار داده بودند. توجه كنید! اگر بولتن ها را به زبان فارسی داده بود، معنایش این بود كه : “چشمتان كور، اگر می خواهید ببینید چه نوشته است، بروید بدهید برایتان ترجمه كنند.” اگر به زبان انگلیسی بولتن ها را به چاپ رسانده بودند، معنای یك پیام بین المللی را می داد. اما وقتی به زبان عبری چاپ كردی، یعنی : “من با توام.” سازمان در روانشناسی كاملاً درست پیش رفته است، به زبان عبری چاپ كرده اند.
دستور تمام این برنامه ها را رجوی داده است. حتی تحقیق كرده بودند كه یهودی ها از چه غذایی بیشتر خوششان می آید و اصولاً در چه ساعتی ناهار می خورند. تمام این جزئیات را روانشناسی كرده بودند. عده ای از كسانی كه به این مهمانی می آمدند، از ایالت دیگر آمده بودند و چون مهمانی به شب می خورد، در همان هتل شرایتون یك سوئیت برای این افراد از سوی سازمان كرایه شده بود كه شب را در آن بگذرانند و خرج بلیط هواپیما را هم سازمان، تقبùل كرده بود كه مبادا این یهودی ها خرج كنند! همه برنامه ها را دقیقاً برنامه ریزی كرده بودند. خلاصه این جلسه این بوده كه می خواستند به یهودی ها بگویند : “آقا جان، شما بروید و به آمریكایی ها بگویید كه راه حلù جمهوری اسلامی ما هستیم.” این مهمانی مقدمه ای شد كه بعداً موساد عده ای را برای مذاكره با سازمان، به پاریس فرستاد و متعاقباً قرار شد چند نفر از سازمان در همان سال 74 به تل آویو بروند. در مورد نتیجه این مذاكرات اطلاعی ندارم كه چه شد.
س:از شواهد هم نمیشد چیزی فهمید؟
ج:گرچه در اینکه اسرائیل را به جای آمریكا بنشانند و در تركیب (اسرائیل + مجاهدین) به عنوان تهدید محسوب شوند انتخاب درستی انجام داده بودند، اما اشتباه سازمان این بود كه اسرائیلی ها را درست روانشناسی نكردند. اسرائیلی ها اساساً با كسی جمع بسته نمی شوند. او می گوید : “بیا در درون من حل شو! من یك نیستم كه با تو جمع شده و 2 بشوم. من دویی هستم كه تو در درون من معنی می دهی.” مشكل سازمان با اسرائیل همین بود. اسرائیلی ها می گویند : “من عراق نیستم كه یك پادگان به تو بدهم و تو هم آنجا هر چه می خواهی بكنی و من اطلاع نداشته باشم و هیئت تبادل بگذاریم و …. همه پتانسیل ات را به درون من بیاور. وقتی همه پتانسیلت را به درون من آوردی، حال من تعیین تكلیف می كنم و به تو می گویم چه كار كنی. من به تو می گویم به كجا حمله كن و كجا برو.” اسرائیلی ها هم بسیار راغب بودندكه مجاهدین را به عنوان متùحد علنی خودشان معرفی كنند.
ولی طرفداری سیاسی از آنها، به تنهایی برای گرفتن حمایت و واسطه گری كارساز نیست. تا تو فرقه ای نشوی و عین آنها نشوی، به عنوان خودی تو را نمی پذیرند. برای همین است كه می گویم حل شدگی می خواهند. چطور شما می توانید آدم تامù آقای رجوی شوید؟ اول باید اخلاق فرقه ای پیدا كنی، بعد از آن تبدیل به یك عنصر مجاهد خلق می شوی، وگرنه اصلاً معنی نمی دهی. در اسرائیل هم صهیونیست ها می گویند : “اگر آمده ای كه در حوزه من فعالیت كنی، ابتدا باید «من» شوی و تازه بفهمی چه هستی.” مثل مهمانی كه اگر چه مهمان است و خیلی هم مورد پذیرایی واقع شده است، بالاخره خسته می شود چون آرامش خانه خود را ندارد. در این مورد هیچ فرقی بین حزب لیكود و كارگر نیست.
س:سؤال این است كه با مجموعه اطلاعاتی كه اسرائیلی ها در مورد سازمان دارند، امكان این كه اسرائیلی ها با سازمان كنار بیایند، چقدر است؟و چشم اندار این ارتباط را چگونه می بینید؟
ج: هم سازمان این پتانسیل را دارد كه به اسرائیل وا بدهد و آن حل شدن را بپذیرد. هم اسرائیلی ها این آمادگی را دارند كه در اوج تنش با ایران ، از پتانسیل سازمان استفاده كنند.سازمان آموزشها و آمادگیهایی برای بمب گذاری دارد. سازمان امكان این را دارد كه عملیات انفجاری را به گونه ای تعبیه كند كه به اسم جمهوری اسلامی، تمام شود. در ضمن می تواند عناصری را هم آماده كند كه اعتراف كنند كه جمهوری اسلامی آنها را فرستاده است. حتی من بشخصه، انفجار آرژانتین را نتیجه یك جریان صهیونیستی می دانم.
بعد از تنش بین ایران ومصر بلافاصله سازمان دو نفر نماینده به قاهره فرستاد كه : “آقا، اگر بمب می گذارید، ما هستیم!” همین كار را در جریان وهùابی ها در عربستان كرد و حرفش این بود كه : “اگر شما می خواهید بمب به داخل كشور ببرید، ما هستیم.” سازمان به راحتی وارد این معامله می شود. در همان سال 73 كه بیانیه آمریكا علیه سازمان بیرون آمد، همان وقت مجاهدین با مذاكره می كردند و الان هم مذاكره می كنند. ارتباط با سرویسها فرق می كند، چون سرویسهای اطلاعاتی همیشه به جنبه ابزاری قضیه نگاه می كنند و به هر حال به دنبال ابزار می گردند.مجاهدین همیشه به سرویسها وصل هستند. حتی در جایی مثل انگلیس حرفهایشان را به دولت انگلیس نمی زنند. در مورد اسرائیل هم سازمان تا حدودی در این تلاش پیش رفته الان دارد مذاكره می كنند.اما در حال حاضر با جناح خاصی صحبت نمی كند، دارد با موساد مذاكره می كند.
س:اکنون زمینه های مشترک این همکاری و پیوند را در چه می بینید؟
ج: الان اسرائیل روی دو محور كار می كند. یكی توسعه اتمی ایران، دیگری مخالفت ایران با جریان صلح خاورمیانه. در شرایط حاضر این زمینه کار سازمان با موساد است و شواهد آن را بوضوح در رفتار سازمان می بینیم .
البته در اسرائیل دو خطù سیاسی وجود دارد. یكی از این دو خط معتقد به این است كه با اعراب نمی شود كنار آمد ولی می شود با ایرانی ها كنار آمد. در اسرائیل این خطù سیاسی است كه همیشه جلوی تندروهای اسرائیلی را می گیرد. همین طرز تفكر در آمریكایی ها هم هست. مسئله اسرائیل با مجاهدین بستگی به شرایط رژیم دارد. اگر روزی جمهوری اسلامی مشكلات واقعاً جدی با اسرائیل پیدا كند، قطعاً از مجاهدین به عنوان ابزار عملیاتی استفاده خواهند كرد و این جدی ترین زمینه این همکاری است که حیطه تخصصی فعالیت کار سازمان است. مجاهدین همان نقشی را كه در جنگ ایران با عراق، برای عراق بازی می كردند؛ همان نقش را در مورد فشار اسرائیل به ایران قطعاً برای اسرائیل بازی خواهند كرد و در این بازی شاید هم موفق باشند، چون به هر حال ایرانی اند و آداب و رسوم و فرهنگ ایرانی را می دانند ضمن این كه ایرانی هایی كه قبلاً به اسرائیل رفته اند، نتوانسته اند چنین كارسازیی داشته باشند.استقرار و حیات سازمان نیز علی القاعده به آنها بستگی دارد و به عنوان آخرین گزینه اسرائیل پذیرای مجاهدین است چون بعد از آن دیگر جایی ندارند.
دوم خرداد ،تنزل از آلترناتیو به اپوزیسیون نامشروع
س: سازمان با اینکه اینگونه بدنبال حمایت عنصر خارجی است ،حمایتی که حاضر می شود همان خارجی مردم را بمباران کند و بعنوان پشتیبان حملاتش بر سر سربازان ایرانی شیمیایی بریزد و حتی با جنایتکارترین رژیم جهان ،یعنی اسرائیل به پای میز مذاکره می رود ،بازهم در شعارهایش از حمایت مردمی دم می زند ! آیا واقعآ آنها به دروغهایی که در مورد مردم و اجتماع می گویند باور دارند؟اصولاً تحلیل سازمان از شرایط داخل در این چند سال گذشته چه بوده است و چه استراتژی در رابطه با داخل کشور داشته است؟
ج:من مطلب را در مورد شرایط داخل كشور در چند مورد خلاصه می كنم.
ابتدا لازم است که بدانیم سازمان دو شعار محوری داشته است. یكی صلح در مقابله با جنگ بود که می گفت ما باید در مجامع بین المللی و برای قدرتهای بزرگ جا بیندازم که حکومت ایران جنگ طلب است و خطرش را جدی نشان دهیم ،از این رو شعار صلح را در برابر شعار جنگی که ایران در زمان حمله عراق می داد علم کرد زمانی كه ایران قطعنامه 598 را قبول كرد رژیم به سمت صلح رفت و این شعار از رجوی گرفته شد. و بر اساس تحلیل مسعود، ایران به وجه صلح آن مثلث نزدیك شد،مثلثی که یک وجهش جنگ و وجه دیگرش نه جنگ و نه صلح بود.یك شعار دیگر مانده بود و آن «آزادی در مقابل اختناق» بود.اما شرایط پس از جنگ هم این را نشان نمی داد و سازمان همیشه دادش بلند بود که ایران و رفسنجانی دارند مدرن نمایی می کنند ،یعنی اینکه اهل مدرنیسم و دمکراسی نیستند ،اما وانمود می کنند که گشایش سیاسی و رقابت احزاب و آزادی مطبوعات وجود دارد.
انتخابات خرداد 76 و پیروزی اصلاح طلبها دراین مورد سرفصلی به حساب می آید ،سر فصلی که در آن سازمان آچمز شد و شعار اختناقش بی رنگ شد، حالا می بیند همه حرفهایی را كه می خواهد بزند، مردم در جامعه می زنند.این اولین و بزرگترین نگرانی سازمان در سالهای اخیر را تشکیل داده است !بعد از انتخابات و اعلام تعداد شركت كنندگان در انتخابات، یك شوك به سازمان وارد شد. سازمان یك ماه انرژی گذاشت و با تمام نیروها در تمام سطوح نشست گذاشت كه اثبات كند رژیم دروغ می گوید كه 30 میلیون شركت كننده پای صندوق آمده اند و القاء كرد كه 5/6 میلیون نفر بیشتر شركت نداشته اند كه عده ای از آنها هم از ترس پاسدارها و روسای ادارات، رأی داده اند.
چرا؟ چون اگر رقم 30 میلیون را قبول می کرد، پس باید می پذیرفت که ارتش و براندازی و … همه كشك! روی این مسئله پافشاری كرد و توانست در میان نیروهایش این مطلب را جا بیندازد كه 5/6 میلیون نفر بیشتر نبوده اند. البته آدمهایی كه در خارج از كشور هستند، هیچ كس این مسئله را قبول ندارد،حتی دور و بریهای سازمان ،می توانم بگویم که جدا شدن متین دفتری ناشی از همین شک بود. خبرگزاری آلمان اعلام كرد 30 میلیون و بالاخره می دانند كه خبرگزاری آلمان، دروغ نمی گوید. در هر حال، انتخابات یك شوك بود.
راه کاری که برای این موضوع ارائه می کند بسیار جالب است. یادتان باشد كه رجوی یك حرف را همیشه، بخصوص در میان نیروهای رده بالا می زند. رجوی می گوید : “چیزی كه مال من است، كسی حق ندارد در مورد آن حرف بزند.” حالا می گوید : “وظیفه من این است كه این نقاب را از روی صورت خاتمی بردارم.” این مطلب را صراحتاً گفته است.دومین مطلبی كه عنوان می كنند این است كه اگر میزی باشد كه یك طرف آن رژیم و یك طرف آن، عنصر خارجی نشسته باشد؛ من اقلاً باید به عنوان اپوزیسیون بر سر آن میز نشسته باشم. به عبارتی حتی اگر من نتوانم رژیم را كنار بیندازم و خودم به عنوان آلترناتیو با عنصر خارجی حرف بزنم، لااقل آن عنصر خارجی باید من را به عنوان اپوزیسیون قبول كند.
در مورد چفت شدن وضعیت ارتباط شخص رئیس جمهور با عنصر خارجی هم می گوید نمی شود من نباشم. صراحتاً گفته است : “من مملكت را به هم می ریزم، نسل دوم را می گیرم، نقاب را از صورت خاتمی بر می دارم و اثبات می كنم این فیگورهای دموكرات منشانه ای كه خاتمی می گیرد؛ همه اش شعر است، اثبات می كنم.”از این نظر هم سفرهای خارجی خاتمی هر کدام برای سازمان بمثابه پایان افسانه آلترناتیوی بود. البته از جهت رژیم كه بررسی كنیم می بینیم پارامتر سازمان در مسایل سیاسی ایران ، پارامتر تعیین كننده ای نیست. اصلاً وجود ندارد. مسایل سیاسی ایران چنان پیچیده است كه سازمان، یك گوشه اش هم نمی شود. كسی كه دارد توی جامعه زندگی می كند، می بیند و این حرف من را می فهمد. سومین نگرانی سازمان در داخل كشور، چفت شدن نسل دوم انقلاب با رئیس جمهور است. حتی اگر نگوییم چفت شدن با دولت. سازمان همیشه روی این نسل دوم حساب می كرد. به عبارتی با خودش می گفت : “من با آنهایی كه من را دیده و تجربه كرده اند نمی توانم كنار بیایم، آدمهایی برای من مهم اند كه آن ماجراها را ندیده اند. حالا هم این خاتمی صاف آمد و این نیرو را عین هلو توی كف خودش گذاشت.” در واقع چفت شدن نسل دوم انقلاب با رئیس جمهور و فضای به وجود آمده جدید، برای سازمان خیلی گران تمام شده است. در زمان بنی صدر، سازمان به خود بنی صدر چسبیده بود. ولی اینجا دیدند نمی توانند كنار بیایند و باید با نیروهایش مقابله كنند. رجوی می گوید : “نیروهایی كه به آن طرف چسبیده اند، مال من اند.” این لِب مطلب است.
حالا می رسیم به آن سئوال شما که چه استراتژی برای کار داخل کشور بر می گزیند ،به نظر شما از مسعود و سازمان چه در می آید؟بله در تحلیل و جمع بندی نهایی، به این نتیجه رسید كه وقتی خشونت را وارد جامعه كند طبیعی است كه باید منتظر جواب توأم با خشونت بود در نتیجه جامعه رو به خشونت می رود.در این وضعیت اولین چیزی كه از دست می رود چیست؟ آزادی.
درست، کاری که در سال 60 انجام داد ، و توانست در یک مقطع نیروهای سیاسی را با خودش همراه کندو فضای آزاد سیاسی را تبدیل به بگیر و ببند کند سازمان می بیند همه چیز از دستش رفته است. تنها كاری كه می تواند بكند و دستش می رسد كه انجام دهد، به هم ریختن فضای ایران است. او حیات و وجود خودش را از دست داده است. راضی است كه وقتی در عرصه بین المللی می گویند ایران تروریست است، اسم او را هم ببرند و اقلاً بگویند مجاهدین هم تروریستند!
سازمان با این تحلیل و در چنین شرایطی عزم کرد تا خودش را وارد فضای سیاسی ایران کند و خشونت را تحمیل كند تا وارد معادلات شود و اسم این مسئله را هم «تدارك و آمادگی برای سرنگونی» گذاشت.این مقطع است که می بینیم تیم های خمپاره زنی آموزش دیدند و به تهران اعزام می شدند و سازمان چند ترور انجام داد.این «تدارك و آمادگی برای سرنگونی» قاعدتاً مدتی طول می كشد.هم نیرو را از ضربه شوک انتخابات خلاص می کند و هم با راه اندازی تیم ها بخشی از نیروهای قفل شده در عراق را به تحرک واداشت و اصولاً سیستم کار سازمان که بر اساس تبلیغات و زورآزمایی بنا شده است جان تازه ای گرفته است و اخبار ریز درشت از درهم کوبیدن مراکز انتظامی و اطلاعاتی می دهد ،خودشان هم که آنجا نشسته اند می دانند دروغ است ولی این پایه آن سیستم است .بقول سعید شاهسوندی ،یک زمانی در پاریس با علی زرکش نشسته بودند و از قول علی در تهران اطلاعیه می خواندند.
س:سازمان چقدر توانست روی فضا تاثیر بگذارد و آیا به آن هدفش که مطرح کردن خود بود رسید؟
ج: یكی از بچه های تشكیلات که با هدف جذب و وصل یک دانشجو به داخل رفته بود می گفت : متأسفانه جنبش دانشجویی كه راه افتاده است از ما هیچ كس در آن نیست. من با یك نفر از دانشجویان که در فعالیتهای دانشجویی و میتینگ ها فعال است برخورد کردم كه دانشجوی سال سوم هست ،از او پرسیدم : مجاهدین خلق را می شناسی؟ طرف می گوید : من مجاهدین خلق را نمی شناسم. گفتم : “مجاهدین، آقای رجوی، همان كه توی مطبوعات به اسم منافقین می نویسند.”. بعد هم آن دانشجو گفته است : “بله، می دانم. در مورد شما شنیده و خوانده ام. به نظر من كار خیلی اشتباهی كردید. من خودم با رژیم مخالف هستم ولی اعتقاد دارم كاری كه شما كردید در واقع به خطù خشونت، دامن می زند. ما این را نمی خواهیم.” فضای جامعه این طور است و سازمان اصلاً نا امید شده بود.
ببینید، همه ماجرا در یك كلام این است كه در دنیا شرایطی به وجود آمده كه ایران را قبول كرده اند و رجوی دارد شرایط را بر می گرداند تا بتواند نفس بكشد. می خواهد فضا را به سال 60 برگرداند. بچه هایی هستند كه حتی وقتی در یك اتاق بزرگ قرار می گیرند در یك گوشه برای خودشان یك اتاق كوچولو درست می كنند. سازمان هم همین طور است. سازمان نمی تواند در فضای بزرگ باشد. باید همه جا را برای خودش تنگ و تاریك كند، تا نفس كشیدن برایش معنا دهد. مدتها است از اینکه بخواهد روی شرایط تاثیر بگذارد منصرف شده و در توان خود نمی بیند ،اما از یک طرف هم خودش را به شعارهای جامعه نزدیک می کند، غیر از آزادی و صلح، چه دارد كه بگوید؟
خارجی ها هم كه به رژیم اطمینان كرده و به ایران رفته اند كه قراردارد ببندند. سازمان بالاخره از رفت و آمدها خبر دارد. سازمان هر وقت در یك بن بست گیر می كند برای شكستن بن بست دو راه دارد. یكی اینكه انقلاب درونی راه بیندازد و تشكیلات را تكان بدهد. یكی این كه خون بریزد. ان دو خط را همیشه داشته و عوض هم نمی شود. بسته به شرایط، یكی از این دو را انتخاب می كند. اگر نتواند برای شكستن بن بست كار عملیاتی كند، سریع انقلاب می كند! این لِب مطلب است.
صحبت از داخل كردن تاكتیك در خطù مشی است. به عبارتی اگر چه این تاكتیك است ولی همین تاكتیك اگر جا افتاد، خطù مشی او می شود. رجوی یك سری تاكتیك ها را پشت سر هم می چیند. اگر جواب داد می گوید این خطù مشی من بود كه این كار را كردم.رجوی در این فكر است كه وضعیت فعلی آزادی هست و این وضعیت آزاد كاملاً به ضرر سازمان است و هیچ نفعی برای او ندارد. بنابر این باید این جو از بین برود. چه چیزی باید جایگزین این بشود؟ خفقان. این كه خفقان جایگزین بشود.یعنی از سال 60 بدتر می شود؟از نظر سازمان نه، همان شرایط كافی است كه یك مقدار خفقان به وجود بیاید. اما تفاوت حالا، با سال 60 چه هست؟ تفاوت این است كه در سال 60 همه اپوزیسیون در داخل كشور بودند و حالا نشستند در خارج کشور.به همین علت در حال حاضر ایجاد خفقان، بر روی اپوزیسیون،میسر نیست !
س:پس این خط مشی و یا تاکتیک چگونه باید شکل می گرفت؟
استراتژی رجوی بر این سئوال استوار می گردد که وقتی اپوزیسیون نیست چه تعارضی به وجود می آید؟ تعارض رژیم با درون خودش به وجود می آید. به عبارتی اگر سازمان بتواند بر این مسئله سوار شود، خفقان را ایجاد می كند. وقتی خفقان را ایجاد كرد، درون رژیم با خود ش درگیری می شود، در حالی كه سازمان مثل داور ایستاده است. سازمان خودش را در این مرحله داور می داند. می گوید من مثل یك داور در بالا ایستاده ام و مسابقه بوكس این دو نفر را تماشا می كنم. این دو نفر چه كسانی هستند؟ روزنامه ها و روشنفكران و دانشجویان و دیگران و دیگران هستند، با چه كسی؟ این درگیری نه غالب دارد و نه مغلوب، ولی یك زمان من باید سوار بر موجش بشوم. رجوی به این فرصت طلبی و بهره برداری از شرایط و وقایعی که هیچ نقشی در آن ندارد می گوید پیشتازی خلق را!
او می خواهد ضمن این كه نیروها با هم درگیر می شوند و درصدی میان این درگیری، ریزش نیرو دارند؛ این ریزش نیرو را جمع كنند. این ریزش نیرو را یك كسی باید جمع و سازماندهی كند و آن سازمان است. از حالا باید همه بشناسند كه چه كسی در آینده رهبر است و چه كسی می خواهد آلترناتیو آینده باشد. این مطلب همیشه در خصلت رجوی بوده است. رجوی اصلاً نمی خواهد اتفاقی بیفتد كه خودش در آن حضور نداشته باشد. می گوید من باید الان آن بالا بنشینم و همه به سمت من بیایند. آنهایی كه رجوی را می شناسند می دانند كه من چه دارم می گویم. اما این داوری کردن و جذب نیروها طرحی خیالی ،برای مرحله های بعدی است. یعنی بعد از اینکه اثبات شد كه سازمانی وجود دارد!
اما اول باید كاری انجام دهد که اسمش در سراسر كشور مطرح شود و دو مرتبه به خوبی شناسانده شود،اگر توانست کاری کند که همه علیه سازمان مقاله بنویسند سازمان شناخته می شود. هدف او این است كه شناخته شود. سازمان در یك مرحله ای خودش را می كشت تا در روزنامه یك ‹منافق› بنویسند. او می خواست عیله سازمان بنویسند. دلش می خواست! در مرحله بعد می تواند عملیات یا اقداماتی را انجام دهد كه دیگر شناخته شده نباشد و به گردن دیگری بیندازد. این مربوط به زمانی است كه مسئله حل شده است و شما شناخته اید كه یك تشكیلات یا یك شخص هست كه فكر و مغز دارد، كار می كند، توانایی اقدام و عملیات دارد و در زمانی كه شما به تنگ آمده اید، می تواندراهنمایی تان كند. در ضمن او بایستی از هر آدم و جوانی كه شور و شوق دارد استفاده نماید.این خط مشی در درون خودش یک تناقض دارد،اگر سازمان بخواهد با خشونت خود را مطرح کند ،دیگر نمی تواند دستآوردهایش را جمع کند سازمانی كه می خواهد ابتدای كار خودش را این طور مطرح كند، خودش را مطرح می كند؛ نمی تواند از درگیریها بهره ببردو باز در این مرحله خودش را مطرح نماید؟
ج: درست است كه مردم سازمان را قبول نداشته و سراغش نمی روند، ولی به هر حال رجوی این طور فكر كرده است و می داند كه اگر آنها اختلاف پیدا كنند، به جای این دو، یك نیروی سومی می آید كه آن من هستم. از نظر توده مردم که ما می بینیم و خودمان هم جزء این مردم هستیم معلوم است كه سوم هم آنها نیستند. حالا سازمان می گوید : من می آیم و هر كس هم از آنها كم شد به سمت من می آید و اولین ها هم همان نسل دوم اند.
همه جا سعی داردخودش را مطرح كند. هم اوùلش، هم وسطش، هم آخرش. در هر مقطعی كه حضورش بی رنگ شده ضربه خورده است. او خودش می گوید : من ناجی هستم. مردم به دنبال یك ناجی هستند و من باید بروم و قدرتم را به مردم، اثبات كنم.او را فقط باید بشناسند، بقیه اش مهم نیست. از نظر رجوی باید جای آلترناتیو روشن باشد. والاù اگر روشن نباشد، چه آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان برود، فرقی نمی كند؛ در هر حال به دردش نمی خورد.
تحلیل سازمان این است كه وقتی اختناق به وجود بیاید، این نسل دوم تا یك جایی با آقای خاتمی می ایستد. دو حالت دارد. یا خاتمی به اختناق تن در می دهد كه به نفع سازمانست. یا اینكه خاتمی در مقابل اوضاع می ایستد كه سرنگونش می كنند. در هر دو شرایط، نیرو می ریزد. وقتی نیرو ریخت او می خواهد جمع كند. در مورد آخر ماجرا اشتباه كرده است. این كه می گوید به من می چسبند، بیخود می گوید.رجوی می گوید : من این میز را به هم می ریزم و نمی گذارم كسی آزادی بدهد. آزادی مال من است. این دو مطلب را صراحتاً عنوان كرده است. در مورد خاتمی هم می گوید : وظیفه من این است كه چهره واقعی و اصلی خاتمی را بشناسانم. هم به آن نسلی كه به خاتمی امید دارد، هم به آن خارجی كه با خاتمی حرف می زند …
سازمان می خواهد از این شرایط بهره برداری كند كه خفقان را به وجود بیاورد. چرا خفقان را به وجود بیاورد؟ به این خاطر كه سازمان نمی تواند در فضای آزاد زندگی كند. سازمان در فضای آزاد در جذب نیرو، ناتوان است. مورد قبول كسی نیست و تعام شعارهایش را از دستش می گیرند. وقتی تمام آن شعارها را خاتمی هم می دهد، دیگر جایی برای او نمی ماند. وقتی در جامعه، هر گروه و حزب و روزنامه ای بتواند حرف بزند، اصلاً دلیلی ندارد كه گروهی وجود داشته باشد كه بخواهد حرفش را با اسلحه بزند. سازمان هم از پایه بر اسلحه تكیه كرده است، پس تمام شد و رفت پی كارش. در نتیجه سازمان آمد كه چه كار كند؟ گفت ما باید راه حلی پیدا كنیم كه خفقان را حاكم كنیم.
«حفقان را حاكم كنیم» آخرین خطù مشی سازمان نیست. سازمان می داند كه شرایط فعلی با شرایط سال 60 تفاوت دارد. در سال 60 اگر خفقان را ایجاد می كرد مسئله جنگ بود و همان طور كه خودش می گوید : جنگ سرپوش خفقان بود. و در نتیجه هیچ نارضایتی و تظاهراتی در جامعه بروز نمی كرد. اما در شرایط فعلی، مردم همه روشن شده اند. فضای سیاسی، باز شده است و به خاطر شعارهایی كه خاتمی داده و نشریات زیادی كه به وجود آمده اند و اپوزیسیونی كه در داخل ایران شكل گرفته است؛ خفقان قابل تحمل نیست. سازمان می گوید : اگر من توانایی این را داشته باشم كه خفقان را به وجود بیاورم، در مرحله بعد نظاره گر ماجرا هستم. یعنی چه؟ یعنی من در خارج ایستاده ام و فقط تشكیلات را نظاره می كنم. عضوگیری می كنم. آدمها را سازمان می دهم و ارتباطاتشان را حل و فصل می كنم. این در حالی است كه در درون رژیم درگیری به وجود آمده است. طرفین درگیری چه كسانی هستند؟ این درگیری، درگیری تمام نیروهایی است كه نظرات متفاوتی دارند. چپ و راست، سازمان در این مرحله وظیفه ای ندارد. فقط چه وظیفه ای دارد؟ تنها وظیفه او پشت جبهه است. در این مقطع سازمان، ارتباطات را سازماندهی می كند و بِرد تبلیغاتی این جریانات را بالا می برد. طبق تحلیل او تعارضی كه این طور در درون رژیم پدید می آید به خودی خود شكننده است و رژیم را از هم می پاشد. نظر رجوی دقیقاً این است. به عبارتی رژیم از درون نمی تواند خفقان را تحمل كند و نیروهای رژیم با هم درگیر می شوند و رژیم از هم می پاشد. نیرویی را كه از هر دو طرف می ریزد، من كه سازمان باشم جمع می كنم و در این مرحله من هستم كه تشكیلات و سازماندهی دارم و می توانم آلترناتیو باشم. مردم هم در آن مرحله من را می شناسند، به این خاطر كه از حالا پیشتاز حركتی هستم كه بایستی به وجود بیاید. سازمان اینجا نتیجه می گیرد كه می تواند جریانی را كه پدید خواهد آمد، رهبری كند.
هرچند این فكر، واهی است ولی او كاملاً دارد این فكر را می كند و الان دارد تست می كند كه كارش را انجام بدهد. حتی اگر احتمال دهد كه به نتیجه نمی رسید، این ریسك را می پذیرد و انجام می دهد.این همان تنزل از مرحله آلترناتیوی است به یک اپوزیسیون که حتی آن هم رسمی نیست بلکه می خواهد مثل یک سارق بایستد و به راهزنی بپردازد.
در 5 مهر سا ل60 دقیقاً می دانست كه جواب نمی دهد ولی رفت و در خیابان تظاهرات مسلحانه را تست كرد. جریان 30 خرداد یك ریسك به تمام معنا بود. عملیات فروغ ریسك بود. سازمان تمام وقت دارد ریسك می كند و می گوید یا جواب می گیریم یا جواب نمی گیریم. تحلیل این است كه رژیم، سه سره شده است و حال كه این رژیم سه سره شده، بالاخره در یك نقطه، بحران ایجاد می شود،حالا اینکه سه سره چیست و ایا اساساً با واقعیتهای این حاکمیت انطباق دارد یا خیر را من می گذرم.
س: این همه جار وجنجالی که مجاهدین بر سر انتخابات و روی کار آمدن خاتمی براه انداختند ،با آن همه ادعا که اینها هیچ فرقی با هم ندارند و همه این کارها نمایش است و کلافگی سازمان را که از درون ما می بینیم ،دارای چه حقیقتی است و از چه حکایت می کند؟
ج:به یک نکته باید توجه كنید از آنجا رجوی آن قدر دچار توهمات است كه از چیزی درس نمی گیرد و حركت چهارمش مشابه حركت اول است و معمولاً مرغش یک پا دارد و تا بحال کسی سراغ ندارد که این عالیجناب از خودش انتقادی کرده باشد ،به سختی خط عوض می کند و یا دست از خط مشی خود ش می کشد مگر آنکه آن قدر به نیروهایش ضربه بخورد كه مجبور شود، خط را عوض نماید.
یک وقتی هم هست که ضربه آنچنا هولناک و کمر شکن است که تمام شعر و شعارها را فراموش می کند و فقط در فکر این است هر طور که شده گلیم خودش را از آب بکشد بیرون تا سیل آن را نبرد،مانند قضیه پذیرش قطعنامه که آنچنان برای سازمان هولناک بود که تن به آن خودکشی دسته جمعی داد و اسمش را گذاشت بیمه سازمان و چه اسم با مسمایی را انتخاب کرد ،2500 نیرو را داد تا بتواند در عراق بماند و به وضعیت فعلی برسد،قضیه انتخابات و شرکت 30 میلیون نفری در آن به نظر من ضربه اش به مراتب بدتر از پایان یافتن جنگ بود ،کمر سازمان را در استراتژیهای سیاسی و باصطلاح دیپلماتیکش شکست و هر مقاله و خبر و گزارشی که در مطبوعات غرب از تحولات ایران درج می شد مثل زهری بود که مسعود ذره ذره سر می کشید و این بود که خشونت را تنها راه حل دید
در شرایط فعلی، استراتژی سازمان تضعیف موقعیت آقای خاتمی و تضعیف شرایطی است كه در داخل كشور به وجود آمده است. فعلاً در چنین شرایطی هستند و رجوی در صحبتهایش آورده است كه : “ما دو عرصه كاری داریم. یكی از این عرصه ها، عرصه بین المللی است و استراتژی ما در آن عرصه، زمین گیر كردن رژیم است.” متوجه باشید كه دیگر از آلترناتیو بودن صحبت نمی كند، چون انتخابات آن حربه را بعد از دوم خرداد از او گرفته است. رجوی می گوید سازمان باید بتواند از «پیچ خاتم» بگذرد. به خاتمی، «پیچ خاتم» می گوید. می گوید : “خاتمی یك فتنه است. ما باید بتوانیم از این فتنه عبور كنیم و نباید بگذاریم در عرصه بین المللی قبول عام پیدا كند. چون اگر خاتمی را قبول كردند، به طور اتوماتیك ما را حذف خواهند كرد. در هر حال نمی توانند هم ما را داشته باشند و هم خاتمی را.” وقتی در تحلیل به اینجا می رسند می گویند : “ما در حال گذار از پیچ خاتم هستیم. مشكل اساسی ما پیچ خاتم است، چون اگر دولت ایران را در جهان پذیرفتند، بحث ما مطرح نخواهد بود.”
مریم ،پروژه شکست خورده
س: ظاهراً روند تحولات داخل، بخصوص پس از دوم خرداد ،پروژه جلب حمایت عنصر خارجی ،بسته بودن شرایط عراق و تاثیرات این تحولات بر روی سازمان ،این فکر را در مخیله رجوی ایجاد کرده بود که با تمام قوا ودسته جمعی بزنند به خط ،یک عملیات که هیچ چشم اندازی نداشت ،همین روزها هم از سوی برخی از جداشدگان با عنوان "فروغ2 "افشاء گردید،این مسئله آیا صحت داشت و رجوی چطور به این نتیجه رسید؟
ج:آنچه كه رجوی بعد از برگشت مریم به بغداد و در واقع بعد از انتخابات ریاست جمهوری گرفتارش شد، عمدتاً در چند موضوع خلاصه می شود.اول این كه عرصه بین الملل را از دست داد. با توجه به بیانیه آمریکا ،مواضع اتحادیه اروپا علیه گروه و ناکامی مریم در اروپا دیگر نمی تواند در عرصه بین المللی بتازد!
دوم این كه از روند رو به گسترش روابط ایران با عراق ترسید و برای اولین بار مسئله نزدیکی ایران و عراق که برای جنگ دوباره بین آنها سرمایه گذاری کرده بودند تبدیل به یک تهدید شد .این سئوال را در یك جلسه پرسش و پاسخ با رجوی مطرح کردند كه : “فرض كنید ایران و عراق با هم كنار بیایند، چه كار می خواهید بكنید؟” همیشه می گفت : “این فرض نمی شود و اگر هم شد من همان روز می گویم كه چه كار می كنیم.” این بار گفت : “عملیات عاشورای 2 را انجام می دهیم.” دلیل نداشت این حرف را بگوید. معلوم بود كه یك جای این قضیه، سوراخ شده كه حداقل خودش این احتمال را داده است. چرا نمی گوید “بر می گردیم به اروپا؟” برای این كه نمی خواهد برگردد و شاید هم نمی تواند. یعنی از آنجا كôند و آمد.
سومین مسئله این بود كه واقعاً روشهایش در داخل جواب نمی داد.یک نکته را من به شما یادآوری کنم و آن اینکه سازمان از سال 64 به بعد بخوبی واقف بود که نیروی امنیتی رژیم روی ترددات و کارهای سازمان کنترل دارد و آن جمله معروف را در جریان اعزام تیم ها به داخل گفتند که به تیم ها تا آنجا می توان اعتماد کرد که در برد بی سیم ما باشند،در جریان تیم های نا منظم و خمپاره زنی و کارهایی دیگری که سازمان قصد داشت که القاء کند که نیروی داخل کشور این کار را انجام می دهد ،دقیقاً می دانست که رژیم روی این موضوع سوار است و آن بحران افراد نفوذی اطلاعات هم بود که اوجش در سال 1373 بود و هنوز هم ادامه داشت و با توجه به تمام این پارامترها کار سازمان در داخل كشور همانند کندن کوه توسط سوزن بود.
پس مجموعاً درعرصه سیاسی و باصطلاح بین الملل،در عراق و داخل کشور امکان مانور ندارد و به عبارتی راههای تنفسش بسته است! پس تصمیم می گیرد در جایی وارد عمل شود كه بتواند حمله كند و خودش را مطرح کند.البته ناگفته نماند که چشم اندازش این بود که مسئله ارتش و نیروهای نظامی اش که مشکل اساسی در معادلات سازمان با دنیا بود در یک خودکشی دسته جمعی خود بخود حل گردد!
س:اشاره کردید به بازگشت مریم به عراق؛این ماجرای ریاست جمهوری مریم و رفتن وی به پاریس و بازگشتش چه بود؟
ج: سازمان می گوید رژیم نفت دارد و می فروشد : “ما چه داریم كه بفروشیم؟” با وعده سرنگونی كه كسی امتیاز نمی دهد! نفت را هم كه نمی تواند پیش فروش كند. یعنی بگوید :“ وقتی ما به حاكمیت رسیدیم همین طور به شما نفت می دهیم؟” نمی تواند و كسی هم قبول نمی كند. کاری که می توانیم بکنیم ،این است که یک الگوی مشخص به آنها ارائه بدهیم و روی مسئله زنان که یکی از حساسیتها غرب و بخصوص اروپایی ها است انگشت گذاشته و بتوانیم با ماده کردن تفاوت روش و دیدگاهمان با رژیم آن برگه مشروعیت که لازمه آلترناتیو مورد پذیرش است را دریافت کنیم.
بر اساس این تحلیل بود که مریم و عده زیادی از کادرها ،با امید بسیار و با ماموریت حداکثر برخورد و ملاقات های سیاسی و با رویکردی باصطلاح فرهنگی و غیر نظامی که قبلاً هم گفتم یک بخشش وارد شدن داخل ایرانیان و برگزاری کنسرتها بود ،سازمان را مطرح و برگه تاییدیه را برای مسعود بگیرد.شاید اگر هر جریان و گروه دیگری آن میزان که در آن دوره سازمان در اروپا سرمایه گذاری کرد،اعم از ملاقات ،برخورد با ژورنالیستها و مصاحبه هایی که مریم انجام می داد می توانست نتایجی را بگیرد ولی آنها نتوانستند و دلیل اصلی اش هم خشونت ذاتی گروه بود که در دنیای سیاست امروز و در میان دولتمردان ،آن هم در غرب کسی فریب این نمایشات را نمی خورد.بهرحال غرب با هر ایدئولوژی که دارد تجربیات فراوانی اندوخته است ،همین آقای لنین که اسطوره قوم دربدر چریکها و هفت تیر کشهای جهان سومی است ،برای غرب ملق می زد ،ساندینیستها در نیکاراگوئه قولهای چپ و راست به آمریکا می دادند و خیلی های دیگر ...
البته بفاصله بسیار کمی پس از اعزام مریم به فرانسه ،بیانیه آمریکا صادر شد و موجی براه افتاد که تمامیت سازمان را با خودش برد،بعد از آن هر چه سازمان و مریم آنجا بیشتر مایه گذاشتند ،اوضاع برای سازمان بدتر شد ،اما آنها مثل بچه ها چسبیده بودند که ایشان رئیس جمهور برگزیده ما است ،حرفی که خیلی از سیاسیون را خنداند.یكی از ضربه هایی كه سازمان خورد این بود كه آلمانی ها نگذاشتند مریم رجوی در دورتموند سخنرانی كند.سازمان با ابزارها و لابی کردن به دولت آلمان فشار آوردند كه چرا نگذاشتید بیاید اینجا و سخنرانی کند و دولت آلمان ناچار یك بیانیه صادر كرد. در آن بیانیه آمده بود : “طبق مصوùبه ژنو ما نمی توانیم خاك كشورمان را در اختیار كسانی قرار دهیم كه خطù براندازی یك كشور را از طریق مشی مسلحانه دنبال می كنند.” به همان جایی زد كه برای سازمان حساسیت دارد!
در یک ضربه بزرگتر،قرار شده بود مریم از پاریس به لندن برود و در لندن اقامت داشته باشد، دولت انگلیس در دو سه مرحله موضوع را با نماینده های مجلس انگلیس مطرح كرد و در مجموع انگلیسی ها با اقامت مریم رجوی مخالفت كردند.ریشه این قضایا هم در این بود که فرانسه دیگر حاضر نبود در آن سطح به سازمان باج بدهد ،ظاهراً فرانسویها به این نتیجه قطعی رسیده بودند که از این جنازه معجزه ای در نمی آید.بالاخره مجاهدین دیدند با این شیوه به جایی نمی رسند و این به معنی شكست در جلب حمایت عنصر خارجی بود و به همین خاطر مریم راه بغداد را در پیش گرفت.
س:برخورد سازمان با این شکست چگونه بود و آن را چگونه تحلیل می کردند؟
ج:مجاهدین عنوان شكست را به كار نمی برند چون می گویند ما اصلاً شكست ناپذیریم و تا به حال مرتكب اشتباه هم نشده ایم! نتیجه آن شد كه مسئله را به این شكل عنوان كردند كه : “ما تا حالا به دنبال برگه مشروعیت بودیم كه آن را گرفتیم و الان در جیب مریم است.” بالاخره این برگه را مریم در جیبش گذاشت و به عراق آمد و گفت : “ما به آنجا نرفته بودیم كه تا ابد بایستیم ! رفتیم مشروعیت بگیریم،و بیاییم راه نظامی را دنبال كنیم، چون معتقد به مشی مسلحانه و ارتش آزادیبخش هستیم.و باید برای دنیا جا می انداختیم که مجبورند از ما حمایت کنند و هیچ نیروی دیگری نمی تواند جایگزین رژیم شود” خلاصه این طور جلوه دادند كه مریم آن برگه مشروعیت را گرفته و در جیبش است.
س: آیا واقعاً توانستند تاییدیه ای از یک دولت بگیرند ؟
ج:البته این كه جوك است! مشروعیتی را كه می گفتند گرفته است، همان چند دیداری بود که با برخی اشخاص و نماینده ها انجام داد. بالاخره وقتی سازمان می خواهد مریم را برگرداند باید چیزی برای گفتن داشته باشد.سازمان با فرستادن مریم به فرانسه هیچ چیز نگرفت. از هیچ دولتی، حتی یك برگ كاغذ نگرفتند. به هر حال طبیعی بود كه در این رفت و آمدها توانستند با بعضی از سرویسها لابی برقرار كنند و سازمان را معرفی كنند ولی بعد چه؟ در نهایت باید یك دولتی می آمد كه از اینها حمایت رسمی كند. هیچ دولتی حمایت رسمی نكرد و این هم چیزی نیست که سایرین در جریان آن نباشند. در جریان «فروغ» هم با اینكه رجوی گفته بود : “من حمایت دو كشور را در جیبم دارم و در میدان آزادی (تهران) می خوانم” اگر فی الواقع چنین بود رجوی حتماً نام آن دو کشور را می برد.
در بیانیه دولت آمریكا نیز صریحاً آمده است : “فقط دولت توتالیتر صدام حسین از اینها حمایت می كند.” یعنی هیچ دولتی از اینها حمایت نمی كند و این را آمریکائیها بر اساس مستندات و اطلاعات مشخص می گفتند و حتی فرانسه که همه فکر می کردند دارد از اینها حمایت می کند ،مرتب روی اینها فشار می آورد که فعالیت مطبوعاتی و سیاسی نداشته باشند و بعد هم محترمانه به مریم گفت:" مادموزال تشریف ببرید!"
رجوی وقتی مریم را از اروپا به عراق بازگرداند، مبحث جدیدی را تحت عنوان «دوران راهگشایی» باز كرد و در آن مطرح كرد كه سازمان، مشروعیت را گرفته است و راه را هم باید برای خودش باز كند.همان که قبلاً راجع به آن صحبت کردیم که اگر بتوانند روابط ایران را با عراق به هم بزنند و این دو کشور را به سمت جنگ دوم بکشانند ،راهگشایی کرده و رژیم را با بحران مواجه می کنند.
جالب این است كه تا دیروز می گفت راه را باید آمریكایی ها برای ما باز كنند! در نشستی كه در نشریه های «مجاهد» چاپ شد، از رجوی این جمله را عیناً نقل كرده اند : “آن كسانی كه نشسته اند و چشم به آمریكا و انگلیس دوخته اند، یك مشت آدمهای نم كشیده رطوبت كشیده اند و ما خودمان راه خودمان را باز می كنیم و هیچ كس قادر نیست ما را به ایران برساند. خودمان باید پیش برویم. منتها كسانی كه وظیفه كار سیاسی دارند، همچنان ادامه بدهند تا رژیم را در عرصه بین المللی زمین گیر كنند.” یادش رفته است كه خودش تا دیروز در اروپا و آمریكا چه كار می كرد!
سازمان در اروپا چیزی به دست نیاورد و از طرفی هم دید ،همان نیروهایی که بدنبال مریم و گرفتن مشروعیت فرستاده است را دارد از دست می دهد. با خودشان گفتند بهتر است این نیروها را به عراق ببرند كه آنجا در حصار سازمان باشند.بحث دوران راهگشایی و خیز سرنگونی هم برای تهییج و تحریک آنان برای برگشتن به عراق بود ،چون گزارشهای متعددی می رسید که عده ای دیگر حاضر نیستند به عراق بر گردند ،طبیعی است كه چنین فكری كرده و به واسطه همین فكر این طور عمل كرده اند. تا جایی كه توانستند نیروها را به عراق ببرند.مریم پروژه شکست خورده جذب اروپا شد ،همانگونه که سازمان در مجموع و با میلیتاریسم و پز نظامی گری اش نتوانست دل آمریکا را به دست بیاورد و در حمایت عنصر خارجی (آمریکا)ناکام ماند ،مریم هم زهر ناکامی مقبولیت در اروپا را به کام رجوی ریخت.
مجاهدین از درون
س:رجوی معمولآ تابلویی از شرایط ترسیم می کند به نفع سازمان ، حساب و کتابهایی هم که دارد اگر همانگونه که می گوید اتفاق بیفتد شرایط را به نفع سازمان تغییر می دهد ،نیروهای تشکیلات هم خیلی انرژی می گذارند روی اینکه نتیجه مطلوب بگیرند ولی غالبآ اوضاع آنگونه که آنها می خواهند پیش نمی رود،علت چیست؟
ج:دو عامل بسیار مهم دست به دست هم داده اند تا سازمان از هر راه که می رود ،ببیند انتهایش بسته است و نتیجه نگیرد،این دو عامل عبارتند از فضای سیاسی و اجتماعی امروز ایران و جهان و بافت تشکیلاتی سازمان.این دو عامل چنان به هم پیچیده شده اند که غیر قابل انفکاک هستند،و معمولآ در حال خنثی سازی یکدیگر می باشند تا جایی که بعضی ها گفته اند استراتژی سازمان از اساس به نفع رژیم است،حرفی که شاید در وهله اول خنده دار به نظر برسد.
مشكل اصلی تشكیلات رجوی با دنیای واقعی و فضای جهانی این است كه در بطن وقایع سیاسی ایران و جهان،که همه غلاف كرده اند، از شوروی گرفته تا همه گروههای شبه نظامی و باصطلاح آزادیبخش و روش مسلحانه د÷مِده و كهنه شده، و همه اعتقاد دارند که این روش قدیمی شده و مال عهد بوق است؛ تنها گروهی كه پایش را در یك كفش كرده، مجاهدین است. علت آن هم این است كه این مجموعه، خودش را در یك قلعه حبس كرده است و فکر می کند که جهان حول آنها می چرخد.
فضای جدید جهانی باعث بوجود آمدن دیدگاههای نو شده است مثلآ در میان اپوزیسیون خارج از كشور دیدگاهی وجود دارد که تقریباً دیدگاه غالب است و آن اینکه دیگر روشهای خشونت بار و تروریستی را قبول ندارند و بخصوص در موقعیت فعلی و فضای پس از دوم خرداد كه فضای بازی پدید آمده اعتقاد دارند كه اساساً مشی مسلحانه سازمان به نفع رژیم است.کاری به اینکه چه اندازه این نظریه صحت دارد یا خیر ندارم ،بلکه این دیدگاه وجود دارد.این تغییرات خصوصاً بعد از دوم خرداد و روی كار آمدن خاتمی، اوج گرفت. انتخابات ایران، و فضای جدیدی كه بعد از آن به وجود آمد، شدیداً اپوزیسیون را زمین گیر كرد. به عبارتی هر كس كه شعارش تیزتر و تندتر بوده است، زودتر سقوط كرده است. سازمان هم از ابتدا گفت تعداد آرا 5/6 میلیون بوده و به شكل حساب شده برنامه ای را چید كه تغییر و تحولات صورت گرفته را نپذیرد.اما از طرف دیگر و در داخل ، عملكرد حاكمیت در جهت تثبیت این فضا، بعید به نظر می رسد ناآگاهانه باشد و در این فضا و با توجه به آن چیزی که از جامعه جهانی و تحولات آن می شناسیم نباید هم سازمان پیش ببرد،اگر راه باز کند خلاف قانونمندیها است!
از این دو نقطه شدیدآ به سازمان فشار می آید و مجموعه شکستهایی را هم که در مورد آن صحبت کردیم به آن اضافه کنید می توان گفت واقعآ سازمان به تنگ آمده است. فضایی كه در آن رأی 20 میلیونی بتواند پیش ببرد، این فضا فضایی نیست كه به درد سازمان بخورد، این فضا دقیقاً مغایر است با جنگ مسلحانه ای که سازمان ادعایش را دارد.
واقعآ باید فکر کرد چرا رجوی یك نشست 15 – 14 ساعته برای تحلیل شرایط انتخابات گذاشت ؟
چون انتخابات قبل از اینكه برای رژیم مشكلی ساخته باشد و به قول مسعود ،دو سره و سه سره شده باشد ،سازمان را به بن بست كشانده و مشی مسلحانه را به بن بست برده است. سازمان مات شده و در شرایط خیلی بدی قرار گرفته است. یعنی الان بحث بر روی هست و نیست سازمان است. رجوی بعضی از مقاطع را نقطه عطف می گوید و می گوید سر بزنگاه است. بعد ازانتخابات شرایط مجاهدین دقیقاً چنین شرایطی است و هست و نیستشان در خطر است. رجوی روی خط مشی مسلحانه تأكید می كند ولی خیلی ها می گویند همین خط مشی، نگهدارنده رژیم بوده و برای آن مفید است.
این شرایط باعث می شود که سازمان فقط حیات نباتی داشته باشد ،مثل مرگ مغزی که فرد فقط نفس می کشد ،بود و نبودش یکی است!
س:چه مشکلات و موانعی بر سر راه سازمان برای پوست اندازی است،چرا اینقدر عقب مانده حرکت می کند که در شرایط جدید اینگونه آچمز می شود ؟
ج: آن چه که نقاط ضعف تشكیلات محسوب می شود مساوی است با تمامیت سازمان !
" در وهله اول به خود شخصیت رجوی مربوط است. دومین نقطه، مشی مسلحانه است."
اگر شیوه مسلحانه عوض شود، رجوی نمی تواند بماند. اگر تلقی اش عوض شود و اطمینان پیدا كند كه چنانچه شیوه اش را عوض نكند خودش از بین خواهد رفت، مطمئن باشید شیوه اش را عوض نخواهد كرد!
اصلاً قند بخاطر شیرینی اش، قند است. زمانی كه شما شیرینی را از قند بگیرید دیگر آن قند، قند نیست. اگر مشی مسلحانه را از رجوی و سازمان بگیرید، دیگر آن سازمان نیست. ادامه حیات سازمان، منوط به ادامه مشی مسلحانه است. شعار اصلی سازمان و باصطلاح استراتژی اش براندازی از طریق مشی مسلحانه است. بر اساس آن نیروی نظامی سازمان در عراق را تحت عنوان "ارتش آزادیبخش" سازماندهی کرده است. آن قدر روی این مسئله مانور داده اند كه نمی توانند عدول كنند.وقتی می خواهد وارد عرصه سیاسی و دیپلماتیک شود ،می گوید ما توان سرنگونی داریم،وقتی وارد معادلات پشت پرده می شود ،می گوید این نیرو در خدمت شما ،وقتی ژورنالیستی کار می کند ،سعی می کند که همین نیرو را در بوق کند.پس وقتی می گوید 5/6 میلیون نفر در انتخابات شركت كرده اند در حالی كه می داند 30 میلیون بوده است به این خاطر است كه اگر قبول كند، یعنی اینها همه كشك! پس بهتر است روی 5/6 میلیون پا فشاری کند ولی اینها را تعطیل نكند.
چه بسا به این نتیجه هم برسد كه مشی مسلحانه دیگر فایده ندارد ولی تفاوت بین تلقی و عمل، خیلی است. من خودم را جای رجوی می گذارم. اگر الان می خواست و یا می توانست از مشی مسلحانه برگردد، بر می گشت. ولی دیگر نمی تواند برگردد.مسعود تا دید نیروهای اروپا دارند به سمت دیگری می روند، دستپاچه تشكیلات را دور یك خط موهومی جمع كرد كه جنگ دارد شروع می شود و ما باید جرقه بزنیم و جنگ را شروع کنیم اگر بگویند جنگ خاتمه یافته است؛ و رجوی هم این واقعیت را بپذیرد ،در آن صورت باید بگوید چه كار كنیم ؟ توی «چه باید كرد» می ماند.
«چه باید كرد» یعنی ما دوباره سراغ جنگ چریكی شهری برویم.این دور تسلسلی است که رجوی ایجاد کرده است ،از چریک شهری ،به تیم های ترور،از آن به جنگ جبهه ای ،از آن به زرهی و از آن به تیم نامنظم در جدار مرز و خمپاره زنی ،ظاهراً هیچ راه دیگری جدای اسلحه را نمی تواند و یا نمی خواهد بپذیرد.این البته به ضعف قوای فکری و تجربه و وسعت نگرش این آدم بر می گردد،او اگر تجربه داشت و مطالعاتی جز بر اساس متون مارکسیستی داشت و یا تجربه کار سیاسی به غیر از کار تشکیلاتی که یک کار شبه امنیتی و زیر زمینی است می داشت ،اساساً سی خرداد بوجود نمی آمد!
رجوی در نشست عملیات فروغ سیم میكروفون را بیخ گلویش گرفت و گفت : “رژیم می خواهد ما را با شعارهای خودمان خفه كند. كارمان تمام است.” اصلاً هست و نیست سازمان به دو تا شعار بود. یكی صلحی که در برابر شعار دفاع ایران می گفت و یكی آزادی برای شرایطی که دمکراسی و آزادی نباشد. زمانی كه صلح باشد و دموكراسی هم نهادینه شود، وجود سازمان بی معنی است.از هر گروهی دو تا سئوال می كنند. یك سئوال اینكه «برای چه» و یكی هم اینكه «چه باید كرد» زمانی كه تو «برای چه» را از او بگیری و صلح و آزادی برقرار باشد ،کسی از او چه باید کرد نمی خواهد و حرفی ندارد که بزند.
اما رجوی همچنان به چه باید کرد پاسخ می دهد ،بدون اینکه بتواند جا بیندازد برای چه و اصالتآ حرفهایش با واقعیتها بکلی منافات دارد تا زمانی كه مسعود رجوی وجود دارد و اصرارش بر این مسئله ، این استراتژی محكوم به شكست است و این سازمان محكوم به در قلعه ماندن است. تا زمانی كه مسعود در رأس سازمان است، سازمان هیچ مسئله ای را نمی تواند برای ایران ایجاد كند.عین همین بحثها در میان اپوزیسیون هم شده است. نظر اپوزیسیون كه در خارج وجود دارند این است كه خشونت گرایی سازمان سبب می شود كه نظام در درون خودش چسبندگی بیشتری پیدا كند.
تأثیرات این بحثها وارد سازمان (منظورم کلیت سازمان است )شده است. بخصوص انتخابات دو خرداد، تأثیرات وحشتناكی روی تشكیلات گذاشته و مشی مسلحانه را زیر سئوال برده است. پایه سازمان و عامل نگهدارنده سازمان تا این لحظه، زیر سئوال رفته است. استراتژی، همیشه اصلی ترین مسئله بوده و همیشه هم هست.حالا مشکل اینجا است که یک نقطه سومی هم برای فشار به مسعود و سازمان بوجود آمده است و آن نقطه هم در درون تشكیلات سازمان و در شورا و عناصر غیر سازمانی ایجاد شده كه خط مشی مسلحانه را زیر سئوال می برند.عناصری كه توی اروپا بودند، همه داشتند یك سری گرایشات این طوری پیدا می كردند. پاسخی كه تشکیلات به اینها داد این نبود كه تجدید نظر و اصلاح كنند. پاسخشان افراط در خط مشی مسلحانه بود. آمدند گفتند حالا كه معلوم نیست اصلاً ایران جنگی را شروع كند، ما كاری می كنیم كه جنگ شروع بشود.
رجوی هم بخاطر حفظ موقعیت خودش و از دست ندادن شعار جنگ مسلحانه اش به همه اعضایی که با شورایی ها تماس داشتند اصرار کرد که : “اروپا را ترك كنید و به عراق بیایید. همه چیز آنجا تمام شده و هر آنچه هست اینجاست.” چرا ؟ می گوید : “بخاطر اینكه ما در اینجا می توانیم جنگ را مجدداً آغاز كنیم.” اما خیلی از آنها معتقدند حتی جنگ هم خواست رژیم است. و قبلآ هم اشاره کردم که بعضی ها از رفتن به عراق خودداری کردند!
ببینید. 30 تیر را كنار گذاشته اند. شیرو خورشید را كنار گذاشته اند، اصلاً فراموش كرده اند. مصدق را كنار گذاشته اند. همه اینها را توی سطل آشغال ریخته اند. الان پیغام داده اند كه برایمان قرآن بیاورید. جالب است وقتی مرضیه را توی شورا نگه داشته اند،دیگر رویشان نمی شود بیرونش كنند، حالا مرضیه می آید اذان می گوید. محرم سینه زنی كرده و دسته راه انداخته اند. اینها نشان دهنده این است كه سازمان یكدفعه ترسیده است.می خواهد همه را محصور در همان ایدئولوژی سازمان نگهدارد و همان فضای ماجراجویی و قهر و خشونت را تزریق کند و می داند که افراد در ارتباط با فضای خارج به این نتایج رسیده اند.واقعاً رجوی از نظر توجه به جزئیات خیلی باهوش است و از نظر من خیلی كاركرد قôویی دارد. ولی وقتی نگاه می كنی می بینی در كلیت، پرت است،آنقدر دور است که بعضی ها باور نمی کنند.
مسعود عمیقاً اعتقاد دارد که نیروها نمی توانند بدون او فکر کنند و شکنندگی سازمان را از هر کس بهتر فهمیده است و سعی دارد تا هر چه بیشتر کادر روابط را به سازمان محدود کند.بد نیست یک نکته را بگویم تا میزان شکنندگی سازمان را بفهمیم، راه اندازی این شبكه جام جم به طرز عجیبی مجاهدین را كلافه كرده است. تمام كسانی كه در اروپا آنتن ماهواره خریده اند عشقشان این است كه شبكه جام جم را گرفته و خیابانهای تهران، نانوایی های سنگك و كله پاچه ای هارا ببینند. تمام چیزهایی كه ایرانی های ساكن اروپا و آمریكا در آن محیط با آنها غریبه شده بودند در شبكه جام جم می بینند. این وضعیت شدیداً سازمان را به كنج فرستاده است.اگر این چند نكته را اصول سازمان فرض كنیم از این مبانی عدول نمی كند. این مبانی را حفظ كرده است. ولی برای مذاكره با نماینده های آمریكا یا اسرائیل هیچ ممانعتی ندارد.
س:چرا اینها اینگونه می اندیشند؟ آیا اگر واقعیات و اخبار صحیح را به سازمان ببریم، سازمان اصلاح می شود؟
ج: امكان ندارد! تلقی همانی است كه بوده است.
اینكه چرا سازمان الان این طور فكر می كند و چرا آدمهای درون تشكیلات این طور فكر می كنند؛ یك بحث فوق العاده حساس و روانشناسانه است .شما یك آدم را توی تشكیلات در نظر بگیرید.مثلآ ابریشمچی را نگاه كنید. این آدم را بررسی كنید، فضای فكری اش را اساساً از كجا می گیرد ؟ بالاخره باید از جایی بگیرد. این نه نشریات خارجی می خواند، نه تلویزیونهای خارجی را می بیند و نه به اخباری كه رخ می دهد توجه دارد. تمام عناصری كه در درون تشكیلات هستند، یك بریدگی و قطع رابطه با دنیای بیرون دارند. پس هیچ عنصر خارج از سازمان به اینها كمك نمی كند.
بدنه روی كادر تأثیر دارد و كادر روی بدنه. اگر کادر خواستهای سیاسی از خودش بروز ندهد و ماندنش مشروط و منوط به همین شرایط باشد؛ بدنه هم همین طور ادامه می دهد. در تشكیلات در برخی از جاها، بدنه روی كادر تأثیر می گذارد ولی خواستهایش سیاسی نیست؛ ولی چه كادر و چه بدنه ماهیتش بریده از جامعه است.بالاخره آدمی كه وارد یك محیط سازمانی می شود، حتی اگر تحلیلهایش هم از جامعه درست باشد؛ چه بسا در تصمیم گیری هایش اشتباه كند،این نتیجه تاثیر تشکیلات است .در این تردیدی نیست.
البته در این تشكیلات غیر از رجوی كس دیگری تصمیم نمی گیرد. نقش رجوی در تشكیلات اینگونه است : “حساب كنید سخنرانی مهدی ابریشمچی در هامبورگ را رجوی می نویسد.” یعنی این طور نیست كه بگوید : “ تو چون خط را می دانی پس برو هر چه می خواهی بگو.” از طرفی هم از این می ترسد كه آن شخص به نوعی در برابر خودش، غولی بشود. یكی از اعضا كه ترك بود می گفت : “من ترك هستم. مهدی ابریشمچی هم ترك است. عصرها ما سه چهار نفر كه ترك بودیم، دور هم می نشستیم و به زبان تركی حرف می زدیم. یك بار توی نشست، رجوی مهدی ابریشمچی را بلند كرد و گفت : “شنیدم محفل زدی اینجا.” تحمل این كه سه چهار تا ترك بنشینند و با هم حرف بزنند نداشت. حالا چنین آدمی اگر یك روز در حاكمیت قرار بگیرد، نمی خواهد حتی یك ماشین بدون اطلاع او جابه جا شود. اگریك ماشین به جای اینجا كمی آن طرف تر پارك كرد او باید در جریان باشد! تا اینجاها می خواهد دخالت كند. ابریشمچی اصلاً مانده بود. گفت : “من محفل زده ام؟” رجوی گفت : “ همین كه همزبانی می كنید یاد گذشته هایتان می افتید.” من تازه فهمیدم همین كه ما عصرها توی پادگان دور هم می نشینیم و حرف می زنیم به گوش او رسیده است. ابریشمچی هم درسش را روان است. همان جا گفت : “من غلط كرده ام. شما زیر پایت را نگاه كن. من خاكم. من تِفم.” اینها را گفت تا رجوی دست برداشت. ابریشمچی هم می داند كه اگر رجوی به كسی بند كرد كه محفل زده است تا زمینش نزند ول نمی كند. اینها را او می گفت. یك نفر را كه رجوی می خواسته خردش كند مجبورش می كند كه تانك را با ابر و پودر بشوید. اصلاً كسی تانك را با ابر و پودر نمی شوید! ماشین سواری كه نیست. ولی برای این كه طرف را خرد كند این كار را به دستش داده بود. در پادگانها به سربازهای بی كار می گفتند : این سنگها را بردارید و به این طرف بیاورید. بعد یك گروهان را مأمور می كردند كه سنگها را بردارند و آن طرف بگذارند، بلكه اینها خسته شوند و یك طوری شب خوابشان ببرد ! این كارها را می كرد برای این كه نیرو بشكند. وقتی داری تانك را با ابر و تاید پاك می كنی، یعنی جوك! مسخره دیگران می شوی
س :البته بعضی از افراد در تشكیلات در یك جاده یك طرفه گیر كرده اند. به طور مثال شخصی مثل عباس داوری اگر از تشكیلات بیرون بیاید، می خواهد جواب خودش را چه بدهد؟ اصلاً بعد از این همه سال چطور به آن نقطه برسد؟
جابرزاده انصاری یك بار در متن یك سئوال به رجوی گفته بود : “خوب است قبل از اینكه كاری را بكنیم، فكر كنیم.” به خاطر همین یك جمله در قرارگاه اشرف مجبورش كردند و گفتند :“برو درخت بكار.” اصلاً خاك آنجا درخت نمی گیرد! باید همین طور كنار دست نهال بنشینی و با پارچ پایش آب بریزی چون می خشكد. اما آنها می خواستند بقیه نتیجه سئوال كردن را بفهمند و جابرزاده انصاری هم فهمید كه اگر می خواهد در آن تشكیلات حیات داشته باشد باید همه چیز را قبول كند وگرنه باید بمیرد. این افراد كسانی هستند كه در یك جاده یك طرفه گرفتارند و با خودشان و دیگران و تاریخشان و خانواده شان رودر بایستی دارند و حاضر نیستند از آن تشكیلات بیرون بیایند. الان بچه های اعضای سازمان در اردوگاههای اروپا هستند. مثلادرآلمان یك كمپ گرفته اند و یك سری آلمانی هم بالای سرشان هستند. غیر از یكی دو نفر از سازمان، بقیه افراد آلمانی هستند. در آلمان پول زیادی به این مراكز تعلق می گیرد. مجاهدین كه نمی گویند ما این بچه ها را از عراق فرستاده ایم؛ بلكه می گویند پدر و مادر این بچه ها را رژیم اعدام كرده است.
اعضای سازمان اصلاً برای سرزدن به سراغ بچه هایشان نمی روندكسی كه در رده بالای سازمان باشد و به سراغ بچه اش برود، به معنای باختگی كامل اوست. بعضی هم هستند كه به سازمان اعتقاد دارند و مسخ شده آن سیستم هستند. سازمان در واقع به خاطر یك بافت سی چهل نفری دور رجوی و رجوی سرپاست، بقیه شان گیر كرده اند و ول معطل اند! هر كدامشان مشكلی دارند كه به دلیل آن نمی تواند از سازمان ببِرد.
چطور می شود كه همه آدمهایی كه می میرند، آدمهایی هستند كه توی اروپا هستند؟ آدم توی عراق به مرگ طبیعی نمی میرد. یا اگر می میرد، به دلایل دیگری است. آن آدمهایی كه در اروپا می میرند، به دلیل سیاسی می میرند؛ یعنی به دلیل اینكه یك سری دیدگاهها و تئوریها در درونشان پیدا شده است می میرند. كسانی كه با جهان خارج ارتباط داشتند بیشتر می مردند. چرا رجوی زنها را روی كار می آورد؟ به خاطر اینكه اولاً زنها زودتر از وضعیتی كه به آنها تحمیل می شود، خسته می شوند. ثانیاً غِرغِر می كنند. یعنی همان غِرغِر را حاضر نیست تحمل كند. خدا شاهد است همه این زنهایی كه روی كار می آورد بی سوادند. همه آدمهایی كه جدیداً بالای سر تشكیلات آمده اند، همان سوادی را كه دیگران داشتند هم ندارند. او را عضو كمیته اجرایی می كند، خودش را راحت می كند،آنها هم دیگر غرغر نمی کنند.
اینکه گفتم که مشکل اصلی سازمان در خودش است و آن هم رجوی است ،همین است ،اینها همه از نحوسات وجود رجوی است. سازمانی كه مسعود در رأسش بوده هیچ گاه نتوانسته خطرساز و خطرآفرین باشد. چون مسعود در تشكیلات، حفظ خودش اولویت دارد. بنابر این هر گونه شرایط دموكراتیك ، مطلقاً سازمان مجاهدین كه مسعود رجوی در رأس آن است نابود می شود.
س:ما می بینیم عده ای جدا شده اند مشكل اصلی افراد جدا شده با چه پارامترهایی بوده است و ریزش نیرو چه تاثیری بر این رویه سازمان داشته است؟
ج: همین چند پارامتری كه گفتیم. اگر كتابهای جداشده ها را بخوانید، می بینید كه روی همین چند نقطه كار می كنند. مثلاً می گویند در فضای فعلی مشی مسلحانه جواب نمی دهد یا این كه همه این بلاها را رجوی بر سر ما آرود . یكی دیگر از نقاط ضعف سازمان فرقه بودنش است. نكاتی هست كه سازمان را به یك فرقه تبدیل كرده است. جداشده ها می گویند مقصر اصلی شخص رجوی است كه به عنوان رهبر یك فرقه، مشی را بر اساس هر چه كه خودش می خواهد تنظیم می كند. ولی او نمی خواهد این طور انعكاس پیدا كند و این از آن نقاطی است كه شدیدآ سازمان را به چالش کشانده و ریزش نیرو باعث شده تا انرژی زیادی از آنها بگیرد.
ببینید قبلاً جداشده ها را به رمادیه می فرستادند و تحویل صلیب سرخ می دادند، اما در حال حاضر هر كس را كه جدا شود تحویل زندانهای عراق می دهند،چرا ؟برای اینکه دچار این چالش شده است و باز هم طبق رویه معمول و بر اساس ماهیتش ،بجای اینکه تغییری در خود ایجاد نماید ،به سراغ هر چه بسته تر شدن و اعمال خشونت می رود و این رویه ها برایش ذاتی شده است
همه جداشده ها در ابوغریب عراق بازداشت هستند. اینها باید بازداشت بمانند چون سازمان می گوید : “شما اسرار خلق را دارید و می روید لو می دهید.” این افراد را به عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق داده و عراقی ها هم فعلاً اینها را در كیسه شان نگه داشته اند.البته گاهی با خانواده ای صحبت كرده و خبر کشته شدن فرزندشان را به خانواده داده اند كه معلوم نیست در كدام درگیری كشته شده است، محتمل است كه این افراد را كشته باشند. یكی از مسئولین بهداری كه جدا شده است می گفت كسانی را كه با آمپول هوا كشته اند می شناسد، كه بعد به عنوان شهید دفنشان می كرده اند. عده ای هم در این میان خودكشی كرده اند.
عده زیادی در حال حاضر در عراق از لحاظ ذهنی از سازمان جدا شده اند اما نمی دانند باید چه كار كنند.سازمانهای حقوق بشری باید به عراق بروند و بدون حضورمزدوران رجوی به افراد بگویند اگر می خواهی از این سازمان جدا شوی همین الان می توانی با ما بیایی كه برویم؛ نه اینكه من تو را بگذارم و اینها پدرت را در بیاورند، ببین چند نفر به دنبالت می آیند.اگر اعضای سازمان ببینند كه هواپیما حاضر است و همه را می تواند سوار كند و ببرد. حتما از سازمان جدا می شوند خیلی از اینها بریده اند ولی از ترس زندان یا از ترس شكنجه وفشار روانی حرف نمی زنند. ص÷رف بایكوت در آن تشكیلات به عنوان مجازات كافی است.
خیلی هم بد است كسی را که فقط همان جا را دارد در آنجا بایكوت كنند. بسیاری بریده اند و نمونه هایش زیاد است ،ولی وقتی در آن محیط که تنها کانال ارتباطی او با جهان خارج است او را بایکوت می کنند ،او مانند یک مرده در قبر می شود و از شدت این فشار دوباره به دامان تشکیلات پناه می برد. وقتی سازمان تیم عملیاتی می فرستاد داخل، افراد اسم می نوشتند تا از این طریق بتوانند فرار كنند. سیم خاردار هر پادگان برای آن است كه دشمن خارجی به درون پادگان نیاید. ولی سیم خاردار قرارگاه اشرف برای آن است كه كسی از نیروهای درونی فرار نكند! واقعاً گرفتار چنین وضعیتی شده اند.
نیروهایی هم كه در اروپا هستند در یك وضعیت باری به هر جهت به سر می برند. بخش عمده كار سازمان در اروپا كار مالی و اجتماعی است در خیابان می ایستند و پول جمع می كنند. در واقع، هم پول جمع می كنند و هم ذهن خارجی ها را بر علیه رژیم تحریك می كنند.آنها هم سرگردانند و نمی دانند که چه باید بکنند و با این کار سر خودشان را گرم می کنند تا نفهند که چه شد.
سازمان در آورده بود که بعضی از اشخاص از همان پولهای مالی و اجتماعی کش می روند، در جریان جمع آوری كمكهای مالی عده زیادی به پول و پله رسیدند. فرضاً سازمان انجمنش را به ثبت رسانده بود، وقتی نیروها می رفتند كه در آنجا فعالیت تشكیلاتی كنند، خیلی از این پولها را بر می داشتند. دركنار قلùكهای سازمان دری است كه وقتی پول در داخل آن جمع می شود، دستشان را داخل قلك كرده و پولها را در می آورند. اگر هم كسی احیاناً چك بنویسد، خودشان وصول می كنند و گزارش آن را به بالا نمی دهند.
سازمان به همین نیرو راضی است تا سازماندهی خودش را حفظ کند و یک نیروی سالم سیاسی نمی خواهد. در واقع سازمان با ریزش نیرو سازماندهی را از دست می دهد، یعنی دیگر نمی تواند مهره های تشكیلات را به آن شكل سابق روی هم سوار كند و از این دارد ضربه می خورد. كسی كه جدا می شود سازمان را زیر علامت سؤال می برد. افراد جدا شده هم ضربه می خورند. چون در محیط غرب دیگر آن آدم سابق نیست. اساساً تجربه هم ثابت كرده كه عناصر سازمان بعد از این كه از سازمان جدا می شوند، دیگر سیاسی نیستند. بخاطر نوع آموزش و تعاملی که تشکیلات با آنها داشته است هیچ كدام از آنهایی كه جدا می شوند، سیاسی نمی شوند.
س:شورا،چه وضعیتی دارد،با این همه تعارض و تناقضی که بین آنها با فضای بیرون و واقعی ایجاد شده است؟
ج:شورا برای سازمان یک لعاب خوش رنگ است و به هیچوجه نمی خواهد که این نقاب را که فکر می کند زیبایش می کند از دست بدهد ،بعضی از زنها که از سن وسالشان گذشته است ،به شدت بر روی آرایش و چهره آرایی خودشان حساسیت دارند و این بخاطر این است که نمی خواهند پیری خودشان را قبول کنند و به همین خاطر هم به انواع و اقسام بیماریهای روانی مبتلا می شوند ،قضیه شورا هم برای سازمان همین حالت را دارد و برای این منظور حسابی و دست به سینه به چند عضو غیر سازمانی شورا رسیدگی می شود تا مبادا احساس کمبود بکنند و غرغری بکنند،از آن طرف هم آنها می دانند هر وقت کارشان گیر کند ،کافی است یک اشکالی به جایی بگیرند تا سازمان دست به سینه در مقابلشان تعظیم کند ،برای هر دو طرف دکان.بنگاه ملی مجاهدین است .آنها هم دست به سینه در مقابل سازمان می باشند و اصولاً روابطشان وجه سیاسی ندارد ،همه اش ملاحظات است .چند تا تیپ مثل هزارخانی هستند که جدا نشده ولی مسئله هایی دارند. یک دوره هم همانطور که گفتم مشكلی كه برای سازمان بوجود آورده بودند بر سر مشی مسلحانه و نزدیک شدن به جامعه ایرانیها بود که مسعود جمعشان کرد.اینها داشتند یواش یواش مشی مسلحانه را زیر سئوال می بردند.
عكسی است از تظاهراتی در لندن كه جلال گنجه ای با لباس روحانی دارد حركت می كند و دو سه دختر انگلیسی طرفدار سازمان با مایو آمده اند و درست كنار او راه می روند! جلال گنجه ای یك بار به رجوی گفته بود : “بگذار من عبا و عمامه ام را بردارم.” رجوی گفته بود : “نه، ما همین یك دانه آخوند را داریم و می خواهیم این یك دانه را نگه داریم.” البته برای خود گنجه ای مشكل است و خیلی جاها با عبا و عمامه نمی رود. فقط به جاهایی با لباس می رود كه بِرد تبلیغاتی دارد. مسعود بهش گفته بود : “ما این یك دانه آخوند را می خواهیم. سیدالمحدثین بچه آخوند است و تو آخوند هستی. من، هم بچه آخوند می خواهم، هم آخوند می خواهم.”یك بار محمدرضا روحانی، با گنجه ای جلسه عرق خوری راه انداخته بودند.
این ماهیت روابط شورا است ،اینکه بعضی ها فکر می کنند ،در شورا خبری است و یا آدمهای غیر سازمانی آنجا که مجموعاً 20 نفر هم نمی شوند ،خیلی سیاسی هستند ،برای این است که گول بزرگ نمایی ها و لعاب خوش و آب و رنگ حرفهای سازمان را می خورند.یک تعدای از این اعضاء که بکلی از گردونه پرت شده اند و به میخوارگی و نهیلیسم رسیده اند و چند تایی هم از اقوام رجوی در شورا هستند ،کس دیگری نیست.
بد نیست یک خاطره ای را برایتان تعریف کنم.
فردی که آشنایی قدیمی هم با من داشت و از ایران آمده بود می گفت : “وقتی من به پاریس رفته بودم سازمان به دنبال من آمده بود كه من را به داخل تشكیلات ببرد. به همین خاطر هزارخانی را به تنگ من انداختند. هزارخانی آمد و مدت طولانی در كافه های پاریس با هم مشروب می خوردیم،وی پافشاری می كرد كه : “برای چه می خواهی به ایران برگردی؟ بیا به ما بپیوند.” ما تا شب مشروب می خوردیم، به طوری كه آخر كار حتی روی پاهایمان هم نمی توانستیم بایستیم. دو نفر هم از مجاهدین با هزارخانی بوده كه راننده و محافظ او بودند و می رفتند و در گوشه ای می ایستادند حتی ناهار هم نمی خوردند. ما پشت سر هم مشروب می خوردیم و به محض اینكه می خواستیم جایی برویم این دو نفر می دویدند و درها را باز می كردند و می گفتند بفرمایید. ما را می بردند و در پاركهای پاریس می گرداندند. سه روز كار هزارخانی با من این بود كه در كافه و پارك با من حرف می زد. شبها هر دوی ما مست می شدیم و او را آن دو نفر می بردند و من را هم یك ماشین به در هتلم می رساند. یك بار كه من روی دوش یكی از محافظهای هزارخانی بودم كه من را بغل كرده و می خواست داخل ماشین بگذارد؛ احساس می كردم از بوی مشروب كه از دهن من می آمد ناراحت است، ولی با این همه من را سوار كرده و می بردند.توجه كنید! همه این كارها را كردند كه او را جذب كنند.
در ادامه همین ماجرا گفت : “شب آخر هزارخانی به من گفت : بالاخره چه كار می كنی؟ گفتم : من تصمیم دارم دو هفته در خارج از كشور بمانم و به ایران برگردم. گفت : چرا؟ گفتم : ببین، من دلم به حال این دو تا بدبخت می سوزد. سازمان شما چنان بیچارگی در این تشكیلات درست كرده كه این دو آدم تبلور آن بیچارگی هستند. بدبخت بیچاره ناهار نمی خورد، نوكردست به سینه شما شده و باید ما را بغل كند و ببرد. مفتضح تر از این امكان ندارد! این گروه هر كس را كه جذب كند، همین بلا را بر سرش می آورد.
” همین آدم می گفت بعد از این ماجرا به یاد فیلم «دیوانه از قفس پرید» افتادم كه جك نیكلسون در آن بازی می كند. در آن فیلم نشان می دهد، آمده اند همه را راضی كرده اند كه در آن بازداشتگاه و بیمارستان بمانند و آن بدبخت ها خوشحال هم هستند.” وقتی به آنها می گفت : “اعتراض ندارید كه سیگارتان نمی دهیم؟” همه می گفتند : نه. می گفت : شما نمی خواهید از اینجا بیرون بروید؟ می گفتند : نه. آن مرد تعجب می كرد كه آخر تو اینجا مانده ای برای چه؟ بعد از این كه در مورد این فیلم گفت، با سازمان مقایسه كرد كه : “رجوی فهمیده است كه غیر از مسخ اعضای تشكیلات، راه حل دیگری ندارد.”
این را باید درک کنیم که این جذب یک نیرو توسط هزارخانی نبوده است،این در واقع راه تخلیه و گریزی برای خودش بوده است تا با یک دوست قدیمی لحظاتی همه چیز را فراموش کند.
در یک کلام به شما بگویم مجموعه ای از كسانی كه شبیه هزارخانی به این شكل منفعل شده اند و نسبت به این حركات، مسئله دار شده اند؛ ممکن است یك جریان جدیدتری را در بطن این سازمان ایجاد کنند. البته اینها نسبت به مریم خوش بین هستند و فکر می کنند می توانند او را بچرخانند ،مریم هم سر سپرده تر از این حرفها است . بنابر این احتمال می دهم جریانی از دل این سازمان بیرون بیاید كه ابزار تبلیغاتی دارد و در همین كنسرتها و مراسمی كه برگزار می كنند اعلام موجودیت كنند .البته اگر جریانی شكل بگیرد، ادامه سازمان یا عناصر تشكیل دهنده سازمان نخواهند بود.
هنوز حرفهای بسیاری باقی مانده است،در چند ماه اخیر روند تحولات بگونه دیگری رقم خورده است ،حوادث پر شتاب و با عجله از راه می رسند و چشم انداز مشخصی از وضعیت و آینده سازمان وجود ندارد.به نظر می رسد که این دو دهه ،زمان کافی بود تا سازمان خودش را نشان بدهد ،گر چه باید منتظر بود تا دید چه می شود ،اما به نظر می رسد ،با توجه به تمام تحولات و تغییرات سیاسی و اجتماعی چه در جهان و چه در ایران ،وقت سازمان دیگر تمام شده است.
از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید متشکریم.
- موفق باشید
|