منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ: 28/03/1389 - 18 ژوئن 2010
سال ها پیش آدم مفلوک، عقب مانده و پریشان احوالی با اجاره کردن چند ساعت وقت یک تلویزیون لوس آنجلسی برای مدت زمانی اسباب تفریح و تفرج و خنده طیف وسیعی از ایرانیان خارج و داخل کشور گردید. شاید هیچکس پیش بینی نمی کرد که این آدم مشنگ و حتی قابل ترحم در اندک زمانی به این اندازه معروف شود. او به سرعت تبدیل به یک چهره رسانه ای - سیاسی گردید که خیلی ها حتی اصرار داشتند فرصت تماشای برنامه های او را از دست ندهند. نام سیاسی و تلویزیونی این شخص هخا بود. او مدعی بود تمام سازوکارهای سرنگونی جمهوری اسلامی را در اختیار دارد و به زودی مردم ایران او را در تهران ملاقات خواهند کرد. با قاطعیت و صراحت مدعی بود در تاریخ مشخصی که آن را هم اعلام کرده بود در فرودگاه تهران حاضر خواهد بود. در برنامه های اش مرتب فرامین و دستورات تشکیلاتی در خصوص چگونگی به دست گرفتن مراکز قدرت و نحوه کنترل آن صادر می کرد. بعضا مدعی می شد فلان مرکز دولتی را در اختیار گرفته و دستور می داد تا با دستگیر شدگان با مهربانی و عطوفت رفتار شود. گاه هم این دستورات و فرامین را برای ارتشی صادر می کرد که ظاهرا در خیابان های تهران و شهرهای بزرگ گوش به فرمان او بودند. هخا تا جایی پیش رفت که تاریخ دقیق حرکت از فرنگ و ساعت دقیق نشستن هواپیمای اختصاصی اش در فرودگاه مهرآباد را تعیین کرد. شمارش معکوس برای آمدن او به تهران شروع شد. در طی روزها و ساعت های باقیمانده هخا مدعی بود تلفن هایی از ایران او را از آمدن منع و می خواهند برای بقای او و آینده ایران تاریخ عزیمت خودش را به تاخیر بیندازد. از ایرانیان به هخا اصرار و التماس که فعلا نیایید و از هخا امتناع که تصمیم اش را گرفته تا جان ناقابل را فدیه راه آزادی میهن کند. تا اینکه در نهایت جناب هخا در همان لحظه هایی که قرار بود در فرودگاه مهرآباد رویت شود، بر صفحه تلویزیون حاضر شد و با تکدُر خاطر و ناراحتی اعلام کرد درخواست ایرانیان را اجابت کرده و فعلا از آمدن به ایران تا وقتی دیگر منصرف شده است.
به این ترتیب سریال تلویزیونی کمدی - درام هخا ظاهرا به پایان رسید. اما واقعیت این است که این داستان و سریال نه از هخا شروع شده بود و نه با رفتن هخا پایان یافت. هخا به نوعی آئینه بود. آینه ای که خیلی ها می توانستند اگر بخواهند خودشان را به صورت تمام قد در قامت رعنای هخا بازنمایی و ردیابی کنند. دلیل اش را در ادامه و بعد از کمی توضیح خواهم گفت. چیزی که در این اتفاق کمدی - درام چشمگیر و حائز اهمیت بود بازتاب اجتماعی پدیده هخا در داخل و خارج کشور بود که به نوعی هم دستمایه خنده و مزاح و نقل محافل و میهمانی های شبانه گردیده بود و هم ناخواسته تبدیل به یک سوژه کاملا جدی شده بود، دلیل اش این بود که این آدم ناخواسته وارد ادبیات سیاسی و جریان های اپوزیسیون شده بود و آنها هم نتوانستند پدیده هخا را نادیده بگیرند. منتهی در میان این جریانات هخا نه اسباب خنده و تفریح که به یک پدیده سیاسی و نمادی از ساده انگاری و هجویه ای بر علیه ساده نگری سیاسی و سیاستمداران و اپوزیسیون برانداز خارج کشور تبدیل گردید. تا جایی که بعضا برای نقد و نشان دادن عمق پرت افتادگی و ساده انگاری و در نهایت هجو سیاسی همدیگر از هخا مایه می گذاشتند و به این ترتیب طرف خود را به استهزاء می گرفتند. به این ترتیب هخا بدون قصد و نیت از پیش، توانست خودش را به عنوان هخائیسم وارد دایره واژگان سیاسی و ادبیات سیاسی کند. اما به صورت جدی باید این پرسش را مطرح کرد که راز ماندگاری هخا چه بود؟ چرا آدمی با این میزان بلاهت و عقب ماندگی و شوخ مزاجی در ادبیات سیاسی اپوزیسیون و غیر اپوزیسیون ماندگار شد.
واقعیت این است که هخا کاریکاتور و ما به ازاء یک شخص خیلی مادی و ملموس و آشنا بود. اگر تعریف کاریکاتور را شق اغراق شده و هجوآمیز یک واقعیت دردناک مادی متصور بشویم، در این صورت فهم پیدا کردن آن معضل دردناک و متاثرکننده را پیدا خواهیم کرد. بدون اینکه شما را معطل کنم می خواهم بگویم هخا در واقعیت امر کاریکاتور و شق اغراق شده و به نوعی تصویر اگزژله شده مسعود رجوی است. البته با تفاوت هایی که ذات این برگردان یعنی تبدیل رجوی به هخا ایجاب می کند. از جمله اینکه مثلا همه از اول هخا را شوخی گرفتند و تا آخر با این شوخی همراه شدند. اما رجوی را متاسفانه خیلی از آنها که ادعا و وزن و اعتبار فرضی دارند، جدی گرفته اند و همچنان می گیرند. دیگر اینکه هخا کسی را نکشت و کسی را هم در غم از دست دادن کسی داغدار و ماتم زده نکرد. اما رجوی از آنجا که شق جدی و ما به ازای بیرونی هخا است، هم کشت و هم به کشتن داد و هم بسیاری را داغدار و ماتم زده کرد. دیگر اینکه هخا یکبار آمد و گفت و رفت و اما رجوی سی سال است که می گوید و می گوید و همچنان مدعی باقی مانده و حتی همین روزها باز وعده سی خرداد و سرنگونی و قیام سراسری و بگیر و ببندد و بکش و ... می دهد. دیگر اینکه هخا هم مدعی بود ارتش دارد. و به ارتشش که همچون ارتش دن کیشوت می مانست در عالم خیال و وهم فرمان می داد و رهبری می کرد. اما ارتش رجوی ما به ازا دارد. بیست و اندی سال هم راست یا دروغ به وعده های رجوی دلخوش کرده و هر از چندی هم به اشکال مختلف خود را قربانی می کند، اما بعد از این همه سال حالا خلع سلاح شده و رجوی برای بازگرداندن سلاح شان به آمریکایی ها وارونه التماس می کند.
دیگر اینکه آن هخا حتی در عالم شوخی و طنز و مطایبه باز هم یک آدم وطن پرست بود. در هیبت کسی ظاهر شد که حاضر نیست در رکاب بیگانه فتح الفتوح کند. حاضر نبود ننگ همکاری با دشمن آب و خاکش را تحمل کند. اما رجوی نه تنها حاضر به این خفت و خواری شد و می شود که فراتر دست ملتسمانه برای خیانت ورزی دراز می کند. هخا از همان اول بخشنده بود و ادعا داشت با تمامی لایه های قدرت در ایران برخوردی انسانی و عاطفه محور خواهد داشت. می گفت همه را به رسمیت می شناسد و فقط برای آزادی و سعادت ایران برگزیده شده است. تاکید او بر برگزیده شدن در واقع ادعایی بود مبنی بر اینکه او مورد حمایت نیروهای روحانی و غیبی است. اما رجوی واقعا خود را مرتبط و وصل به غیب می داند. و ... می شود به همین ترتیب به مابقی شباهت های این دو آدم اشاره کرد. می شود به تکثیر شدن هخا در رجوی اشاره کرد. می شود هخا را هزار بار در ذهن تکرار کرد و هر بار خندید و خندید و خندید، رجوی را هم می شود تداعی کرد، اما با نگاه گویا نقاش معروف اسپانیایی و تصویری که او ارائه خواهد داد، آمیخته ای است از ترس و وهم و خشونت و فریب و دروغ و تزویر و خیانت و ... . راز ماندگاری رجوی در حافظه این نسل و تاریخ درست در نقطه مقابل هخا، همین نشانه ها است. تفاوت میان کسانی که همچون چاپلین در عالم مجاز و یا هخا در عالم مجاز و ماده می خندانند و همه چیزهای جدی را یه شوخی می گیرند تا دردی از دردهای جانکاه انسانی بردارند و کسانی همچون هیتلر و رجوی که همه شوخی های عالم را جدی می گیرند تا دردها و آلام نوعی انسان را هر روز و زمان عمیق تر و سنگین تر کنند. هخا رفت و اما رجوی هنوز مانده و خط و نشان می کشد و وعده می دهد. اما ما نیز کماکان با یاد هخا می خندیم و با وعده های هر روزه رجوی ریشخند می زنیم. |