منبع: Mojahedin.ws تاریخ: 01/01/1389

اولین روز بهار برای ما ابرانی ها همیشه با روز عید و با دیدار تجلی و معنی پیدا می کند. با رفتن. با دیدن، چرا که سنت عید با دیدار کوچکترها و با هر نسبت از بزرگ خانواده شروع می شود. کوچک شدن در این روز و به هر نسبتی در مقابل آن نماد خانواده یعنی مادر بزرگ و پدربزرگ معنی می یابد. اینها دسته دسته و به نسبت و شباهت مثل جوی ها و جویبارها به رودخانه تبدیل می شوند و در نهایت به خانه دریایی آنها سرازیر می شوند. این دریای فرضی یک خانه قدیمی و بزرگ است با چشمانی که از صبح علی الطلوع به انتظار می نشینند. در خانه دریایی از همان ساعات اول عید به قول ایرانی ها چارتاق چارتاق تا آخرین ساعات این روز و تا زمانی که پدربزرگ و مادربزرگ یقین کنند همه آنها که باید بیایند، آمده اند و کسی از قلم دل شان نیفتاده باز باز است. همه به معنای آنهایی که مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها دل شان را به نوعی در سلامتی و خوشبختی آنها گرو گذاشته اند. همه به معنی آن پاره های تنی که روزگار آنها را به گوشه ای پرتاب کرده و خاطره هر کدام شان در خشت خشت این خانه جا مانده. یعنی همه آنهایی که رفته اند و حالا در شلوغی روزگار سرشان گرم گرم روزمره گی روزگار است. به معنی همه آن کسانی که حتی با خودشان هم قهر کرده باشند و حوصله شان به روزگاران سپری شده قدیم نرسد و ... ! یعنی همه آنهایی که حتی عشق هایی را جایگزین کرده و در خاطره ها و دوردست ها و غبار زمانه گم شده باشند. یعنی همه آنهایی که حتی نمی خواهند یاد و نامی تز خودشان باقی بگذارند. سنت این روز بر این است که این چشمان بی هیچ تفاوت و تبعیض و فرقی و به یکسان و یک اندازه منتظر همه آنها است. دل های بی قرارشان برای همه این سفرکردگان و رفتگان و ماندگان و سرخوردگان و ... همه و همه به یک اندازه می تپد.
سنت بر این است که این دل های دنیادیده و محزون از زمانه برای آن همه به یک اندازه نگران و دلواپس باشد. این قلب های مالامال از مهر و عشق و عاطفه به یک اندازه رنج نبودشان و دوری فراغ شان تحمل شود. این یادها و سهم این عشق ها را می شود از شمار اسکناس های نو و تا نخورده ای که هنگام سال تحویل، با قرآن و حافظ تبرک شده اند، باور کرد. می شود از روی دلواپسی از بابت تاخیر و نیامدن این پاره های تن که مدام گوشزد می شود، باور کرد. این سهم و انتظار را می شود از روی تعداد بشقاب ها و لیوان های سفره دل ظهر آن روز که قرار است بی ریا توی ایوان خاطره ها و پیش روی این همه گشاده شود، باور کرد. حتی می شود از دود و دم کور کننده مطبخ قدیمی که حالا رنگ و روی تازه ای به خود گرفته و تعداد دیگ های مسی پلو دم کرده و خورشت قیمه و مسمی و طول و عرض سفره منقش شده و لیوان های آبی و سبز کنگره ای و کاسه های گلی پر شده از ترشی های خانگی مادر که روی ایوان ردیف شده اند، باور کرد. می شود از روی قاب عکس های رج شده بر تاقچه های قدیمی باور کرد. می شود باور کرد، از هر نشان و نشانی که به چشم می آید و از هر حکایت و یاد و خاطره ای که گفته می شود. می شود این همه حجم عشق و اشتیاق دیدن را باور کرد. می شود این همه سهم شدن یک دل را در آن همه انبوهی که آمده و نیامده و رفته و مانده و ... باور کرد.
دیدن این خانه های دل و ایمان و انتظار و دلواپسی و اضطراب و امید و خنده و ازدحام و بازیگوشی و شیطنت و عشق و قایم موشک بازی های کودکانه و شرم و حیاهای نوجوانی و شور و شر جوانی و وقار و سنگینی میانسالی و ... هم واقعا دیدنی است. آن حیاط های عریض و طویل با آن حوض رنگ شده آبی و ماهی های قرمز که هر دم از ترس هیاهو و بازیگوشی بچه ها این سو و آن سوی حوض وُل می خورند، چه نشاطی می دهد به این روز، و آفتاب اش چه گرمای خوش آیندی می دهد به این تن های خسته از روزهای سالی که با همه غم ها و شادی هایش رفته اند و به خاطره ها پیوسته اند. صدای آن خنده های کَرکننده و همهمه های یکنواخت و بی وقفه که گاه با جیغ نگران و هشداردهنده؛ مریم لب حوض نروی، یا؛ علی از پله ها نیفتی، و یا ... ، شکسته می شود، یا اعلام آمدن تازه واردی که با صدای جیغ و داد بچه ها توامان شده و اعلام می شود و گاهی هم با صدای طرب کمترین چیزی که دم دست یکی از مادرها باشد و همراه با نغمه ای و ....! اینها چه حال و هوایی می دهد به خانه ای که سراسر سال اش را سکوت و سکون بی وقفه فراگرفته و با این حال همیشه و همه بغض اش را فقط در دعای بعد از نماز برای سلامتی این همه رفته و تمنای دیدن مانده ها بیرون ریخته است. و امروز، انگار برای او همه آن دعاها مستجاب شده، مادر بزرگ آنقدر مستانه و از ته دل می خندند که آدم احساس می کند فریضه نمار اول وقت ظهرش را از دست خواهد داد.
آدم وقتی به آن خنده های از ته دل او، در میان آن همه نتیجه سال های دور و دراز گذشته نگاه می کند، انگار همه دنیا را شریک این لحظه هایش می خواهد. آن گونه های گل انداخته انگار که دنیایی را در دست و دل گرفته، این همه واقعا چه دیدن دارد. آدم وقتی در خلوت خودش و به این همه بزرگواری و گشاده دستی و بلند نظری و دریا دلی و ... فکر می کند، کم می آورد، خیلی هم کم می آورد. حتی به نسبت پدر بودن، به نسبت مادر بودن، با هر نسبتی که با عشق و عاطفه و دوست داشتن داشته باشد، احساس می کند کم می آورد. پیش آن حوصله ای که امروز زمانه از ما برده و گرفته، پیش آن لحظه هایی که باید بگویم دوست داریم، اما نمی دانیم چرا خِصت می کنیم، لحظه هایی که باید دور هم باشیم، اما نمی دانیم چرا حوصله نداریم، و بدتر از اینها چرا از شلوغی و پیش هم بودن و انبوه شدن، اینقدر نگران و هراسانیم، چرا و چراهای دیگر. اینها را بگذاریم کنار حوصله مادربزرگ ها و پدر بزرگ های چند نسل قبل و طاقت و توان و حوصله و فراتر اشتیاق شان را برای تمنای لحظه هایی که ما از آن فرار می کنیم، می بینیم که میان ما و آن نسلی که هی و هنوز تک و توک سایه ای از آنها بر سر ما است، چه تفاوت هایی است. اگر سایه اینها را هنوز بالای سر داشته باشیم، تازه می فهمیم که عید هم یعنی عید کنار اینها بودن. سال هم سال بودن اینها. |