چاپ ارسال این مطلب به دوست نظر شما بازگشت به صفحه اصلی بستن پنجره

www.mojahedin.ws

حائل
تعداد بازدید : 227

 

منبع: Mojahedin.ws                                                        تاریخ: 03/01/1389 

 

نشست تمام می شود و می توانم در آنتراکت کمی دلتنگی هایم را مرور کنم. از پنجره اتاق به بیرون خیره می شوم. آفتاب زودرس بهاری روی ردیف درختان حاشیه خیابان سایه اندکِی بر جای گذاشته است. در اینجا خیابان، پیاده رو، پارک، بازار، میدان، اسم ها و ...، مکان های مجازی هستند که برای دلخوشی ساخته ایم.اما در میان این همه مکان ها و نام های مجازی فقط یک چیز حقیقی است، صدای پا و بوی بهار که کمی زودتر از ایران به گوش و مشام می رسد.

 

در همه این سال های غربت وقتی بوی بهار می پیچد و عید می خواهد از راه برسد، دلم بدجوری می گیرد، نه اینکه بقیه سال را بی خیال باشم، نه، اما این روزها انگار همه چیزش با بقیه سال فرق می کند. یاد کودکی می آید سراغم و مرا با خود می برد. به خیال های کودکانه و ازدحام رویاهایی که بخشی از آنها با نزدیک شدن روز عید رنگ واقعیت می گرفت و بقیه تا سال دیگر در خیال باقی می ماند. یاد آن شب های عید که از فرط شوق و ذوق و هیجان و شادی و لذت پوشیدن لباس های نو و رفتن به سینما و نوجوانی کردن تا سپیده، خواب به چشمم راه نمی برد. یاد پدر و مادر و خط و نشان های دلسوزانه در این روز به خصوص برای تنها فرزندشان. نمی دانم آیا می شود پس از گذشت این همه سال چهره آنها را در ذهن بازسازی کنم. مادر همیشه می گفت: کمر بسته امام رضا هستم، که خیال می کرد اگر نمی بودم، راه من هم مثل آن ده شکم دیگر، به سینه قبرستان ختم می شد. شاید او تصور نمی کرد سرنوشت این عزیزدُردانه کمر بسته هم، در نهایت چیزی بیشتر از سرنوشت آن چند فرزند از دست رفته نباشد. اما شد، و در این سال های طولانی فراق و غربت بارها آرزو کردم، ای کاش من هم در امتداد آن سفر کرده ها، با تلی خاک قرین می شدم و مصداق مرگ یکبار و شیون یکبار این همه سال چشم و دل و روح و روان او را نمی آزردم.

 

کنار پنجره به انتهای خیابانی که جز ردیف درختان هیچ جنبنده ای در خود نمی بیند، خیره می شوم. عمر این بی قراری و فراق را فقط با قدمت این درخت ها می شود حساب و کتاب کرد. والا اینجا به معنی واقعی چیزی برای درک و اندازه گیری زمان نداریم. گذشت زمان را نه با تقویم دیواری دل مان، که با پیام های سالیانه برادر، سیاهه می کنیم. یاد آخرین عکسی می افتم که بعد از عبور از بند و بستی که برادر کشف کرده بود، در آتش عشق به او و عبور از حائل ها سوزانده بودم. نگاه مشتعل مادرم، آخرین تلاقی نگاه ما با هم بود. سال ها است آن چشمان سوخته در کابوس های شبانه ام حضور دارند.

 

 به شیشه پنجره اتاق نگاه می کنم، تصویری شکسته و خسته در آن برق می زند. نگاه ام را به آنسوی خیابان می اندازم. چشمان برادر از روی بنر به من خیره است. صدایی در فضا می پیچد، اینجا چه خبره؟!!

استفاده از مطالب سایت مجاهدین با ذکر منبع بلامانع است