چاپ ارسال این مطلب به دوست نظر شما بازگشت به صفحه اصلی بستن پنجره

www.mojahedin.ws

سیاج
تعداد بازدید : 232

 

منبع: Mojahedin.ws                                                 تاریخ: 05/01/1389 

 

بی حوصله و عصبی از سالن غذاخوری بیرون می زنم. هنوز چند روزی به پایان سال مانده و حال و هوای قرارگاه، بر اساس یک عادت بیست ساله داشت عوض می شد. یک شور باسمه ای و ظاهری که تلاش می شود با ساختن سفارشی سفره های هفت سین متنوع و نصب کاغذهای کشی رنگی و آذین بندی های تشریفاتی تاکیدی باشد بر اینکه عید دارد می آید و قرار است حال و هوای ما عوض بشود. از چند هفته پیش سفارش شده که مراسم سال نو را به شکلی متفاوت برگزار کنیم. معنی اش را واقعا نمی فهمم که منظور از متفاوت بودن یعنی چه؟ و در سال های گذشته چه کاری نکرده ایم که قرار است امسال بکنیم. من که تا یاد می آورم در این بیست و اندی سال وضع همیشه به همین منوال بوده. یک شور و انتظار فرمایشی که از چند هفته قبل از تحویل سال ما را برای شنیدن یک پیام مهم دیگر آماده می کند.

 

به حاشیه خیابان مجاور و روی یک ستون سیمانی می نشینم و در خود فرو می روم. نگاهم را به دور دست ها می فرستم و روی تصویر حک شده زنی سلاح به دست که در حال دویدن است خیره می شوم. نمی دانم برای چندمین هزار بار است که این زن را در این حالت دوگانه سرگردانی و عشق می بینم. همین اندازه می دانم که به تعداد روزهایی که اینجا هستم و به تعداد دفعاتی که از این مسیر گذشته ام و به تعداد دفعاتی که مجبور بوده ام زیر این تندیس ساعت های متوالی بدون پلک زدن به آن خیره شوم، و به تعداد دفعاتی که ...، این زن و سلاح اش را پیش از هر چیز در جلو چشمان خود دیده ام. تصویری که می شود تصور کرد می تواند متعلق به مادری، به همسری به خواهری و یا هر زنی باشد که بتواند عشق بورزد و زندگی کند. و من می دانم و می بینم که هر روز ده ها زن هر صبح و شب بر پای این تندیس سجده می کنند و من نمی دانم چرا؟ احساس من در طی این همه سال و با هر بار دیدن این، آن احساس متفاوتی بوده است. اما دریغ که هیچ وقت نتوانستم درباره آن همه کلنجارهای ذهنی، درباره این که چرا این زن به دروغ یا راست به نماد شرف و اشرف مخلوقات تشبیه شده از کسی سوال کنم. زیرا همیشه باید از یک زاویه او را ببینم و با یک تعبیر و برداشت درباره او حرف بزنم. و من نمی دانم چرا؟

 

نگاهم را از روی تندیس می گذرانم و به سیاج های اطراف خیره می شوم. در این سال ها چشم ما بیشتر از هر چیز به این سیاج ها عادت کرده است. درست مثل خیلی چیزهای دیگر که بر اساس تکرار به یک عادت تبدیل شده است و حتی اهمیت شان را برای من از دست داده اند. روزها و سال های اول ورودم از روی شوق و کنجکاوی همه چیز برای من تازگی و معنای دیگری داشتند. حتی احساسم نسبت به گذشته توام با ندامت بود، از اینکه چرا اینقدر دیر رسیده ام و جا مانده ام. این شور و اشتیاق بی آنکه خود بدانم مورد توجه بود. اما چندان برایم اهمیتی نداشت. یادم می آید اولین پیام نوروزی چقدر به دل ام چسبید. چقدر با شور و شعف و امید با جان دل ام گوش دادم و بعد ساعت ها درباره اهمیت تک تک جملات و کلمات آن با بچه ها صحبت کردم. درباره اینکه چقدر لحن این پیام ها قطعی و امیدبخش و به قول برادر محتوم است. این را می دانستم رهبران همیشه پیام هایشان را نه بر اساس دریافت های عینی و واقعی که بر پایه انتقال یک شور و امید به روشنی آینده تنظیم می کنند، اما حرف این پیام ها حرف قطعیت بود، حرف همین یکی دو ماه و تا نهایت پایان سال جاری بود. اینها را نمی شد پای احساس گرایی و شور و یا خدای ناکرده پای فریبکاری گذاشت. تا اینکه این همه یقین و باور و قطعیت به یک عادت تبدیل شد. مثل بقیه روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها و لحظه ها و نشستن ها و برخاستن ها و گفتن ها و شنیدن ها و نوشتن ها و رفتن ها و آمدن ها و جشن ها و جشنواره ها و عیدها و چهارشنبه سوری ها و خردادها و مهرها و ... همه اش شدند عادت و عادت و عادت.

 

سرم را می گذارم میان زانوهایم و فکر می کنم. به چرایی این همه تردید و آشفتگی ذهنی، به شک ها و تردیدها و دو دلی ها که از کی شروع شد تا به یقین امروز بی ایمانی رسید. یادم می آید وقتی برای فرار از انجام کار سختی به مادرم شکایت می کردم، با لحن دلسوزانه اش می گفت پسر گلم ناراحت نباش عادت می کنی. بعد توی کتاب های فارسی دبستان، داستان آن دخترکی را خواندم که گوساله ای را از بدو تولد به دوش می کشید و این کار را تا وقتی گوساله به یک گاو تنومند تبدیل شد، ادامه داد. آیا راز این کار شگفت در عادت کردن او بود. با خودم فکر می کنم اگر قرار باشد آدمی این همه کار بیهوده و لهو را فقط به صرف عادت کردن انجام دهد، چه دلیلی دارد برای انجام کارهای مفید عادت نکند.

 

سرم را بر می دارم و نگاهم را می اندازم روی سیاج های اطراف. برق آفتاب می دود روی تانکرها و چشمانم را می زند. آفتاب ظهر کمی چرخیده، در انتهای خیابان سرابی چشم نواز پیدا می شود، در آن خیره می شوم، اما هنوز چشمم عادت نکرده، دستی به پشتم می خورد و بر خود می لرزم.

استفاده از مطالب سایت مجاهدین با ذکر منبع بلامانع است